درخواستی
#درخواستی
#تکپارتی
وقتی دخترتون میاد داخل اتاق و.....
_ا/ت
×گوش میکنم
_میگم نظرت راجب یه بچه ی......
×لازم نیست ادامه بدی جوابمم نه هستش
_اخه چرا؟
×چون من اینجوری میگم
_اصن نمیفهمم چجوری میتونی درخواستمو رد کنی
×(نیم نگاهی بهش کرد) خداروشکر رئیس جمهوری چیزی نیستی
_ اینکه رئیس یه شرکتم کافی نیست؟
×رئیس شرکتتی رئیس من که نیستی
_(سکوت)
یونا: بابا
_بله؟
یونا: بله یعنی چی؟ باید در جواب پرنسس کوچولوت بگی جانم پرنسسم
×کی گفته تو پرنسسشی؟؟ پرنسس این پسره منم
یونا:نخیرم منم تو یه زمانی بودی
×میزنمتااااا دختره ی پرو، هی لی فلیکس بهش بگو که فقط من پرنسس توام
(فلیکس لباشو برد سمت گوش ا/ت و اروم لب زد)
_هروقت با نظرم موافقت کردی منم کاری که تو گفتی رو انجام میدم
×هوففف باشه حالا بهش بگو
_اوکی ولی باید یچیزیو به هردوتون بگم
×چی؟
_اینکه من هیچ پرنسسی ندارم من یه ملکه ی غر غرو و یه شاهدخت عین مادرش دارم
یونا: شاهدخت همون پرنسسه حالا فهمیدی کی پرنسس لی فلیکس هست خانوم لی؟
×جایگاه ملکه توی زندگی لی فلیکس مهم تر از پرنسس کوچولوشه
یونا: بازم من پرنسس این پسره ام
_پسر؟؟؟
×اگه منه ملکه نبودم توعه پرنسس لوس هم نبودی
یونا: یعنی چی؟
×یعنی اینکه الان اگه منه ملکه رو بابات نمیک...(فلیکس جلوی دهنشو گرفت)
_ هی هی دخترا تمومش کنید من هردوتونو دوست دارم(لبخند ضایع)
(پرش زمانی)
(شب)
×هوففف احساس خستگی زیادی میکنم
_خیلی زود خسته نشدی؟آخه هنوز قراره بیدار بمونی عزیزم؟
×آها اونو میگی
_یس
×خب چیزه
_دیگه باید سر حرفت بمونی
×عااا هرجور که تو بخوای آقای لی
فلیکس روی ا/ت خیمه زد و در همون حین ا/ت دکمه های لباس فلیکس رو باز کرد و پیرهنشو از تنش خارج کرد و فلیکس هم متقابل شروع کرد به دراوردن لباس ا/ت که ناگهان در اتاق باز شد فلیکس و ا/ت هردو نگاهشونو دادن به در که دیدن دختر کوچولوی ۴ ساله اشون با عروسک توی بغلش زل زده به پدر و مادرش فلیکس با درک شرایط پتو رو کشید روی خودشو ا/ت
یونا: چیکار میکنین؟ بابایی حداقل از سنت خجالت بکش که افتادی روی مامانم از روی مامانم بلند شو
_اگه تو بری بیرون منم از روی مامانت بلند میشم
یونا: از روش بلند شو ببین صدایی ازش نمیاد فکر کنم مرده (یونا پتو رو داد کنار)
(ا/ت غش کرده از خنده)
یونا با زور کمی که داشت فلیکس رو هل داد و فلیکس هم رفت کنار
یونا: مامان خوبی؟ خیلی سنگین بود؟
×من (خنده) من خوبم(خنده ی دوباره)
_واقعا باورم نمیشه
×چیو؟
_اینکه این فسقلی مزاحم کارمون شد
یونا: دقیقا چه کاری؟ خفه کردن مامانم با بدن لخت؟ واقعا برات متاسفم پسره ی بی ادب مامان بیا بغلم ولش کن
یونا سر مامانشو گرفت توی بغلشو و شروع کرد به نوازش کردن موهاش که باهمدیگه بخوابن
#تکپارتی
وقتی دخترتون میاد داخل اتاق و.....
_ا/ت
×گوش میکنم
_میگم نظرت راجب یه بچه ی......
×لازم نیست ادامه بدی جوابمم نه هستش
_اخه چرا؟
×چون من اینجوری میگم
_اصن نمیفهمم چجوری میتونی درخواستمو رد کنی
×(نیم نگاهی بهش کرد) خداروشکر رئیس جمهوری چیزی نیستی
_ اینکه رئیس یه شرکتم کافی نیست؟
×رئیس شرکتتی رئیس من که نیستی
_(سکوت)
یونا: بابا
_بله؟
یونا: بله یعنی چی؟ باید در جواب پرنسس کوچولوت بگی جانم پرنسسم
×کی گفته تو پرنسسشی؟؟ پرنسس این پسره منم
یونا:نخیرم منم تو یه زمانی بودی
×میزنمتااااا دختره ی پرو، هی لی فلیکس بهش بگو که فقط من پرنسس توام
(فلیکس لباشو برد سمت گوش ا/ت و اروم لب زد)
_هروقت با نظرم موافقت کردی منم کاری که تو گفتی رو انجام میدم
×هوففف باشه حالا بهش بگو
_اوکی ولی باید یچیزیو به هردوتون بگم
×چی؟
_اینکه من هیچ پرنسسی ندارم من یه ملکه ی غر غرو و یه شاهدخت عین مادرش دارم
یونا: شاهدخت همون پرنسسه حالا فهمیدی کی پرنسس لی فلیکس هست خانوم لی؟
×جایگاه ملکه توی زندگی لی فلیکس مهم تر از پرنسس کوچولوشه
یونا: بازم من پرنسس این پسره ام
_پسر؟؟؟
×اگه منه ملکه نبودم توعه پرنسس لوس هم نبودی
یونا: یعنی چی؟
×یعنی اینکه الان اگه منه ملکه رو بابات نمیک...(فلیکس جلوی دهنشو گرفت)
_ هی هی دخترا تمومش کنید من هردوتونو دوست دارم(لبخند ضایع)
(پرش زمانی)
(شب)
×هوففف احساس خستگی زیادی میکنم
_خیلی زود خسته نشدی؟آخه هنوز قراره بیدار بمونی عزیزم؟
×آها اونو میگی
_یس
×خب چیزه
_دیگه باید سر حرفت بمونی
×عااا هرجور که تو بخوای آقای لی
فلیکس روی ا/ت خیمه زد و در همون حین ا/ت دکمه های لباس فلیکس رو باز کرد و پیرهنشو از تنش خارج کرد و فلیکس هم متقابل شروع کرد به دراوردن لباس ا/ت که ناگهان در اتاق باز شد فلیکس و ا/ت هردو نگاهشونو دادن به در که دیدن دختر کوچولوی ۴ ساله اشون با عروسک توی بغلش زل زده به پدر و مادرش فلیکس با درک شرایط پتو رو کشید روی خودشو ا/ت
یونا: چیکار میکنین؟ بابایی حداقل از سنت خجالت بکش که افتادی روی مامانم از روی مامانم بلند شو
_اگه تو بری بیرون منم از روی مامانت بلند میشم
یونا: از روش بلند شو ببین صدایی ازش نمیاد فکر کنم مرده (یونا پتو رو داد کنار)
(ا/ت غش کرده از خنده)
یونا با زور کمی که داشت فلیکس رو هل داد و فلیکس هم رفت کنار
یونا: مامان خوبی؟ خیلی سنگین بود؟
×من (خنده) من خوبم(خنده ی دوباره)
_واقعا باورم نمیشه
×چیو؟
_اینکه این فسقلی مزاحم کارمون شد
یونا: دقیقا چه کاری؟ خفه کردن مامانم با بدن لخت؟ واقعا برات متاسفم پسره ی بی ادب مامان بیا بغلم ولش کن
یونا سر مامانشو گرفت توی بغلشو و شروع کرد به نوازش کردن موهاش که باهمدیگه بخوابن
- ۱۹.۶k
- ۱۶ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط