پارت ۱۳
پارت ۱۳
🗣: ماسکشو در اورد ...
ات : ه... ه...هی...هیی..یون....ج..ی...نن
بابا : نه امکان نداره تو باید میمردی ...
ات : .....
بورا : ات ... ح...حا..لت ...خوبه ؟
شوگا : ... ات ...
ات بدون هیچ حرفی رفت .. همین که پاشو گذاشت بیرون دید داره برف میباره ...
یاد حرف هیونجین افتاد
* فلش بک به دو سال پیش *
هیونجین: لیمو شیرین امروز هوا سرده لباس گرم بپوش
ات : باشه بابایی ..
هیون : لیمو شیرین !!
ات : بله بابایی
هیون : اگه یه روز منو گم کردی بددن من همیشه تورو به یاد میارم ... البته تو برفا
ات : خیلی خندیدم ... ولی یهویی مثل ادم برفی نیایییا
بورا : لازم باشه به شکل ادم برفی هم میاد
همشون خندیدن
* پایان *
ات تو برفا خشکش زده بود ... هیچ جایی نداشت که بره یهو یادش اومد اون یه کلبه خیلی کوچیک و خوشگل داره که بره خودشو خالی کنه ..
سریعا خودشو رسوند اونجا.. لباسای گرم پوشید و یه شکلات داغ درست کرد ...
نشست و به اتفاقا فکر کرد ... دوروبرش رو نگاه کرد چشمش افتاد به قوطی مشروبا ... یکیش رو باز کرد و خورد
* پیش اعصا *
کاملیا : هیون تو اینجا چیکار میکنی ؟؟
ماریا : من فکر کردم .. فکر کردم که تو
هیون : مردی ! ... میدونم .. نباید بعد از دوسال اینجوری میومدم ولی خب ..
بورا : خب که چی ها خب چیییی
ات دوسال بدون تو میدونی چقدر کم غذا میخورد میدونی چقدر کم میخندید میدونی چقدر درد کشیده اون بعد از دوسال تورو فراموش نکرده بعد تو همینجوری میایی میگی من زندم ...میدونی ات از عذاب وجدان شبا نمیخوابه و کابوس میبینه ؟ فکر نمیکنی ات چقدر درد کشیده یکم به فکر بقیه باش ات و ولش کن من چی ... ما چی .. میدونی ما چقدر ضعیف بودیم خودمون روحیه نداشتیم اتم که بی روحیه بود ولی با این حال بهمون روحیه میداد ( گریه ، داد )
هیون : ببخشید ... ببخشید من فقط نمیخواستم کسی اسیب ببینه ....
بورا : نمیخواستی ... ولی خودت باعثش شدی ( اروم )
هیون : بورا بچه ها منو ببخشید ... فقط بهم بگین ات کجاست ...
بورا : هیچکس نمیدونه ...
نامجون : به نظرتون نباید یکم ات رو تنها بزاریم تا به خودش بیاد ؟
ماریا : موافقم
کاملیا : منم...
هیون : باشه تو مدرسه میبینمش ..
* فردا تو مدرسه *
ویو جک :
امروز اومدم مدرسه هرچی دنبال ات میگشتم نبود یهو چشمم خورد به هیونجین ..
جک : هییی هیوننن داداش تو اینجا چیکار میکنی ؟
هیون : داداش هه ... من هیچ نسبتی با تو ندارم
جک : اصلا یه سوال مگه قرار نبود مرده باشی ؟
بورا : باهاش درست صحبت کن ...
جک : هوفف چرا وقتمو با ادمای اوسکلی مثل شما هدر بدم اصلا رفتم بابا
بورا : بهتر ... ات رو ندیدی ...
هیون : نه مثل اینکه نمیخواد بیاد ...
بورا : دیشب خونه نیومد ...
هیون : یکم بهش وقت بدم منو میبخشه ؟
بورا : تو عزیز ترینشی معلومه میبخشه
هیون : ببخشید که رفتم ...
بورا : ات ببخشه
* چند روز بعد *
ویو جیهوپ :
چند روزه ات نیومده مدرسه بهش حق میدم ناراحت باشه ولی در این حد نه
ویو هیون :
الان چند روزه ات نیومده مدرسه ... واییی خدااا چطور تونستم دوسال بدونش صبز کنم وقتی نمیتونم چند روز صبر کنم
ویو ات :
چند روزه نرفتم مدرسه ... دیگه با خودم کنار اوندم ولی با هیون نه از فردا میرم مدرسه ولی کی گفته به هیون محل میدم
یه زنگ به بورا میزنم
ات: الو سلام بورا حالت خوبه ؟
: اره خوبم تو خوبی حالت خوبه چند روز نیمودی مدرسه نگرانت شدم .... نمیخوای تموم کنی این کارارو ؟
ات : چرا از فردا میام به اجوما بگو لباسامو برام بزاره تو اتاقم اگه اتاقم بهم ریختهاستم مرتب کنه
: باشه خدافظ
ات : بایی
ویو لنا : دلم برای ابجی تنگ شده نمیدنم چرا نمیاد خونه کاش بیاد
لنا : خاله ات نمیخواد بیاد ؟
بورا : چرا عشقم فردا میاد ..
لنا : اخجونمیییی عمو نامجوننننننننننننن
نام : ای بل..بله
لنا : ات میخواد بیاددد
شوگا : واقعااا
جیمین : واقعا اخجونن.
جین : دلم براش تنگ شده .
کاملیا : ایول
ماریا : همیه
و خلاصه همه خوش حال شدن ...
بیبی هاااااا بیاییننن براتون خبر دارممممم...
یک روز و چند ساعت دیگه تولدمهههههههووووو 🤧🎀
🗣: ماسکشو در اورد ...
ات : ه... ه...هی...هیی..یون....ج..ی...نن
بابا : نه امکان نداره تو باید میمردی ...
ات : .....
بورا : ات ... ح...حا..لت ...خوبه ؟
شوگا : ... ات ...
ات بدون هیچ حرفی رفت .. همین که پاشو گذاشت بیرون دید داره برف میباره ...
یاد حرف هیونجین افتاد
* فلش بک به دو سال پیش *
هیونجین: لیمو شیرین امروز هوا سرده لباس گرم بپوش
ات : باشه بابایی ..
هیون : لیمو شیرین !!
ات : بله بابایی
هیون : اگه یه روز منو گم کردی بددن من همیشه تورو به یاد میارم ... البته تو برفا
ات : خیلی خندیدم ... ولی یهویی مثل ادم برفی نیایییا
بورا : لازم باشه به شکل ادم برفی هم میاد
همشون خندیدن
* پایان *
ات تو برفا خشکش زده بود ... هیچ جایی نداشت که بره یهو یادش اومد اون یه کلبه خیلی کوچیک و خوشگل داره که بره خودشو خالی کنه ..
سریعا خودشو رسوند اونجا.. لباسای گرم پوشید و یه شکلات داغ درست کرد ...
نشست و به اتفاقا فکر کرد ... دوروبرش رو نگاه کرد چشمش افتاد به قوطی مشروبا ... یکیش رو باز کرد و خورد
* پیش اعصا *
کاملیا : هیون تو اینجا چیکار میکنی ؟؟
ماریا : من فکر کردم .. فکر کردم که تو
هیون : مردی ! ... میدونم .. نباید بعد از دوسال اینجوری میومدم ولی خب ..
بورا : خب که چی ها خب چیییی
ات دوسال بدون تو میدونی چقدر کم غذا میخورد میدونی چقدر کم میخندید میدونی چقدر درد کشیده اون بعد از دوسال تورو فراموش نکرده بعد تو همینجوری میایی میگی من زندم ...میدونی ات از عذاب وجدان شبا نمیخوابه و کابوس میبینه ؟ فکر نمیکنی ات چقدر درد کشیده یکم به فکر بقیه باش ات و ولش کن من چی ... ما چی .. میدونی ما چقدر ضعیف بودیم خودمون روحیه نداشتیم اتم که بی روحیه بود ولی با این حال بهمون روحیه میداد ( گریه ، داد )
هیون : ببخشید ... ببخشید من فقط نمیخواستم کسی اسیب ببینه ....
بورا : نمیخواستی ... ولی خودت باعثش شدی ( اروم )
هیون : بورا بچه ها منو ببخشید ... فقط بهم بگین ات کجاست ...
بورا : هیچکس نمیدونه ...
نامجون : به نظرتون نباید یکم ات رو تنها بزاریم تا به خودش بیاد ؟
ماریا : موافقم
کاملیا : منم...
هیون : باشه تو مدرسه میبینمش ..
* فردا تو مدرسه *
ویو جک :
امروز اومدم مدرسه هرچی دنبال ات میگشتم نبود یهو چشمم خورد به هیونجین ..
جک : هییی هیوننن داداش تو اینجا چیکار میکنی ؟
هیون : داداش هه ... من هیچ نسبتی با تو ندارم
جک : اصلا یه سوال مگه قرار نبود مرده باشی ؟
بورا : باهاش درست صحبت کن ...
جک : هوفف چرا وقتمو با ادمای اوسکلی مثل شما هدر بدم اصلا رفتم بابا
بورا : بهتر ... ات رو ندیدی ...
هیون : نه مثل اینکه نمیخواد بیاد ...
بورا : دیشب خونه نیومد ...
هیون : یکم بهش وقت بدم منو میبخشه ؟
بورا : تو عزیز ترینشی معلومه میبخشه
هیون : ببخشید که رفتم ...
بورا : ات ببخشه
* چند روز بعد *
ویو جیهوپ :
چند روزه ات نیومده مدرسه بهش حق میدم ناراحت باشه ولی در این حد نه
ویو هیون :
الان چند روزه ات نیومده مدرسه ... واییی خدااا چطور تونستم دوسال بدونش صبز کنم وقتی نمیتونم چند روز صبر کنم
ویو ات :
چند روزه نرفتم مدرسه ... دیگه با خودم کنار اوندم ولی با هیون نه از فردا میرم مدرسه ولی کی گفته به هیون محل میدم
یه زنگ به بورا میزنم
ات: الو سلام بورا حالت خوبه ؟
: اره خوبم تو خوبی حالت خوبه چند روز نیمودی مدرسه نگرانت شدم .... نمیخوای تموم کنی این کارارو ؟
ات : چرا از فردا میام به اجوما بگو لباسامو برام بزاره تو اتاقم اگه اتاقم بهم ریختهاستم مرتب کنه
: باشه خدافظ
ات : بایی
ویو لنا : دلم برای ابجی تنگ شده نمیدنم چرا نمیاد خونه کاش بیاد
لنا : خاله ات نمیخواد بیاد ؟
بورا : چرا عشقم فردا میاد ..
لنا : اخجونمیییی عمو نامجوننننننننننننن
نام : ای بل..بله
لنا : ات میخواد بیاددد
شوگا : واقعااا
جیمین : واقعا اخجونن.
جین : دلم براش تنگ شده .
کاملیا : ایول
ماریا : همیه
و خلاصه همه خوش حال شدن ...
بیبی هاااااا بیاییننن براتون خبر دارممممم...
یک روز و چند ساعت دیگه تولدمهههههههووووو 🤧🎀
- ۱.۵k
- ۰۷ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط