پارت
پارت 3
صبح شد و رمی چشماش رو باز کرد و بیدار شد یهو همه چیزو یادش اومد خواست از بغل مایکی در بیاد که مایکی محکم تر بغلش کرد رمی هم همونجا موند تا مایکی کم کم چشماش باز شد حس خیلی ارامش بخشی داشت خیلی عجیب بود و داشت موهای رمی رو بو میکشید که رمی فهمید مایکی بیدار شده گفت مم مایکی س سان؟ م مم میشه ولم کنید (سرخ)
مایکی که تازه فهمیده به جای بالشت رمی رو بغل کرده و همه ی دیشب رو یادش میاد کاملا سرخ سرخ سرخ میشه اروم رمی رو ول میکنه و میگه: رر رم رمی.. س سان بب ببخ بببخشی...د م مم.. من
رمی (سرخ) ا....اش.اشکال نداره 😊
که یهو اما در زد: مایکییییی بیا صبحونه حاضرههههه
مایکی: باشهههه الان میااااام
رمی: فکر میکردم همه پسرید و دختری اینجا نیست😅 ولی اینکه یه هم جنس خودم اینجاست خوشحالم😃
مایکی:خوب اسمت اماست و خواهر کوچیک تر منه ولی یه دختردیگه هم هست اسمش سنجوعه اون خواهر سانزو عه 😊
رمی: اممم سانزو؟
مایکی: اره همون مو صورتیه که دیشب گرفته بودتت
رمی: اها🤔 ولی مایکی مگه تو خواهر هم داشتی؟
مایکی: اره، دوتا هم داداش دارم یکیش اسمت شینیچیروعه و اون یکی هم ایزاناست البته داداش بزرگترم یعنی شینیچیرو دیگه پیشمون نیست ولی همیشه توی قلب من باقی میمونه(بغض کرد)🥺
رمی: یعنی اون... .
مایکی: اره. 😊🥺مایکی همزمان لبخند زد اما بغض داشت.
رمی وقتی دید مایکی الان گریه میکنه سریع بغلش میکنه و میگه
: هی هی هی ناراحت نباش اون همیشه پیشته باشه؟ پس ناراحت نباش دیگه؟ اصلا بیا بریم صبحونه دیگه ناراحت هم نباش😊
مایکی با سرخی: ب بب باشه بریم
و رفتن دستشویی و دست و صورتشون رو شستن و رفتن بیرون از اتاق رمی هم چون هنوز بقیه رو نمیشناخت پشت مایکی قایم شد و
دستش رو گرفته بود
صبح شد و رمی چشماش رو باز کرد و بیدار شد یهو همه چیزو یادش اومد خواست از بغل مایکی در بیاد که مایکی محکم تر بغلش کرد رمی هم همونجا موند تا مایکی کم کم چشماش باز شد حس خیلی ارامش بخشی داشت خیلی عجیب بود و داشت موهای رمی رو بو میکشید که رمی فهمید مایکی بیدار شده گفت مم مایکی س سان؟ م مم میشه ولم کنید (سرخ)
مایکی که تازه فهمیده به جای بالشت رمی رو بغل کرده و همه ی دیشب رو یادش میاد کاملا سرخ سرخ سرخ میشه اروم رمی رو ول میکنه و میگه: رر رم رمی.. س سان بب ببخ بببخشی...د م مم.. من
رمی (سرخ) ا....اش.اشکال نداره 😊
که یهو اما در زد: مایکییییی بیا صبحونه حاضرههههه
مایکی: باشهههه الان میااااام
رمی: فکر میکردم همه پسرید و دختری اینجا نیست😅 ولی اینکه یه هم جنس خودم اینجاست خوشحالم😃
مایکی:خوب اسمت اماست و خواهر کوچیک تر منه ولی یه دختردیگه هم هست اسمش سنجوعه اون خواهر سانزو عه 😊
رمی: اممم سانزو؟
مایکی: اره همون مو صورتیه که دیشب گرفته بودتت
رمی: اها🤔 ولی مایکی مگه تو خواهر هم داشتی؟
مایکی: اره، دوتا هم داداش دارم یکیش اسمت شینیچیروعه و اون یکی هم ایزاناست البته داداش بزرگترم یعنی شینیچیرو دیگه پیشمون نیست ولی همیشه توی قلب من باقی میمونه(بغض کرد)🥺
رمی: یعنی اون... .
مایکی: اره. 😊🥺مایکی همزمان لبخند زد اما بغض داشت.
رمی وقتی دید مایکی الان گریه میکنه سریع بغلش میکنه و میگه
: هی هی هی ناراحت نباش اون همیشه پیشته باشه؟ پس ناراحت نباش دیگه؟ اصلا بیا بریم صبحونه دیگه ناراحت هم نباش😊
مایکی با سرخی: ب بب باشه بریم
و رفتن دستشویی و دست و صورتشون رو شستن و رفتن بیرون از اتاق رمی هم چون هنوز بقیه رو نمیشناخت پشت مایکی قایم شد و
دستش رو گرفته بود
- ۵۶
- ۱۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط