{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

.

.
#مهدی_اخوان_ثالث .
.
آه ، می ترسم از آن لحظه ی پر لذت و شوق
که تو خود را نگری
مانده نومید ز هر گونه دفاع
زیر چنگ خشن وحشی و خونخوار منی
پوپکم ! آهوکم!
چه نشستی غافل؟
کز گزندم نرهی ، گرچه پرستار منی!
پس ازین دره ی ژرف
جای خمیازه ی جادو شده ی غار سیاه
پشت آن قله ی پوشیده ز برف
نیست چیزی ، خبری
ور تو را گفتم چیز دگری هست ، نبود
جز فریب دگری.
من ازین غفلت معصوم تو ، ای شعله ی پاک
بیشتر سوزم و دندان به جگر می فشرم
منشین با من! ، با من منشین!
تو چه دانی که چه افسونگر و بی پا و سرم ؟؟؟ تو چه دانی که پس هر نگه ساده ی من
چه جنونی ، چه نیازی ، چه غمی ست ؟
یا نگاه تو ، که پر عصمت و ناز
بر من افتد ، چه عذاب و ستمی ست؟
دردم این نیست ولی
دردم این است که من بی تو دگر
از جهان دورم و بی خویشتنم
پوپکم ! آهوکم!
تا جنون فاصله ای نیست از اینجا که منم!
مگرم سوی تو راهی باشد
چون فروغ نگهت
ورنه دیگر به چه کار آیم من
بی تو ؟ چون مرده ی چشم سیهت
منشین اما با من ، منشین!
تکیه بر من مکن! ، ای پرده ی طناز حریر!
که شراری شده ام
پوپکم ! آهوکم!
گرگ هاری شده ام !!
دیدگاه ها (۱)

.#امیر_ریحانی.داد کشیدمکوتاهی را به ناخن هایت تحمیل کردیدزدی...

. .#علیرضا_آذرچشم هایش شروعِ واقعه بود ، آسمانی درون آنها من...

.#فاضل_نظری. به خداحافظی تلخ تو سوگند نشدکه تو رفتی ودلم ثان...

#حمید_مصدق.تو بهاری ؟نه بهاران از توستاز تو می گیرد وام هر ب...

عفریته تاریکی نویسنده مرتضی متقیان

پارت ۱۴جیرایا لم داده بود روی صندلی همیشگی اش، یک دونات نیمه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط