{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

《 تقاص عشق 》

《 تقاص عشق 》
پارت ۳۹

جشن تموم شده همه رفته بودن دینا موقع رفتن سنجاب اش را با خودش برد ات هم لباس هاشو عوض کرد و رویه تخت اش دراز کشید و به سقف اتاق اش خیره شده بود یعنی انقدر برای جیمین مهم نبود از همچین انتظاری نداشت براش هستی سخت بود به کسی احساس داستت که اصلا براش مهم نبود یعنی واقعا اینجوری بود
از رویه تخت بلند شد و به سمته بالکن اتاق اش رفت و تو بالکن اتاقش ایستاد
ات : پارک جیمین چرا همچین کاری کردی چرا ...
__________________________
از کمد دامن و پیرهن برداشت پوشید کت همرنگ دامن هم روش پوشید و موهای کوتاهش را باز گذاشت ساعت اش را انداخت تو پست اش
اسلاید ۲ لباس ات
اسلاید ۳ موهای ات
از اتاق خارج شد به سالن رفت دید که همه خانواده اش نشسته بودم و صبحانه میخوردن ات هم کناره یونگی نشست
ات : صبح بخیر همه گی
یونگی:صبح تو هم بخیر
ات بدون هیچ حرفی شروع به خوردن صبحانه کرد
بعد از چند لقمه خورون صبحانه از سر میز بلند شد
یونگی : تو که چیزی نخوردی
ات : سیر شدم خداحافظ
ات از سالن خارج شد و سوار ماشین اش شد و حرکت کرد سمته مهدکودک
ماشین را خیلی سریع میروند‌ چند میام گذشت رسید به مهدکودک از ماشین پیاده شد چشم اش خورد به دینا که از ماشین پیاده شد همان دوست جیمین باهاش بود
دینا : بای بای عمو خوستیپه
سوهیوک : بای بای
ات سمته دینا رفت و دست اش را گرفت
ات : بریم داخل
دینا : بلیم
ات و دینا وارده کلاس شدن دینا یا بدو سمته صندلی‌اش رفت و نشست ات رویه صندلی اش نشست
ات : بچه ها امروز نقاشی بکشیم
دینا : اله
ات : خوب دفترچه ها تون رو بردارید و شروع کنید به کشیدن و نقاشی
همه بچه ها مشغول کشیدن نقاشی شدن ات هم رویه صندلیش نشسته بود و تو افکار اش غرق بود اصلا نمی تونست ذهن اش رو آرام کنه دینا سریع نقاشی اش رو کشید و سمته ات آمد
دینا : خانم معلم خانم معلم ببینید من کشیدمش
ات که هواسش نبود
دینا اینا دفعه با صدایی بلند گفت
دینا: خانم معلم ببینید
ات : ها بله
دینا : خانم معلم هواستون کجاست چلا به حلافم گوس نمی کنید
ات : ببخشید دینا هواسم نبود
دینا : خانم معلم حالتون خوبه
ات : اره خوبم ببینم نقاشی کشیدی
دینا نقاشیش رو به ات داد یه خانم و آقا و بچه کشیده بود
ات : خیلی خوشگله
دینا : ببیند اون آقا بابایی هست اون خانم سما هستید اون بچه من هستم میخوام یه خانواده بشیم
ات خیره به نقاشی شد
ات : کاش میشد
دینا : میسیم خانواده میسیم
ات پیشانی دینا رو بوسید و با لحنی که ازش ناراحتی می‌بارید گفت
ات : بدو برو سر جات بشین نقاشیت رو هم بزار همینجا
بچه ها شما هم اگه نقاشی کشیدید بیارید ..
دیدگاه ها (۰)

《 تقاص عشق 》پارت ۴۰کلاس تموم شد ات هم کیف اش را برداشت و با ...

《 تقاص عشق 》پارت ۴۱دینا سر میز شام نشست بود و غذا نمیخورد اخ...

《 تقاص عشق 》پارت ۳۸ات هنوز هم منتظر جیمین بود و به در خیره ش...

《 تقاص عشق 》پارت ۳۷عصر شده بود همه عمارت مین رو خیلی زیبا تز...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط