خدمتکارمن
خدمتکارمن
پارت6
+خب...میدونید که
نفسشو بیرون داد
+موری سان از..فوکوزاواسان خوشش میاد دیگه نه
ـــ البته که میدونم
+و میدونید که نیکولای هم از فئودورسان
ـــ آره
+آتسوشی هم از آکوتاگاواسان
ـــ آره آره میدونم..خب که چی الان؟
دازای نیشخندی زد
+میخوام اونارو به هم برسونم
چویا با تعجب بهش خیره شد
ـــ خب چرا
دازای عقب رفت
+خب....چونکه
با موهاش بازی کرد و اونارو دور انگشتش میچرخوند
+ خب چون اونارو دوست دارن و منم این کارو برای دوستام انجام میدم
به سمت چویا برگشت و بهش نگاه کرد و لبخند زیبایی به لب زد و سمتش رفت و دست چویا رو با دو دستش گرفت
+منم اینکارو برای دوستام انجام میدم
بعد از گفتن این جمله خندید و چویا محو خندش شد که چطوری مثل بچه ها میخندید
ـــ که اینطور..ولی اونا چطور اونا هم ازشون خوششون میاد؟
دازای بهش نگاه کرد
+همینو میخوام بفهمم و برای فهمیدنش به کمک شما احتیاج دارم
ـــ چرا من؟
+چویا شما با همشون صمیمی هستید و همتون فقط به هم رازاتونو میگید به همین خاطر میخوام شما اینکارو انجام بدید خواهش میکنم قبول کنید
چویا به دازای نگاه کرد و آهی کشید
ـــ باشه باشه انجامش میدم
+و.. واقعا؟
ـــ آره واقعا
دازای از شدت خوشحالی محکم چویا رو بغل کرد و گونه اش رو بوسید
+ممنونم چویا
این اولین بار بعد از او همه سال بود که دازای بهش گفت چویا
(فلش بک به زمانی که دازای۸وچویا۹ساله بود)
+چیییی من باید به تو بگم چویاساننن
ـــ آره باید بگی چویاسان
+ولی من عادت ندارم
ـــ دازای مطمئن باش عادت میکنی من منتظرم که بهم بگی چویاسان
دازای لپاشو باد کرد
+باشه چویاسان
ـــ ممنونم دازای
(پایان فلش بک)
ولی الان آرزوش این بود که دوباره بهش بگه چویا و الان که گفته بود خیلی خوشحال بود
دازای که تا اون موقع چویا رو بغل کرده بود ناگهان فهمید که چیکار کرده سریع از چویا جدا شد و با گونه های سرخ به چویا نگاه کرد
+ب..ببخشید
ـــ چرا؟
+چونکه به شما گفتم چویا و شمارو بوسیدم
ـــ نه بابا عیبی نداره
+ اوه راستی قرار بود به خاطر مأموریت بریم خرید
ـــ ای وای اصلا یادم رفت....خب الان ساعت چنده؟
+الان ساعت ۵:۳۰ هس
ـــ خب پس برو آماده شو ساعت۶میریم خرید
+باشه
ـــ خب میتونی بری
+بااحازتون
دازای از اتاق بیرون رفت و چویا دستش رو داخل موهاش برد
ـــ کمکت کنم اونارو بهم برسونی و کمکشون کنی تا بفهمن عاشق همن پس کی منو به تو برسونه کی بهم کمک کنه تا تو بفهمی من عاشقتم دازای
پارت6
+خب...میدونید که
نفسشو بیرون داد
+موری سان از..فوکوزاواسان خوشش میاد دیگه نه
ـــ البته که میدونم
+و میدونید که نیکولای هم از فئودورسان
ـــ آره
+آتسوشی هم از آکوتاگاواسان
ـــ آره آره میدونم..خب که چی الان؟
دازای نیشخندی زد
+میخوام اونارو به هم برسونم
چویا با تعجب بهش خیره شد
ـــ خب چرا
دازای عقب رفت
+خب....چونکه
با موهاش بازی کرد و اونارو دور انگشتش میچرخوند
+ خب چون اونارو دوست دارن و منم این کارو برای دوستام انجام میدم
به سمت چویا برگشت و بهش نگاه کرد و لبخند زیبایی به لب زد و سمتش رفت و دست چویا رو با دو دستش گرفت
+منم اینکارو برای دوستام انجام میدم
بعد از گفتن این جمله خندید و چویا محو خندش شد که چطوری مثل بچه ها میخندید
ـــ که اینطور..ولی اونا چطور اونا هم ازشون خوششون میاد؟
دازای بهش نگاه کرد
+همینو میخوام بفهمم و برای فهمیدنش به کمک شما احتیاج دارم
ـــ چرا من؟
+چویا شما با همشون صمیمی هستید و همتون فقط به هم رازاتونو میگید به همین خاطر میخوام شما اینکارو انجام بدید خواهش میکنم قبول کنید
چویا به دازای نگاه کرد و آهی کشید
ـــ باشه باشه انجامش میدم
+و.. واقعا؟
ـــ آره واقعا
دازای از شدت خوشحالی محکم چویا رو بغل کرد و گونه اش رو بوسید
+ممنونم چویا
این اولین بار بعد از او همه سال بود که دازای بهش گفت چویا
(فلش بک به زمانی که دازای۸وچویا۹ساله بود)
+چیییی من باید به تو بگم چویاساننن
ـــ آره باید بگی چویاسان
+ولی من عادت ندارم
ـــ دازای مطمئن باش عادت میکنی من منتظرم که بهم بگی چویاسان
دازای لپاشو باد کرد
+باشه چویاسان
ـــ ممنونم دازای
(پایان فلش بک)
ولی الان آرزوش این بود که دوباره بهش بگه چویا و الان که گفته بود خیلی خوشحال بود
دازای که تا اون موقع چویا رو بغل کرده بود ناگهان فهمید که چیکار کرده سریع از چویا جدا شد و با گونه های سرخ به چویا نگاه کرد
+ب..ببخشید
ـــ چرا؟
+چونکه به شما گفتم چویا و شمارو بوسیدم
ـــ نه بابا عیبی نداره
+ اوه راستی قرار بود به خاطر مأموریت بریم خرید
ـــ ای وای اصلا یادم رفت....خب الان ساعت چنده؟
+الان ساعت ۵:۳۰ هس
ـــ خب پس برو آماده شو ساعت۶میریم خرید
+باشه
ـــ خب میتونی بری
+بااحازتون
دازای از اتاق بیرون رفت و چویا دستش رو داخل موهاش برد
ـــ کمکت کنم اونارو بهم برسونی و کمکشون کنی تا بفهمن عاشق همن پس کی منو به تو برسونه کی بهم کمک کنه تا تو بفهمی من عاشقتم دازای
- ۲۹
- ۱۵ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط