زمانی بود که او زنده بود و راه میرفت
زمانی بود که او زنده بود و راه میرفت .
اکنون که به جنازه اش نگاه میکنم ، آه ...
به دستان خودم نفله اش کردم !
زمانی که زنده بود با نفرت میدیدمش ، تمام مدت آن گرمای معصومانه اش را ، که آن زمان که خون جلوی چشمامو گرفته بود اصلا متوجه اش نبودم .
اما الان حس میکنم .
گرما و لطافتی را که در این تاریکیِ نبودِ او ، حتی ذره ای از آن نیست .
به راستی ، صد درصد از مشکل بر گردن من بوده ، زیرا اکنون که آن حس وحشت درونم آرام گرفته ، نمیدانم که چگونه و به چه انگیزه ای او را کشتم .
زیرا اصلا در وجود من نمیگنجد که یک انسان را بکشم ، انسانی که گرمای حیات دارد .
اکنون که به جنازه اش نگاه میکنم ، آه ...
به دستان خودم نفله اش کردم !
زمانی که زنده بود با نفرت میدیدمش ، تمام مدت آن گرمای معصومانه اش را ، که آن زمان که خون جلوی چشمامو گرفته بود اصلا متوجه اش نبودم .
اما الان حس میکنم .
گرما و لطافتی را که در این تاریکیِ نبودِ او ، حتی ذره ای از آن نیست .
به راستی ، صد درصد از مشکل بر گردن من بوده ، زیرا اکنون که آن حس وحشت درونم آرام گرفته ، نمیدانم که چگونه و به چه انگیزه ای او را کشتم .
زیرا اصلا در وجود من نمیگنجد که یک انسان را بکشم ، انسانی که گرمای حیات دارد .
- ۴۹۵
- ۳۰ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط