My love
My love🥀
Part : ⁴
^ویو کوک^
از خواب بیدار شدم
توی اتاق خودم بودم اما ات کنارم نبود.
سرم خیلی درد میکرد
برای یک لحظه همه چیو فراموش کرده بودم که بلافاصه دیدم تهیونگ وارد اتاق شد...
( تهیونگ و بقیه اعضا از دوستای صمیمی کوک هستن و اعضای باند مافیای کوک هم هستن)
تهیونگ: بیدار شدی؟ حالت خوبه؟ (با حالت نگران)
_ تهیونگ تو اینجا چیکار میکنی(گیج)
تهیونگ : اومدم که کمکت کنم ات و پیدا کنیم دیگه
دیشب لوکا بهم زنگ زد و ماجرا رو توضیح داد و گفت حالت بده
( لوکا جیمز دست راسته کوکه )
چون شوگا اینام خونم بودن اونا هم اومدن ولی تا رسیدیم و در اتاق نشیمن و بار گردیم یهو کلی دود سيگار زد بیرون (خنده)
جنابعالی هم که اون وسط افتاده بودی و به سقف خیره شده بودی(خنده)
ولی بگذریم
حتی اگه ات بهت خیانت هم میکرد تو نباید اونجوری میزدیش
دوربینها رو لحظه خروج ات از عمارت چک کردم...
اوضاعش خیلی داغون بود پسر(عصبی)
ببینم نکنه تو بیماری روانی داری که اون دختر بیچاره رو اینجوری کردی هاااا (داد)
درسته که دوست دختر قبلیت خیلی بدجور بهت خیانت کرد اما ات الان زنته! (داد)
^ویو کوک^
تازه همه چی یادم اومده بود
اون جک عوضی میخواد باندمو از چنگم در بیاره
حالا که بهش ندادم با مافیا های دیگه نقشه کشیدن که اتمو بگیرن
تهیونگ : الان همه اعضا اومدن دارن تلاش میکنن که موقعیت ات و پیدا کنن پس نگران نباش
یهو یکی درو با شدت باز کرد
جیمین : پیداش کردیم (هيجان زده )
یک ساعت بعد
^ویو کوک^
موقعیت ات و پیدا کردیم...
توی یک کارخونه پلمپ شده بود که خارج از شهر بود
همه کل کارخونه و محاصره کرده بودیم و همه آماده علامت من بودن
رفتم داخل
(جک واتسون آلمانی هستش و الان کوک و جک دارن به زبون آلمانی باهم صحبت میکنن )
🇩🇪جک: اووو ببین کی اینجاست دوست قدیمی
🇩🇪_ات کجاست؟
🇩🇪جک: اون پرنسس کوچولو رو میگی... نگران نباش جاش خوبه
🇩🇪_(فوش میده😁)
🇩🇪جک: نه نشد دیگه از حرف زدنت خوشم نیومد... میدونی که با یک اشاره میتونم کارش و تموم کنم
🇩🇪جک:دختره رو بیارید
_ ات و آورده بودن... صورتش زخمی شده بود و لباساش کمی خونی بود
زیر چشمش هم کبود شده بود
یک لحظه نفسم بند اومد
به افرادم علامت دادم و همه اسلحه شون و سمت جک گرفته بودن
روی سرش کلی نور قرمز لیزر افتاده بود
🇩🇪کوک: ات و بدش به من(عربده)
🇩🇪جک : به هر حال که اگه اون دختر رو بهت بدم بازم منو میکشی پس چه فایده ای داره
🇩🇪یادته اِلا رو ازم گرفتی؟
🇩🇪یادته چقدر التماست کردم که نکشیش؟
🇩🇪حالا میبینی من اون موقع چه احساسی داشتم
(شلیک میکنه)
^ویو ات^
قلبم درد گرفت....
دستم و روی قلبم گذاشتم و وقتی برش داشتم دستم خونی شده بود
با ترس به کوک نگاه کردم
کوک هم شُکه شده بود
دنیا داشت دور سرم میچرخید و در نهایت، افتادم روی زمین و کوک منو توی بقلش گرفته بود
ینی واقعا تموم شد؟
نه، من نمیخواستم بمیرم...
من هنوز به کوک ثابت نکردم که بهش خیانت نکرده بودم
هنوز بهش نگفتم که من چقدر دوسش داشتم
هنوز بهش نگفتم که...
صداها باهم قاطی شده بود...
صدای تیر هایی که داشت به جک و افرادش شلیک میشد و صدای کوک که داشت فریاد میزد و اسممو صدا میزد با صدای بارونی که به سقف کارخونه میخوردن داشت دیوونم میکرد
_ات خواهش میکنم چشمات و نبند خب؟ الان آمبولانس میرسه
+کوک واقعا کار من نبود
_چی
+من بهت خیانت نکردم(به سختی حرف میزنه)
_یاااا الان باید به فکر اون باشی(با داد و گریه)
خودم فهمیدم و معذرت میخوام که بهت شک کردم ات(گریه)
لطفا تنهام نزار
+و اینکه... (صرفه کرد و دهنش خونی شد)
_ات حرف نزن خب؟
شوگا:پس چرا این آمبولانس لعنتی نمیاد
خودمون باید ببریمش
جیمین: الان میبریمت بیمارستان
+من، حامله ام... (به سختی صحبت میکنه)
نامجون: ها ( تعجب )
_چی؟ (ماتش برد)
و دیگه نتونستم تحمل کنم و...
چشمام کم کم بسته شد.
آخرین صدایی که شنیدم صدای گریه ها و فریاد های کوک بود...
کوک: ات نرو لطفا منو تنها نزار تو تنها ملکه زندگیمی اگه بری من چطور با این عذاب وجدان لعنتی زندگی کنم هااااا (گریه و داد)
^ات^
کاش میتونستم زمان و به عقب برگردونم...
حالا بچم چی میشه؟
یعنی این بود پایان زندگی من؟
چشمام بسته شد و همزمان آخرین قطره اشکم از چشمم لیز خورد و فرار کرد
کاش منم میتونستم از مرگ فرار کنم.
امیدوار بودم که بتونم دوباره چشمام رو باز کنم و....
کوک رو بغل کنم.
_ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ __ _ _ _ _ _ _ _ _
خب امیدوارم که خوشتون اومده باشه
ولی از پارت بعدی داستان اصلی شروع میشه و قراره که سوپرایز بشید😁
و لطفا حمایتم کنید... حتی اگه یک کامنت (عالی) هم برام بزارید من واقعا خوشحال میشم
لایک و کامنتا رو ببرید بالا تا پارت بعد و بزارم🤟
Part : ⁴
^ویو کوک^
از خواب بیدار شدم
توی اتاق خودم بودم اما ات کنارم نبود.
سرم خیلی درد میکرد
برای یک لحظه همه چیو فراموش کرده بودم که بلافاصه دیدم تهیونگ وارد اتاق شد...
( تهیونگ و بقیه اعضا از دوستای صمیمی کوک هستن و اعضای باند مافیای کوک هم هستن)
تهیونگ: بیدار شدی؟ حالت خوبه؟ (با حالت نگران)
_ تهیونگ تو اینجا چیکار میکنی(گیج)
تهیونگ : اومدم که کمکت کنم ات و پیدا کنیم دیگه
دیشب لوکا بهم زنگ زد و ماجرا رو توضیح داد و گفت حالت بده
( لوکا جیمز دست راسته کوکه )
چون شوگا اینام خونم بودن اونا هم اومدن ولی تا رسیدیم و در اتاق نشیمن و بار گردیم یهو کلی دود سيگار زد بیرون (خنده)
جنابعالی هم که اون وسط افتاده بودی و به سقف خیره شده بودی(خنده)
ولی بگذریم
حتی اگه ات بهت خیانت هم میکرد تو نباید اونجوری میزدیش
دوربینها رو لحظه خروج ات از عمارت چک کردم...
اوضاعش خیلی داغون بود پسر(عصبی)
ببینم نکنه تو بیماری روانی داری که اون دختر بیچاره رو اینجوری کردی هاااا (داد)
درسته که دوست دختر قبلیت خیلی بدجور بهت خیانت کرد اما ات الان زنته! (داد)
^ویو کوک^
تازه همه چی یادم اومده بود
اون جک عوضی میخواد باندمو از چنگم در بیاره
حالا که بهش ندادم با مافیا های دیگه نقشه کشیدن که اتمو بگیرن
تهیونگ : الان همه اعضا اومدن دارن تلاش میکنن که موقعیت ات و پیدا کنن پس نگران نباش
یهو یکی درو با شدت باز کرد
جیمین : پیداش کردیم (هيجان زده )
یک ساعت بعد
^ویو کوک^
موقعیت ات و پیدا کردیم...
توی یک کارخونه پلمپ شده بود که خارج از شهر بود
همه کل کارخونه و محاصره کرده بودیم و همه آماده علامت من بودن
رفتم داخل
(جک واتسون آلمانی هستش و الان کوک و جک دارن به زبون آلمانی باهم صحبت میکنن )
🇩🇪جک: اووو ببین کی اینجاست دوست قدیمی
🇩🇪_ات کجاست؟
🇩🇪جک: اون پرنسس کوچولو رو میگی... نگران نباش جاش خوبه
🇩🇪_(فوش میده😁)
🇩🇪جک: نه نشد دیگه از حرف زدنت خوشم نیومد... میدونی که با یک اشاره میتونم کارش و تموم کنم
🇩🇪جک:دختره رو بیارید
_ ات و آورده بودن... صورتش زخمی شده بود و لباساش کمی خونی بود
زیر چشمش هم کبود شده بود
یک لحظه نفسم بند اومد
به افرادم علامت دادم و همه اسلحه شون و سمت جک گرفته بودن
روی سرش کلی نور قرمز لیزر افتاده بود
🇩🇪کوک: ات و بدش به من(عربده)
🇩🇪جک : به هر حال که اگه اون دختر رو بهت بدم بازم منو میکشی پس چه فایده ای داره
🇩🇪یادته اِلا رو ازم گرفتی؟
🇩🇪یادته چقدر التماست کردم که نکشیش؟
🇩🇪حالا میبینی من اون موقع چه احساسی داشتم
(شلیک میکنه)
^ویو ات^
قلبم درد گرفت....
دستم و روی قلبم گذاشتم و وقتی برش داشتم دستم خونی شده بود
با ترس به کوک نگاه کردم
کوک هم شُکه شده بود
دنیا داشت دور سرم میچرخید و در نهایت، افتادم روی زمین و کوک منو توی بقلش گرفته بود
ینی واقعا تموم شد؟
نه، من نمیخواستم بمیرم...
من هنوز به کوک ثابت نکردم که بهش خیانت نکرده بودم
هنوز بهش نگفتم که من چقدر دوسش داشتم
هنوز بهش نگفتم که...
صداها باهم قاطی شده بود...
صدای تیر هایی که داشت به جک و افرادش شلیک میشد و صدای کوک که داشت فریاد میزد و اسممو صدا میزد با صدای بارونی که به سقف کارخونه میخوردن داشت دیوونم میکرد
_ات خواهش میکنم چشمات و نبند خب؟ الان آمبولانس میرسه
+کوک واقعا کار من نبود
_چی
+من بهت خیانت نکردم(به سختی حرف میزنه)
_یاااا الان باید به فکر اون باشی(با داد و گریه)
خودم فهمیدم و معذرت میخوام که بهت شک کردم ات(گریه)
لطفا تنهام نزار
+و اینکه... (صرفه کرد و دهنش خونی شد)
_ات حرف نزن خب؟
شوگا:پس چرا این آمبولانس لعنتی نمیاد
خودمون باید ببریمش
جیمین: الان میبریمت بیمارستان
+من، حامله ام... (به سختی صحبت میکنه)
نامجون: ها ( تعجب )
_چی؟ (ماتش برد)
و دیگه نتونستم تحمل کنم و...
چشمام کم کم بسته شد.
آخرین صدایی که شنیدم صدای گریه ها و فریاد های کوک بود...
کوک: ات نرو لطفا منو تنها نزار تو تنها ملکه زندگیمی اگه بری من چطور با این عذاب وجدان لعنتی زندگی کنم هااااا (گریه و داد)
^ات^
کاش میتونستم زمان و به عقب برگردونم...
حالا بچم چی میشه؟
یعنی این بود پایان زندگی من؟
چشمام بسته شد و همزمان آخرین قطره اشکم از چشمم لیز خورد و فرار کرد
کاش منم میتونستم از مرگ فرار کنم.
امیدوار بودم که بتونم دوباره چشمام رو باز کنم و....
کوک رو بغل کنم.
_ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ __ _ _ _ _ _ _ _ _
خب امیدوارم که خوشتون اومده باشه
ولی از پارت بعدی داستان اصلی شروع میشه و قراره که سوپرایز بشید😁
و لطفا حمایتم کنید... حتی اگه یک کامنت (عالی) هم برام بزارید من واقعا خوشحال میشم
لایک و کامنتا رو ببرید بالا تا پارت بعد و بزارم🤟
- ۶.۹k
- ۲۵ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط