درخواستی
#درخواستی
#تک_پارتی
وقتی.....
««این نوشته قراره متفاوت باشه و امیدورام خوشتون بیاد»»
دختر با قدمهایی آرام وارد اتاق شد، جایی که نور کمرنگ چراغها سایههای عجیبی روی دیوارها انداخته بود، جو اتاق نشون میداد که اینجا نه تنها یک روانی، بلکه فردی با ذهن پیچیده و تاریک از پنجره به بیرون زل زده...
لینو پشت پنجره ایستاده بود و به افراد بیرون از پنجره چشم دوخته بود وقتی متوجه شد که روانپزشک مورد علاقه اش پا به اتاقش گذاشته نگاه سرد و نافذش رو به اون داد. لبخند او نیمی تهدید و نیمی وسوسه بود، و دختر بلافاصله حس کرد که وارد قلمرو کسی شده که هیچوقت نمیتوان اون رو کامل شناخت
چند هفتهای بود که لینو متوجه شده بود دختر با پسری در همون محل صمیمی شده بود، و لینو با تمام خونسردیش، هر روز با نگاهش اون دو نفر رو زیر نظر داشت. اون میدونست که هر حرکت کوچک، هر لبخند، هر تماس و هر نگاه میتونه قلب اون رو آشفته کنه. اما لینو فقط نگاه میکرد، و سکوتش از هر فریاد بلندی دردناک تر بود.
یک روز، دختر داشت یک خاطرهای خندهدار رو با پسر به اشتراک میگذاشت، و لینو نمیتونست خشمشو کنترل کنه
_چطور میتونی اینقدر راحت به کسی دیگه لبخند بزنی...؟
صداش آروم اما تهدیدآمیز بود.
_من......من همیشه......!
کلماتش نیمه تموم ماند، اما نگاهش همه چیز را بازگو میکرد: حسادت، درد، و عشق پنهانی که هیچکس، حتی دختر هم ازش خبر نداشت...
لینو شروع کرد به بهم ریز کردن وسایل های اتاق و وقتی پرستار ها برای آروم کردنش وارد قلمرو اون شده بودن ازشون خواسته بود که به دکترش یعنی دختر بگن که بیاد به دیدنش
.
.
صدای در زدن توی اتاق پیچید اما لینو قادر نبود جوابی بده
دختر بدون اینکه جوابی بگیره وارد اتاق شد...
×آقای لی، امروز زیادی شلوغ کاری کردین حرفی برای گفتن دارین یا......میخواین دربارش صحبت کنیم؟
لینو نگاه نافذ و سردشو داد به دختر...
_آره باید باهم صحبت کنیم
×(روی صندلی نشست و نگاهشو داد به لینو) خب گوش میدم...
_میشه یه درخواستی ازت بکنم؟
×اگر موجه و قابل انجام دادن باشه چرا که نه
_میشه دیگه به اون عوضی نزدیک نشی و ازش دوری کنی؟
×(کمی مکث) کدوم عوضی؟
_همون پسره ی عوضی که امروز باهاش گفتی و خندیدی و اون جرعت کرد دست کثیفشو بزنه به شونه ات
×این به زندگی خصوصی من مربوطه و فکر نمیکنم به شما مربوط باشه آقای لی
_من دوستت دارم و نمیتونم ببینم تو با اون پسر راحتی و میگی و میخندی...» صداش آروم بود، ولی هر کلمه مثل نیشی به قلب دختر بود.
دختر نفسش رو حبس کرد و سعی کرد لبخند بزنه، ولی حتی خودش هم نمیتونست جلوی لرزش یهویی بدنش رو بگیره
×مثل اینکه نیاز به استراحت دارین میگم پرستار بهتون یه آرام بخش تزریق کنه تا یکم استراحت کنین (از جاش بلند شد)
لینو با چند قدم مطمئن فاصله اش رو با دکتر کم کرد و دستشو دور مچ دکترش حلقه کرد
_تو نمیدونی...وقتی که با یکی دیگه غیر از من میخندی، وقتی کنار یکی دیگهای هستی، و من همه مشاهده گر اینا هستم و نمیتونم کاری کنم بشدت حسادت میکنم و دلم میخواد قلب اون طرف مقابلت رو از سینه اش در بیارم
نگاه لینو مثل یه شعله بود، پر از درد و اشتیاق، و دختر فهمید که نمیشه به راحتی از این وضعیت فرار کرد.
دختر یه لحظه نگاهش رو ازش گرفت، اما قلبش داشت تندتر از قبل میزد.
×اهههه لی مینهو تو یه روانی هستی
لینو لبخند مرموزی زد
_شاید...ولی همین روانی بودنم باعث میشه هیچ کس نتونه منو نادیده بگیره
و بعد، برای اولین بار، بدون هیچ کلمهای، نزدیک شد و دستش رو به آرومی دور گردن دختر حلقه کرد و بوسه ای پر از احساسات پیچیده رو شروع کرد...
در سکوتی که بعدش اومد، هر دو متوجه شدن که این رابطه، هرچقدر هم خطرناک و پر از حسادت و وسوسه باشه نمیتونه به راحتی تموم بشه. این شروع یه بازی روانی بود که هیچکس، حتی خودشون هم، نمیدونستن به کجا میرسه...
نظرتون برام مهمه فرشته ها....🌱✨
#تک_پارتی
وقتی.....
««این نوشته قراره متفاوت باشه و امیدورام خوشتون بیاد»»
دختر با قدمهایی آرام وارد اتاق شد، جایی که نور کمرنگ چراغها سایههای عجیبی روی دیوارها انداخته بود، جو اتاق نشون میداد که اینجا نه تنها یک روانی، بلکه فردی با ذهن پیچیده و تاریک از پنجره به بیرون زل زده...
لینو پشت پنجره ایستاده بود و به افراد بیرون از پنجره چشم دوخته بود وقتی متوجه شد که روانپزشک مورد علاقه اش پا به اتاقش گذاشته نگاه سرد و نافذش رو به اون داد. لبخند او نیمی تهدید و نیمی وسوسه بود، و دختر بلافاصله حس کرد که وارد قلمرو کسی شده که هیچوقت نمیتوان اون رو کامل شناخت
چند هفتهای بود که لینو متوجه شده بود دختر با پسری در همون محل صمیمی شده بود، و لینو با تمام خونسردیش، هر روز با نگاهش اون دو نفر رو زیر نظر داشت. اون میدونست که هر حرکت کوچک، هر لبخند، هر تماس و هر نگاه میتونه قلب اون رو آشفته کنه. اما لینو فقط نگاه میکرد، و سکوتش از هر فریاد بلندی دردناک تر بود.
یک روز، دختر داشت یک خاطرهای خندهدار رو با پسر به اشتراک میگذاشت، و لینو نمیتونست خشمشو کنترل کنه
_چطور میتونی اینقدر راحت به کسی دیگه لبخند بزنی...؟
صداش آروم اما تهدیدآمیز بود.
_من......من همیشه......!
کلماتش نیمه تموم ماند، اما نگاهش همه چیز را بازگو میکرد: حسادت، درد، و عشق پنهانی که هیچکس، حتی دختر هم ازش خبر نداشت...
لینو شروع کرد به بهم ریز کردن وسایل های اتاق و وقتی پرستار ها برای آروم کردنش وارد قلمرو اون شده بودن ازشون خواسته بود که به دکترش یعنی دختر بگن که بیاد به دیدنش
.
.
صدای در زدن توی اتاق پیچید اما لینو قادر نبود جوابی بده
دختر بدون اینکه جوابی بگیره وارد اتاق شد...
×آقای لی، امروز زیادی شلوغ کاری کردین حرفی برای گفتن دارین یا......میخواین دربارش صحبت کنیم؟
لینو نگاه نافذ و سردشو داد به دختر...
_آره باید باهم صحبت کنیم
×(روی صندلی نشست و نگاهشو داد به لینو) خب گوش میدم...
_میشه یه درخواستی ازت بکنم؟
×اگر موجه و قابل انجام دادن باشه چرا که نه
_میشه دیگه به اون عوضی نزدیک نشی و ازش دوری کنی؟
×(کمی مکث) کدوم عوضی؟
_همون پسره ی عوضی که امروز باهاش گفتی و خندیدی و اون جرعت کرد دست کثیفشو بزنه به شونه ات
×این به زندگی خصوصی من مربوطه و فکر نمیکنم به شما مربوط باشه آقای لی
_من دوستت دارم و نمیتونم ببینم تو با اون پسر راحتی و میگی و میخندی...» صداش آروم بود، ولی هر کلمه مثل نیشی به قلب دختر بود.
دختر نفسش رو حبس کرد و سعی کرد لبخند بزنه، ولی حتی خودش هم نمیتونست جلوی لرزش یهویی بدنش رو بگیره
×مثل اینکه نیاز به استراحت دارین میگم پرستار بهتون یه آرام بخش تزریق کنه تا یکم استراحت کنین (از جاش بلند شد)
لینو با چند قدم مطمئن فاصله اش رو با دکتر کم کرد و دستشو دور مچ دکترش حلقه کرد
_تو نمیدونی...وقتی که با یکی دیگه غیر از من میخندی، وقتی کنار یکی دیگهای هستی، و من همه مشاهده گر اینا هستم و نمیتونم کاری کنم بشدت حسادت میکنم و دلم میخواد قلب اون طرف مقابلت رو از سینه اش در بیارم
نگاه لینو مثل یه شعله بود، پر از درد و اشتیاق، و دختر فهمید که نمیشه به راحتی از این وضعیت فرار کرد.
دختر یه لحظه نگاهش رو ازش گرفت، اما قلبش داشت تندتر از قبل میزد.
×اهههه لی مینهو تو یه روانی هستی
لینو لبخند مرموزی زد
_شاید...ولی همین روانی بودنم باعث میشه هیچ کس نتونه منو نادیده بگیره
و بعد، برای اولین بار، بدون هیچ کلمهای، نزدیک شد و دستش رو به آرومی دور گردن دختر حلقه کرد و بوسه ای پر از احساسات پیچیده رو شروع کرد...
در سکوتی که بعدش اومد، هر دو متوجه شدن که این رابطه، هرچقدر هم خطرناک و پر از حسادت و وسوسه باشه نمیتونه به راحتی تموم بشه. این شروع یه بازی روانی بود که هیچکس، حتی خودشون هم، نمیدونستن به کجا میرسه...
نظرتون برام مهمه فرشته ها....🌱✨
- ۲۲.۴k
- ۱۱ مهر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط