{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

آتش و زمرد

آتش و زمرد
پارت ۱
(شبی که همه چیز آغاز شد)
«گاهی سرنوشت، آرام و بی‌صدا از یک شب بارانی آغاز می‌شود؛ شبی که هیچ‌کس نمی‌داند پایانش، شروع چه آینده‌ای خواهد بود...»
باران آرام روی شیشه‌های ساختمان آژانس قهرمانان می‌بارید.
ساعت از هشت شب گذشته بود و بیشتر قهرمانان حرفه‌ای، بعد از یک روز پرمشغله، در حال نوشتن گزارش مأموریت‌هایشان بودند.
ایزوکو میدوریا آخرین صفحه‌ی گزارشش را بست و نفس آرامی کشید.
همکارش با لبخند گفت: «بازم همه‌چیز رو با جزئیات نوشتی؟»
دکو خندید.
«اگه حتی یه نکته‌ی کوچیک به مأموریت بعدی کمک کنه، ارزشش رو داره.»
همکارش سری تکان داد.
«هیچ‌وقت عوض نمی‌شی.»
دکو کیفش را برداشت و از آژانس خارج شد.
هوای خنک و بوی باران، تمام خیابان را پر کرده بود.
چند لحظه ایستاد و به آسمان نگاه کرد.
«چه شب آرومی...»
...
در سوی دیگر شهر...
صدای انفجاری کوتاه، سکوت کوچه‌ای تاریک را شکست.
کاتسوکی باکوگو آخرین خلافکار را با یک انفجار کنترل‌شده از پا درآورد.
مأمور پلیس با لبخند گفت: «مثل همیشه سریع تمومش کردی.»
باکوگو با بی‌حوصلگی جواب داد: «این که گرم کردن بود.»
در همان لحظه، بی‌سیم هر دو قهرمان هم‌زمان روشن شد.
«توجه! تمام قهرمانان سطح بالا. یک انفجار ناشناس در میدان مرکزی شهر گزارش شده. نزدیک‌ترین نیروها فوراً اعزام شوند.»
دکو که هنوز چند خیابان بیشتر از محل حادثه فاصله نداشت، بدون لحظه‌ای درنگ به سمت میدان دوید.
از طرف دیگر، باکوگو هم با انفجارهای پیاپی خودش را به آسمان پرتاب کرد.
چند دقیقه بعد...



تا اینجا چطور بود ؟
دیدگاه ها (۰)

آتش و زمرد پارت ۲دقیقه بعد...هر دو تقریباً هم‌زمان روی پشت‌ب...

آتش و زمردمقدمه گاهی سرنوشت، آرام و بی‌صدا مسیر زندگی آدم‌ه...

سلام دوستان. 🌸من برای اولین بار تصمیم گرفتم یه سناریو بنویسم...

📸زیر سایه امنیت... شب، باران، میدان انقلاب... و قابی که تمام...

قسمت ۶: طوفان نیمه‌شبنیمه‌های شب، صدای رعد و برق شدیدی باعث ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط