{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

《 تقاص عشق 》

《 تقاص عشق 》
پارت ۴۱

دینا سر میز شام نشست بود و غذا نمیخورد اخم کرده بود
اونجی : بخور دینا
دینا : نه بابایی کجاست تا اون نیاد من غذا نمیخولم
اونجی : رفته یه سفر کاری
جانگ هی: دختره لوس بخور فکر کردی کی هستی ها
اونجی : جانگ هی آروم باش
م/ج : از دست جیمین اخه بخاطر چی یه بچه رو آورد
جانگ هی : شما می تونید هیونگ رو منصرف کنید
اونجی : جانگ هی این چه حرفیه که میزنی
دینا گریش گرفت و با گریه گفت
دینا : سما ها .... خیلی بدجنس هستید من نمیرم به اون جا
از صندلی اش پایین شد و با گریه به سمته تاق اش رفت
اونجی : از جون بچه کوچیک چی میخواهید
پ/ج : یه شب نزاشتید به راحتی شام بخوریم
اونجی به دنباله دینا رفت دینا رویه تخت اش نشسته بود داشت گریه میکرد با دست های کوچیک اش چشم هایش رو گرفته بود اونجی وارده اتاق شد و خیلی آروم به سمته دینا آمد و کنارش نشست
اونجی : جون عمه گریه نکن
دینا با گریه گفت
دینا : میخوام.. با بابایم ....حرف ..بزنم
اونجی : باشه بهش زنگ میزنم اما لطفا گریه نکن
دینا به حرف های اونجی گوش نمیکرد فقط گریه میکرد
اونجی سریع گوشی اش را برداشت و شماره جیمین را گرفت و بعد از چند بوق صدای جیمین پخش شد
جیمین : الو اونجی
اونجی: سلام هیونگ دینا میخواد باهات حرف بزنه
جیمین : باشه گوشی رو بده بهش
دینا گوشی رو از اونجی گرفت و صدای گریه اش برای جیمین پخش شد
دینا : با..بایی
جیمین سریع از رویه صندلی‌اش بلند شد و پشته گوشی گفت
جیمین : دینا چی شده چرا گریه میکنی
دینا : بابا..یی چلا.... نمیای ... اینا .منو... دوست... ندالن
جیمین : آرام باش دخترم گریه نکن گوشی رو بده به عمت
اونجی گوشی را از دینا گرفت
اونجی : هیونگ
جیمین : بعدن حرف میزنیم دینا رو رویه تخت بخوابون
اونجی : باشه
دینا رویه تخت دراز کشید اونجی پتو رو رو اش کشید و گوشی رو گذاشت رویه گوشه دینا
جیمین رویه صندلی‌اش نشست و با صدای آرامش بخش اش گفت
جیمین : کوچولوم چشم هات رو ببند
دینا چشم هایش رو بست و به حرف های جیمین گوش میداد
جیمین : من پیشتم نمیزارم کسی ناراحتت کنه گریه نکن آروم بخواب کوچولویه بابایی
سانیه ای نگذشت دینا با خواب اش برد اونجی آروم گوشی را از گوشش برداشت و از اتاق خارج شد
گوشی را گذاشت رویه گوش اش
جیمین : اونجی دینا رو به تو سپردم
اونجی: هیونگ تو خودت اینا رو میشناسی
جیمین : باشه تا فردا هواست بهش باشه من فردا برمیگردم شب بخیر
اونجی : باشه شب بخیر
جیمین گوشی را قطع کرد و نفس عمیقی کشید
جیمین : دیگه وقتشه ...
دیدگاه ها (۰)

《 تقاص عشق 》پارت ۴۲عصر بود ات از مهدکودک اومده بود تویه اتاق...

《 تقاص عشق 》پارت ۴۳ات : جیمین جیمین با استایل شیک و جذاب اش ...

《 تقاص عشق 》پارت ۴۰کلاس تموم شد ات هم کیف اش را برداشت و با ...

《 تقاص عشق 》پارت ۳۹جشن تموم شده همه رفته بودن دینا موقع رفتن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط