آتش و زمرد
آتش و زمرد
پارت ۲
دقیقه بعد...
هر دو تقریباً همزمان روی پشتبام ساختمانی مشرف به میدان فرود آمدند.
باکوگو نگاهی به دکو انداخت و پوزخندی زد.
«مثل اینکه هنوزم از من عقب نمیمونی، هان؟»
دکو لبخند زد.
«اگه دیر برسم، بعداً تا یک هفته سرزنشم میکنی.»
«هَه... حداقل خودتو شناختی.»
قبل از اینکه حرف دیگری بزنند...
بووووم!
انفجاری مهیب، وسط میدان رخ داد.
موج انفجار شیشهی چند ساختمان را شکست و مردم با وحشت شروع به فرار کردند.
دکو بلافاصله گفت: «اول مردم رو خارج میکنیم!»
باکوگو بدون مخالفت سری تکان داد.
«تو سمت شرق رو بگیر، من غرب رو.»
چند دقیقهی بعد، با همکاری بینقص آن دو، بیشتر غیرنظامیها از محل خطر دور شده بودند.
اما درست وقتی آخرین کودک را از میان آوار بیرون آوردند...
هوا ناگهان سرد شد.
باران شدت گرفت.
از میان دود غلیظ، سایهی مردی با شنلی سیاه و نقابی فلزی نمایان شد.
قدمهایش آرام بود، اما با هر قدم، زمین زیر پایش ترک برمیداشت.
او سرش را بالا آورد و نگاهش روی باکوگو و دکو ثابت ماند.
لبخندی آرام زد.
«بالاخره... پیداتون کردم.»
لطفا اگه اشکال داشتم بگین
پارت ۲
دقیقه بعد...
هر دو تقریباً همزمان روی پشتبام ساختمانی مشرف به میدان فرود آمدند.
باکوگو نگاهی به دکو انداخت و پوزخندی زد.
«مثل اینکه هنوزم از من عقب نمیمونی، هان؟»
دکو لبخند زد.
«اگه دیر برسم، بعداً تا یک هفته سرزنشم میکنی.»
«هَه... حداقل خودتو شناختی.»
قبل از اینکه حرف دیگری بزنند...
بووووم!
انفجاری مهیب، وسط میدان رخ داد.
موج انفجار شیشهی چند ساختمان را شکست و مردم با وحشت شروع به فرار کردند.
دکو بلافاصله گفت: «اول مردم رو خارج میکنیم!»
باکوگو بدون مخالفت سری تکان داد.
«تو سمت شرق رو بگیر، من غرب رو.»
چند دقیقهی بعد، با همکاری بینقص آن دو، بیشتر غیرنظامیها از محل خطر دور شده بودند.
اما درست وقتی آخرین کودک را از میان آوار بیرون آوردند...
هوا ناگهان سرد شد.
باران شدت گرفت.
از میان دود غلیظ، سایهی مردی با شنلی سیاه و نقابی فلزی نمایان شد.
قدمهایش آرام بود، اما با هر قدم، زمین زیر پایش ترک برمیداشت.
او سرش را بالا آورد و نگاهش روی باکوگو و دکو ثابت ماند.
لبخندی آرام زد.
«بالاخره... پیداتون کردم.»
لطفا اگه اشکال داشتم بگین
- ۵۶
- ۱۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط