{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پیرمردی با همسرش در فقر زیاد زندگی میکردند.

پیرمردی با همسرش در فقر زیاد زندگی میکردند.

هنگام خواب ، همسر پیرمرد ازو خواست تا شانه برای او بخرد تا
موهایش را سرو سامانی بدهد.
پیرمرد نگاهی حزن امیز به همسرش کرد و گفت که نمیتوانم بخرم
حتی بند ساعتم پاره شده و در توانم نیست تا بند جدیدی برایش بگیرم.
پیرزن لبخندی زد و سکوت کرد..
پیرمرد فردای انروز بعد از تمام شدن کارش به بازار رفت و ساعت خود را فروخت و شانه برای همسرش خرید ..
وقتی به خانه بازگشت شانه در دست با تعجب دید که همسرش موهایش را کوتاه کرده است و بند ساعت نو برای او گرفته است .
مات و مبهوت اشکریزان همدیگر را نگاه میکردند.
اشکهایشان برای این نیست که کارشان هدر رفته است برای این بود که همدیگر را به همان اندازه دوست داشتند و هرکدام بدنبال خشنودی دیگری بودند.
به یاد داشته باشیم.
اگر کسی را دوست داری یا شخصی تو را دوست داشته باشد باید برای خشنود کردن او سعی و تلاش زیادی انجام دهی..

عشق و محبت به حرف نیست باید به ان عمل کرد...
دیدگاه ها (۱)

به تو که فکر میکنم ...بغض می آیداشک می آیددل تنگی می آیدبه ت...

ﺁﺷﻔﺘﻪ ﺩﻻﻥ ﺭﺍ ﻫﻮﺱ ﺧﻮﺍﺏ ﻧﺒﺎﺷﺪﺷﻮﺭﯼ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺩﺭﯾﺎﺳﺖ،ﺑﻪ ﻣﺮﺩﺍﺏ ﻧﺒﺎﺷﺪﻫ...

ﻭﻗﺘﯽ " ﻣﻬﺮﺑﻮﻧــــــﯽ " ﺟﺰﺋﯽ ﺍﺯ ﻭﺟــــــﻮﺩﺕ ﺑﺎﺷﻪ ...." ﻫﯿــــ...

گاندی خطاب به معشوقه اش نوشت:خوبِ من ، هنر در فاصله هاست ..ز...

امشب چی میخواست بگه چی‌کار باید میکرد ؟.. دخترک نفسی کشید و ...

پارت ۵۱شب کریسمس شده بود و همه به مسافرت و کادو و چیز هایی ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط