عشق تلخ

عشق تلخ
#رضا
چشم منتظر به در بودیم ک یهو دکتر اومد
همه بلند شدیم و رفتیم سمته دکتر....
پانیذ: خانم دکتر خواهرم حالش خوبه؟؟ بچش چی؟؟
_عزیزم با خانم محسنی نسبتی دارین شما؟؟
+بله خواهرشم
رضا: چیزی شده خانم دکتر؟؟
_نه آقای محترم. به خانمتون خیلی خیلی فشار اومده. هم به خاطر بچه هم ب خاطر حال روحی و روانی
بچه حالش خوبه ولی مادرش افسردگی گرفته حال روحی و روانیش ب شدت افتضاحه
اخیرا اتفاقی افتاده واسش
_خانم دکتر خواهرم دچار شک شده بود این چند روز چند ماهی هم میشه مادرش فوت کردن واقعا رمقی نمونده بود واسش
بمیرم
_توکل کنید ب خدا ایشالله خوب میشه
دیانا و ارسلان ب همدیگه نگاهی کردن و نفس عمیقی کشیدن
پانیذ بی جون رو زمین نشست انقد که گریه کرده بود اشک چشاش خشک شده بود
بی رمق
#دنیا
چشامو باز کردم همه جا تار بود همه جا‌‌‌‌...
بی جون پرستا رو صدا کردم
_آب.. آب (( گرفته و بی جون))
+سلام عزیزممم.الان اوکیش میکنم واست
بهتری؟؟
انقد ک جون نداشتم سرمو آروم بالا پایین کردم
ادامه دارد..‌
دیدگاه ها (۵)

عشق تلخ#پانیذهمه رو صندلی نشسته بودیم این چند روز یه دقیقه ه...

عشق تلخ#ارسلان دیانا با دیدن همدست علی خیلی ترسیده بود من شن...

عشق تلخ #رضاینی همش من باعثشم؟؟ینی من.. لعنت ب مناگ بلایی سر...

عشق تلخ#دیانادستاچه شده بودیم پانیذ ب حرف هیچکی گوش نمیکرد.....

پارت ۱۹ فیک دور اما آشنا

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط