باید حتما زمان می گذشت تا ماجرایی را باور می کردی که اثبا
باید حتما زمان می گذشت تا ماجرایی را باور می کردی که اثباتش ابر های زیادی را می طلبید که پیش پایت قربانی کنم. باید خودت داوطلب می شدی. باید خودت می خواستی تا از این برزخ رها شوی. و اگر نه من که غزل آخر را خوانده بودم و دینی به گردنم نبود. حالا دیگر خوابم نمی بَرَد. باید تمام حرف های مگو را قبل از ساعت پریشانی ام مرور کنم تا کلمه ای از قلم نیفتاده باشد. کلمه ای به سادگی یک سلام که وقتی از زبان تو شنیدم همه چیز پیچیده شد و نتیجه اش شد همین بلاتکلیفی بی مورد. راستی نگفتی کنار کدام شب زمستانی انتظارم را می کشی؟ کنار کدام شب؟
- ۹۵۵
- ۲۹ دی ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط