{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

آتش و زمرد

آتش و زمرد
مقدمه
گاهی سرنوشت، آرام و بی‌صدا مسیر زندگی آدم‌ها را تغییر می‌دهد.
نه با یک معجزه...
نه با یک اتفاق بزرگ...
بلکه با تصمیم‌هایی کوچک که در لحظه شاید بی‌اهمیت به نظر برسند، اما آینده را برای همیشه دگرگون می‌کنند.
سال‌ها از فارغ‌التحصیلی مدرسه‌ی قهرمانان گذشته بود.
نسلی که زمانی فقط دانش‌آموز بودند، حالا به قهرمانان حرفه‌ای تبدیل شده بودند و هر روز برای حفظ آرامش مردم می‌جنگیدند.
در ظاهر، شهر در امنیت بود.
کودکان با لبخند در خیابان‌ها بازی می‌کردند، مردم با خیال راحت به زندگی‌شان ادامه می‌دادند و همه باور داشتند دوران تاریک گذشته است.
اما...
در جایی دور از چشم همه...
کسی در سکوت، در حال تماشای این آرامش بود.
سایه‌ای ناشناس که سال‌ها برای نقشه‌ای بزرگ صبر کرده بود.
نقشه‌ای که می‌توانست نه‌تنها قهرمانان، بلکه تمام آینده‌ی جامعه را نابود کند.
و درست در همان روزها...
دو قهرمان، بی‌خبر از آنچه در انتظارشان بود، همچنان مانند همیشه کنار هم می‌جنگیدند.
یکی با غروری که اجازه نمی‌داد احساساتش را نشان دهد.
و دیگری با قلبی که حتی در سخت‌ترین نبردها هم امیدش را از دست نمی‌داد.
آن‌ها هنوز مثل گذشته با هم بحث می‌کردند.
هنوز برای اینکه از دیگری جلو بزنند رقابت می‌کردند.
اما چیزی میانشان آرام‌آرام در حال تغییر بود.
تغییری که نه خودشان متوجهش بودند...
و نه هیچ‌کس دیگر.
شاید بعضی از احساسات، درست مثل شعله‌ای کوچک باشند.
در ابتدا فقط جرقه‌ای کوتاه‌اند.
اما اگر زمان بگذرد...
می‌توانند به آتشی تبدیل شوند که هیچ طوفانی توان خاموش کردنش را نداشته باشد.
آن‌ها هنوز نمی‌دانستند که مأموریتی ساده، به جنگی تبدیل خواهد شد که سرنوشتشان را برای همیشه عوض می‌کند.
جنگی که در آن، باید با دشمنانی ناشناخته روبه‌رو شوند...
به یکدیگر بیشتر از همیشه اعتماد کنند...
و در میان دود، باران و انفجارها، حقیقتی را پیدا کنند که سال‌ها از آن فرار می‌کردند.
این، فقط داستان نبرد میان خیر و شر نیست.
این، داستان دو قهرمان است...
که قرار است میان آتش و امید، معنای واقعی اعتماد، فداکاری و عشق را پیدا کنند.
و همه‌چیز...
از یک شب بارانی آغاز می‌شود.
دیدگاه ها (۰)

آتش و زمرد پارت ۱(شبی که همه چیز آغاز شد)«گاهی سرنوشت، آرام ...

سلام دوستان. 🌸من برای اولین بار تصمیم گرفتم یه سناریو بنویسم...

🥹

آن‌ها که امروز، مانندِ دریاهایِ آرام به نظر می‌رسند، در گذشت...

داستان های پورتلند.

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط