{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پرواز به سوی تو ⁦(⁠●⁠♡⁠ part ۲۶♡⁠)⁩

پرواز به سوی تو ⁦(⁠●⁠♡⁠ part ۲۶♡⁠)⁩

اما حالا انگار دوباره همه چیز روی سرش آوار شده بود نمیدونست این کدوم قسمت و قانون دنیاست، اما تهیونگ این رو فهمیده بود که کاملا وارد ورژن دومی از زندگیش شده. ورژنی که مسیر زندگیش از شهرت نمیگذره و کاملا معمولی و عادی جلو رفته به ناچار به سمت روشویی رفت و با درموندگی به آیرین نگاه کرد که در حال شستن دست‌ها و صورت روون بود
وقتی نگاهش به چهره ی روون افتاد که سعی میکرد بعد از هربار کشیده شدن دست خیس مادرش روی صورتش نفس بکشه و مژه های بلند و خیسش رو مدام به هم میزد انگار فراموش کرد که برای چی اونجا ایستاده. آیرین آب رو بست و پسرش رو روی سکوی کنار روشویی نشوند و با حوله ای مخصوص مشغول خشک کردن صورتش شد و همزمان بدون اینکه نگاهی به تهیونگ بندازه به سردی پرسید آیرین : چی شده؟
تهیونگ چنگی به موهاش زد و پرسید
تهیونگ : لباس...باید چی بپوشم؟
آیرین که فکر میکرد تهیونگ اونجاست تا برای دلجویی آخرین تلاشش رو بکنه کمی اخم کرد و بعد از خشک کردن صورت روون اون رو توی بغل تهیونگ گذاشت و بعد از کنارش رد شد. تهیونگ که خیلی ناگهانی در اون موقعیت عجیب قرار گرفته بود، بدن کوچیک پسرش رو بین دست هایش بالا نگه داشت
و به چشم‌های درشت و مشکیش نگاه کرد.
روون هم متقابلا به چشم‌های پدرش با کنجکاوی نگاه میکرد و توی هوا دست و پا میزد
تهیونگ : تو... واقعا پسر منی؟ بچهی من؟
روون دهنش رو باز کرد دو دندون تازه جوونه زده پایینش رو نشون داد و بیشتر دست و پا زد انگار از اینکه کسی باهاش حرف بزنه واقعا خوشش میومد
تهیونگ با تردید بدن کوچیکش رو جلوتر آورد و گردنش رو با احتیاط بو کشید. ناخواسته چشم‌هایش رو بست و لبخند کمرنگی زد تهیونگ : همیشه میدونستم پسر دار میشم
دوباره ضربان قلبش بالا رفت و دست‌های کوچیکی که پیرهنش رو چنگ زده ،بودن مقاومتش رو شکست. پس بدن کوچیک پسرش رو تماما در آغوش گرفت. همه چیز شبیه یک رویا به نظر میرسید.
اون گاهی به بچه داشتن فکر میکرد و حتی تا پای تصورش هم پیش میرفت اما حال ،الانش بو کشیدن عطر گردن پسرش دیدن چشم‌های درشت و معصومش که یک کهکشان
رو توی خودش جا داده بود حس خارق العاده ای داشت. در شالوده ای از احساسات مختلف غرق بود که بدن کوچیک روون به اجبار از بین دست هاش گرفته شد و جاش رو یک دست لباس پر کرد.آیرین لباسهای تازه شسته شده ی تهیونگ رو که مخصوص کارش بود، توی بغلش انداخت.
بعد هم دوباره بی حرف به سمت اتاق کنار آشپزخونه..
دیدگاه ها (۰)

پرواز به سوی تو ⁦(⁠●⁠♡⁠ part ۲۷♡⁠)⁩میرفت که تهیونگ بازوش رو ...

پرواز به سوی تو ⁦(⁠●⁠♡⁠ part ۲۸♡⁠)⁩تهیونگ : انگار دنیا اونطو...

پرواز به سوی تو ⁦(⁠●⁠♡⁠ part ۲۵♡⁠)⁩آیرین : خودت چی فکر میکنی...

پرواز به سوی تو ⁦(⁠●⁠♡⁠ part ۲۴♡⁠)⁩و با لحن کودکانه ای گفت: ...

رمان: گرفتار تو (فصل دوم)قسمت ششم: بیداریِ تلخ در قفسِ طلاوق...

پارت ۷۲

پارت چهار

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط