{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

شب آرامی بود

شب آرامی بود
می روم در ایوان، تا بپرسم از خود
زندگی یعنی چه؟!!!
مادرم سینی چایی در دست
گل لبخندی چید ،هدیه اش داد به من
خواهرم تکه نانی آورد ، آمد آنجا
لب پاشویه نشست
پدرم دفتر شعری آورد، تکیه بر پشتی داد
شعر زیبایی خواند ، و مرا برد، به آرامش زیبای یقین
با خودم می گفتم:
زندگی، راز بزرگی است که در ما جاریست
زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست
رود دنیا جاریست
زندگی ، آبتنی کردن در این رود است
وقت رفتن به همان عریانی؛ که به هنگام ورود آمده ایم
دست ما در کف این رود به دنبال چه می گردد؟
دیدگاه ها (۳)

زندگی میگذردتوچه با ما باشییا که تنها باشییا برای دل مجنونم ...

به نام خداسلام خدا جونم .نمیدونم از چی بگم از کجا شروع کنم ت...

بارالها... از کوی تو بیرون نشود پای خیالم نکند فرق ...

ﺑﺒﺨﺶ . . .ﻭﻟﯽ ﺩﻟﻢ ﻣﺴﺎﻓﺮﺧﺎﻧﻪ ﻧﯿﺴﺖ !ﮐﻪ ﺑﯿﺎﯾﯽ ﺯﯾﺮ ﺳﻘﻔﺶ ﭼﻨﺪ ﺭﻭﺯﯼ...

🪽 Angel of salvation 🪽Part ⁵⁸با هم به سمت کاخی که عروسی توش ...

عقریته تاریکی نویسنده مرتضی متقیان

ص ۶۵ ان شب پریسا از زندگی شخصی خودش گفت از ترسها از امیدها ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط