{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پسرک و پیرمرد

پسرک و پیرمرد

پسرک گفت: «گاهی وقتها قاشق از دستم می افتد.»

پیرمرد بیچاره گفت: «از دست من هم می افتد.»

پسرک آهسته گفت: « من گاهی شلوارم را خیس می کنم.»

پیرمرد خندید و گفت: «من هم همینطور»

پسرک گفت: «من اغلب گریه می کنم»

پیرمرد سر تکان داد: «من هم همین طور»

پسرک گفت: «از همه بدتر بزرگترها به من توجهی ندارند.»

و گرمای دست چروکیده را احساس کرد:

«می فهمم چی می گی کوچولو، می فهمم.»



"شل سیلور استاین"
دیدگاه ها (۱)

سفسطه ...شاگردان از استادشان پرسیدند: سفسطه چیست؟استاد کمی ف...

شیر بی‌سر و دمدر شهر قزوین مردم عادت داشتند که با سوزن بر پُ...

و من .....ناگهان چشم هایت را دیدم

گاهی دلم برای دلتنگ ِ تو شدنتنگمیشود

#تاج_و_طوفانپارت ۲۰۹: سکوتِ رضایتاتاق ولیعهد در آرامشی غریب ...

#تاج_و_طوفانپارت ۱۸۵: احضار غیرمنتظرهچند خدمتکار آمدند و دسر...

میبخشی پارت ۳

نشان سوخته.

007-آلما ویسکی - پارت ۴۳

007-پنهان در مه - پارت ۶۳

P : 27

نمیبخشمت p.22

#تاج_و_طوفانپارت ۱۷۳: فاجعه در آشپزخانهسوآ و تهیونگ آهسته بر...

「#NEWTON'S LAW 」قـٰانـونِ نیوتـون𝗣𝗔𝗥𝗧 : 148✦...................

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط