My lovely idol
✿My lovely idol✿ 2
✯part:²²
هیونا رفت سمت پنجره و بیرون رو نگاه کرد
هیونا: اون شبیه... مامان؟
جونگکوک نگاهش کرد
جونگکوک: چی؟
هیونا: در رو باز کن مامانمه
جونگکوک در رو زد و با تعجب به هیونا نگاه کرد
جونگکوک: آدرس اینجا رو از کجا پیدا کرده؟
هیونا: بخدا اگر بدونم
چند لحظه بعد در رو باز کردن جونگکوک با عجله رفت لباس های رو عوض کنه یه عطری زد و صدای هیونا و مامانش میومد جونگکوک مو های رو شونه میکرد که توی دیدار اول بینقص باشه یه شلوار پارچه ای طوسی و به تیشرت ساده لش پوشید و از طرفی هیونا با مامانش صحبت میکرد
هیونا: خوش اومدی مامان ولی این وقت شب اینجا چه کار میکنی
ههنا: دخترم یه آبی چیزی اول بده این همه راه خسته ام کرده
هیونا رفت توی آشپزخونه و مامانش به اطراف نگاه میکرد
ههنا: دخترم اینجا خیلی بزرگ و خوبه حالا ببینم دامادم کو؟
هیونا با یه لیوان آب برگشت و آب رو به مامانش داد که جونگکوک در اتاق رو باز کرد
جونگکوک: خوش اومدید
مامان هیونا سریع لیوان رو داد دست هیونا و رفت سمت جونگکوک
ههنا: سلام پسرم فرصت نشده بود همدیگه رو ببینیم بزار خودم رو معرفی کنم من پارک ههنا هستم مادر زن خوشگلت
جونگکوک لبخند زد و هیونا از پشت سر مامانش ظاهر شد
هیونا: مامان ما هنوز ازدواج نکردیم
ههنا: دیگه کاری مونده؟ فقط یه حلقه ازدواج مونده و اگر نه تا الان همه کار باهم کردید
جونگکوک خنده اش گرفت ولی خواست خودش رو کنترل کنه
هیونا: مامانمم یعنی چی؟
ههنا: هیچی هیچی
ههنا دست جونگکوک رو گرفت و برد روی مبل نشستن
ههنا: بزار با دامادم بیشتر آشنا بشم
هیونا: خدا صبر بده
هیونا رفت توی آشپزخونه و میوه آماده کرد و میوه های خرد شده رو آورد و روی میز گذاشت وسط مامانش و جونگکوک نشست
هیونا: مامان نگفتی چی شد اومدی
ههنا: دخترم شنیدم بابات اومده...
هیونا سریع یه سیب قاچ شده رو گذاشت توی دهن مامانش
هیونا: بیخیال بعداً راجبش صحبت میکنیم
جونگکوک نگاهش بین اون دوتا میچرخید
ههنا: دخترم...
هیونا دوباره میوه رو توی دهن مامانش گذاشت
هیونا: بخور برات خوب و مفیده
هیونا به جونگکوک نگاه کرد
هیونا: چرا نشستی اینجا الان غذا میسوزه
جونگکوک: آخ آره
جونگکوک بلند شد و رفت توی آشپزخونه بعد از اینکه شام بخورن قرار شد ههنا توی اتاق مهمون بمونه از اونجایی که هیونا خیلی خسته و خوابالو بود زود تر رفتم تا بخوابن نصف شب جونگکوک از خواب بیدار شد و رفت توی آشپزخونه تا آب بخوره که یهو مامان هیونا اومد داخل جونگکوک آب پرید گلوش
جونگکوک: اوه شما اینجایید ؟ چیزی شده؟
ههنا: میخوام ازت یه سوال بپرسم
جونگکوک: چیزی شده؟
ʘ‿ʘ
بفرمایید ✨
_____________________________________
#فیک #بی_تی_اس #جونگکوک #داستان #سرگرم_کننده #کیم_دو_یون #my #BTS
✯part:²²
هیونا رفت سمت پنجره و بیرون رو نگاه کرد
هیونا: اون شبیه... مامان؟
جونگکوک نگاهش کرد
جونگکوک: چی؟
هیونا: در رو باز کن مامانمه
جونگکوک در رو زد و با تعجب به هیونا نگاه کرد
جونگکوک: آدرس اینجا رو از کجا پیدا کرده؟
هیونا: بخدا اگر بدونم
چند لحظه بعد در رو باز کردن جونگکوک با عجله رفت لباس های رو عوض کنه یه عطری زد و صدای هیونا و مامانش میومد جونگکوک مو های رو شونه میکرد که توی دیدار اول بینقص باشه یه شلوار پارچه ای طوسی و به تیشرت ساده لش پوشید و از طرفی هیونا با مامانش صحبت میکرد
هیونا: خوش اومدی مامان ولی این وقت شب اینجا چه کار میکنی
ههنا: دخترم یه آبی چیزی اول بده این همه راه خسته ام کرده
هیونا رفت توی آشپزخونه و مامانش به اطراف نگاه میکرد
ههنا: دخترم اینجا خیلی بزرگ و خوبه حالا ببینم دامادم کو؟
هیونا با یه لیوان آب برگشت و آب رو به مامانش داد که جونگکوک در اتاق رو باز کرد
جونگکوک: خوش اومدید
مامان هیونا سریع لیوان رو داد دست هیونا و رفت سمت جونگکوک
ههنا: سلام پسرم فرصت نشده بود همدیگه رو ببینیم بزار خودم رو معرفی کنم من پارک ههنا هستم مادر زن خوشگلت
جونگکوک لبخند زد و هیونا از پشت سر مامانش ظاهر شد
هیونا: مامان ما هنوز ازدواج نکردیم
ههنا: دیگه کاری مونده؟ فقط یه حلقه ازدواج مونده و اگر نه تا الان همه کار باهم کردید
جونگکوک خنده اش گرفت ولی خواست خودش رو کنترل کنه
هیونا: مامانمم یعنی چی؟
ههنا: هیچی هیچی
ههنا دست جونگکوک رو گرفت و برد روی مبل نشستن
ههنا: بزار با دامادم بیشتر آشنا بشم
هیونا: خدا صبر بده
هیونا رفت توی آشپزخونه و میوه آماده کرد و میوه های خرد شده رو آورد و روی میز گذاشت وسط مامانش و جونگکوک نشست
هیونا: مامان نگفتی چی شد اومدی
ههنا: دخترم شنیدم بابات اومده...
هیونا سریع یه سیب قاچ شده رو گذاشت توی دهن مامانش
هیونا: بیخیال بعداً راجبش صحبت میکنیم
جونگکوک نگاهش بین اون دوتا میچرخید
ههنا: دخترم...
هیونا دوباره میوه رو توی دهن مامانش گذاشت
هیونا: بخور برات خوب و مفیده
هیونا به جونگکوک نگاه کرد
هیونا: چرا نشستی اینجا الان غذا میسوزه
جونگکوک: آخ آره
جونگکوک بلند شد و رفت توی آشپزخونه بعد از اینکه شام بخورن قرار شد ههنا توی اتاق مهمون بمونه از اونجایی که هیونا خیلی خسته و خوابالو بود زود تر رفتم تا بخوابن نصف شب جونگکوک از خواب بیدار شد و رفت توی آشپزخونه تا آب بخوره که یهو مامان هیونا اومد داخل جونگکوک آب پرید گلوش
جونگکوک: اوه شما اینجایید ؟ چیزی شده؟
ههنا: میخوام ازت یه سوال بپرسم
جونگکوک: چیزی شده؟
ʘ‿ʘ
بفرمایید ✨
_____________________________________
#فیک #بی_تی_اس #جونگکوک #داستان #سرگرم_کننده #کیم_دو_یون #my #BTS
- ۲.۷k
- ۲۷ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط