{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پرواز به سوی تو ⁦(⁠●⁠♡⁠ part ۲۷♡⁠)⁩

پرواز به سوی تو ⁦(⁠●⁠♡⁠ part ۲۷♡⁠)⁩

میرفت که تهیونگ بازوش رو گرفت حتی خود تهیونگ هم مطمئن نبود که چرا این کار رو میکـرد اما انگار غریزه اش اون رو هدایت میکرد کنه
پس آیرین رو به سمت خودش برگردوند و سرش رو توی گردن کوچیک پسرش فرد برد و بوسه سبکی روی پوست لطیفش نشوند و عقب کشید.
حس اون بوسه براش مزه ی بهشت میداد انقدر که حس کرد واقعا توی یه خواب عجیب فرو رفته. آیرین بی هیچ حرفی ایستاده بود و حتی صورت تهیونگ رو هم نگاه نمیکرد.در ظاهر همیشه سرد و محکم به نظر می‌رسید اما در باطن بار دیگه قلبش شکسته بود و البته براش عجیب هم
پس آیرین رو به سمت خودش برگردوند و سرش رو توی گردن کوچیکمی اومد.تهیونگ هیچ وقت اینقدر بی انصاف نبود آیرین هم به اندازه ی روون باید از بوسه های تهیونگ سهم میبرد اما انگار امروز اینطور نبود
حاله ای از غم نگاه همیشه خنثی آیرین رو پوشوند. تهیونگ ازشون دور شد تا لباسش رو عوض کنه و به سمت دنیای بیرون از خونه بره تا حقایق بیشتری از زندگی جدیدش رو کشف کنه و گذاشت آیرین هم با دلخوری های انباشته شده به تک اتاق مهمان که در کنار آشپزخونه قرار داشت پناه ببره...
.........
توی ماشین نشسته بودن و تهیونگ باورش نمیشد پدرش
هنوز این ماشین رو نگه داشته
وقتی ۲۰ ساله شد و به محض رسیدن سرمایه ش به یک نقطه ی امن آروم آروم زندگی خانواده ش رو هم تغییر داد و اولین هدیه ای که خرید یک ماشین هیوندای رده بالا برای پدرش بود‌ زیر چشمی نگاهش کرد.
به خاطر آلبوم جدید و پروموشنهای سنگین اش، چند ماهی میشد که حضوری خانواده‌ اش رو ندیده بود و سهمش از اونها به چند تماس تلفنی و چت ختم میشد و حالا تهیونگ فهمیده بود چقدر دلتنگ پدرش بوده.
با یادآوری آلبومی که اون دیگه هیچ نقشی درش نداشت، آهی کشید و نگاهش رو به خیابان‌ها سپرد انگار به دنبال این زندگی جدید کشیده میشد. انگار مجبور به تن دادن به این روزمرگی های بیگانه شده بود!
اما هر از گاهی یادآوری زندگی که به یکباره ناپدید شده بود، مثل یک آب سرد روی سرش ریخته میشد تهیونگ : بابا...
با لحن ضعيف و ناخواسته ای صداش زد.
در حالی که هنوز نگاهش به خیابان‌ها بود. پدرش نگاه گذرایی بهش انداخت و جواب داد: هوم؟
تهیونگ مات شلوغیه شهری که در تکاپو بود، زیر لب زمزمه کرد
من حالم خوب نیست... مثل آدمی شدم که بی هیچ توضیحی وسط یه راه غریبه و پوشیده از مه ولش کردن. به همه چی شک کردم به .زندگی به روزایی که توش تلاش میکنم اما معلوم نیست فردا اون زحمت‌ها وجود داشته باشن یا نه؟ انگار دنیا اون طوری نبود که بهم میگفتین انقدر
دیدگاه ها (۰)

پرواز به سوی تو ⁦(⁠●⁠♡⁠ part ۲۸♡⁠)⁩تهیونگ : انگار دنیا اونطو...

پرواز به سوی تو ⁦(⁠●⁠♡⁠ part ۲۹♡⁠)⁩آیرین با مادرش مشکل داشت؟...

پرواز به سوی تو ⁦(⁠●⁠♡⁠ part ۲۶♡⁠)⁩اما حالا انگار دوباره همه...

پرواز به سوی تو ⁦(⁠●⁠♡⁠ part ۲۵♡⁠)⁩آیرین : خودت چی فکر میکنی...

پارت ۶۰

••دَرگیرِ عِشقِ تُو••برای آخرین بار خودش رو توی اینه نگاه کر...

ادامهp57داخل ماشین...تهیونگ اروم سرش رو برگردوند و به جی‌یون...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط