{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

وقتی کودک بودم زمین همین زمین بود و آسمان، همین

وقتی کودک بودم زمین همین زمین بود و آسمان، همین

شگفتا اما پر از پروانه

و شیشه ی هر پنجر،ه خورشیدی داشت و لبخندی

بابا تا همیشه بابا بود

و من در شیشه ی کودکی طلسم شده بودم

.

.

.

در کودکی، بزرگی تنها به بلندا بود

و مهربانی به لبخند

و شمر پرده ی تعزیه اگر نه اخمو، شمر نبود

تصویر پدربزرگ در اتاق مهمان خانه شمری دیگر بود

گل سرخ چیز قشنگی بود اما به تیغ هایش نمی ارزید

مثل کلوچه در دست پسرک شرور همسایه

که با گازی که می گرفت، صداقت دغدغه را می کشت

بابای زندانی از زبان مادر به سفر رفته بود

و به زودی با سوغات بازمی گشت

پس چرا مادر، بی جهت می گریست؟

آه، کودکی!
دیدگاه ها (۱)

من هم می میرماما نه مثل غلامعلی که از درخت به زیر افتادپس گا...

به یاد تو و علاقه ی همیشگی ات به جمع کردن سنگ ها، هفت سنگ را...

باید حتما زمان می گذشت تا ماجرایی را باور می کردی که اثباتش ...

گندم زار زیبایی اش را مدیون مترسکی است که کلاغ ها از آن می ت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط