{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۲۳ ... 💔 ( اخر )

پارت ۲۳ ... 💔 ( اخر )

بورا که تازه فهمیده بود چه گندی زده به خودش اومد ...
بورا : ات من ...
ات : نمیخوام ... نه نمیخوام هیچی بگی فقط منو ببخش .. و رفت تو اتاقش در رو قفل کرد و به در تکیه داد ..
گریه میکرد ولی نمخواست کسی صداش رو بشنوه .... نمخواست باعث عذاب بقیه بشه
بورا : من ..من چیکار کردم ؟
مازیا :ریدی ....
کاملیا: بورا .... میدونی اون حالش خوب. میشه ..
بورا : تقصیر منه همش تقصیر منه ...
کاملیا : بورا دعوا بین خانواده ها عادیه ...
بورا : ماریا میشه فردا ازش معذرت خواهی کنم ؟
لطفا ... من خیلی معذرت میخوام ( گریه )
ماریا. اره عزیزم‌میتونی اون دوست داره و می بخشتت
فردا : ویو ات : موقع غذا نمیخواستم برم پایین ... ولی خب به حاطر لنا رفتم ..
رفتم سرویس و خودمو تو اینه دیدم عین جنا شده بوم چشمام پف کرده بود و اصلا خیلی بد بودم ... یکم از یخچال تک نفره اتاقم یخ برداشتم زدم به چشمام و پفش رفت .. یکم موند ولی خب اشکال نداره ...
کارای شخصینو انجام دادم .. رفتم پایین
بورا اصلا بهم نگاه نمیکرد منم اصلا حرفی نمیزدم ... غدامونو خوردیم ... و رفتم بالا ..
بالا :
بورا : ات میشه باهات حرف بزنم ...؟
ات : بیا تو
بورا رفت تو
بورا : ات ... ات من... من واقعا معذرت میخوام ... خیلی خل بودم اون حرفا رو بهت زدم ... اگه تو نبودی من اینجا نبودم واقعا ببخشید دست خودم نبود ... اون حرفا از عمد بهت نزدم .... وقتی پاتو دیدم عصبی شدم با اینکه تقصیر خودم بود میخواستم همه رو سر تو خالی کنم
ات : هی هی اروم باش میدونم .. ببخشیدی لازم نیست من تورو خوب میشناسم به هر حال یه روز باید اینا رو بهم میگفتی دیگه ...
بورا : ات خیلی دوست دارم ...
ات : منم همینطور ...
بورا : بغل پنگوئنی ؟
ات : بغل پنگوئنی ..
همو بغل کردن ...
سال ها گذشت و ات با اعضا زندگی قشنگی ساختن ... دوستی هاشون صمیمی تر شد .
جک فهمید عشقش بهش هوس بوده و الان
با ات دوستای خیلی خوبین
ات دوباره زندگی رو رنگی میدید .. و اونا صاحب ۲ فرزند شدن لنا ... لیا ... ووسوک بزرگتر شدن ...
ات : و از وقتی که خدا شماها رو به ما داد ما خوشحال ترم شدیم
اون وو : ولی مامان ... دوستام تو پیس دبستانی بهم میگن تو باباهات خیلی زیادن کدوم بابای واگعیته ؟
ات : اون ووی قشنگ من ... میدونی بعضی ها خیلی حرف اضافه میزنن
اون‌یو : اره داداشی ولسون کن ..
ات : من فدای دوتا پسرام بشم که انقدر قشنگن ...
اون.یو :ممنون مامان ولی داستان اسناییت با باباییا خیلی طولانی بود ..
ات: اره ... ولی قشنگ بود نه ؟
اون وو : اله مامان خیلی گشنگ بود
ات : خب دیگه ... بریم پایین که الان لنا لیا ووسوک خاله بورا خاله کاملیا خاله مارایا عمو جک و بابایی ها میخوان بیان ...
اون یو : وای مامانی .. من عاسگ سباییم که با هم میسینیم فیلم میبینین
ات : فدات بشم‌ من
ات ویو : راستش فکر نمیکردم زندگی با ۷ تا مرد به عنوان شوهر کار راحتی باشه ... ولی از خیالاتمم راحت تر بود ...
و میتونم بگم ... : سلام به من جدید

__________________________________

هر چیزی شروع و پایانی داره .. که مشخص نیست کی اتفاق میفته شروع این فیک سرد بود ... ولی پایان بازی داشت ... هرچند قشنگ نشد ... ولی خب زندگی قشنگیای خودشو داره پس ازش لذت ببرین ...
پایان 
縁えカ
دیدگاه ها (۰)

ܟܿوߊ‌ܢ̣یܔ ؟ܥ݆ܝ‌ߊ حܩߊ‌یࡅ߳ߺߺܙ ܝ̇ߺܩܨ ܭܝ̇ߺیܔ ؟𝓴𝓱𝓿𝓪𝓫𝓲𝓷 ...𝓬𝓱𝓮𝓻𝓪 𝓱...

پارت ۲۲ات : ام چیزه ... هیچی چیز خاصی نیست ...بورا : ات ...ا...

پارت ۲۱...فردا : ویو ات : چشمامو باز کردم جین کنارم نبود پیژ...

پارت ۹جین : یعنی میگی من زشتم ؟لنا : یکم نسبت به ووسوک اره ....

پارت ۸ یهو تلویزیون روشن شد خبرنگار = خخ : خبری که هم اکنون ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط