درخواستی

#درخواستی
#تک_پارتی
وقتی روت دست بلند میکنه....

ا/ت و هیونجین توی پذیرایی رو به روی هم ایستاده بودن، فضا کمی سنگین بود هیونجین تلاش می‌کرد آرامش خودش رو حفظ کنه و با لحنی نرم گفت:
_ا/ت...بیا الان دعوا رو بزرگ نکنیم، بهتره آروم حرف بزنیم
ولی ا/ت همچنان ادامه داد، نگاهی پر از عصبانیت و بی‌تابی داشت
×نه هیونجین...این دفعه نمی‌تونم سکوت کنم، باید حرفم رو بزنم!تو با اون دختره بودی و من ازت یک دلیل موجه میخوام
هیونجین نفسش رو فرو داد و سعی کرد خودش رو کنترل کنه و با لحنی مصمم و مطمئن خطاب به ا/ت گفت:
_ببین عزیزم اون فقط یه قرار کاری بود و چیز خاصی بینمون نیست
ا/ت در جواب هیونجین با لحنی تند و بی‌پروا گفت:
×تو یک عوضی‌ بیش نیستی هوانگ هیونجین! سعی نکن خودتو خوب جلوه بدی
این جمله، انگار یه جرقه بود تا هیونجین به ا/ت سیلی بزنه سیلی‌ای محکم و ناگهانی که هیچ دلیل منطقی نداشت،
ا/ت از درد و شوک عقب رفت چشم‌هاش گرد شد و قلبش تند میزد
هیونجین نفس‌های تندی می‌کشید، هنوز عصبانیت توی صداش موج می‌زد و با خشمی که کمی هم پشیمونی توش پیدا بود، گفت:
_اکسم از تو بهتر بود...ازت متنفرم!
ا/ت عقب کشید، ترس و سردرگمی همه وجودش رو گرفته بود نمی‌دونست باید مقابله کنه یا فرار...
بلاخره بعد از اندکی فکر کردن با قدم‌هایی محکم و مصمم از محدوده ی پذیرایی خارج شد صدای پاهاش توی سکوت خونه پیچید و بعد محو شد هیونجین تنها موند و نگاهش به جای خالی ا/ت دوخته شده بود، سکوت توی فضا سنگینی می‌کرد و قلبش با حسرت پر شده بود
هیونجین روی کاناپه نشست و دستاشو روی صورتش گذاشت و آهی عمیق کشید. سیلی، کلمات تند، همه چیز به نظرش غیرقابل جبران بود
_چرا.....چرا این کارو کردم؟!! صداش لرز خفیفی رو به همراه داشت
اون فهمید که رفتارش باعث ناراحتی ا/ت شده و الان فقط خودش مونده با حسرت و پشیمونی توی وجودش...
هیونجین فهمید که اشتباهش واضح و بزرگ بود، و حالا تنها کاری که می‌تونست انجام بده، تلاش برای جبران کردن بود....
چند دقیقه بعد، هیونجین آروم اما مصمم به سمت اتاق رفت نفسش رو عمیق کشید و در رو به آرومی زد هیچ صدایی از داخل نیومد، اما هیونجین می‌دونست ا/ت هنوز داخل اتاقه و شاید به خودش فرصت داده بود تا آروم بشه
وقتی وارد اتاق شد با صدایی نرم و آروم گفت:
_ا/ت....امکانش هست که حرف بزنیم؟ فقط...می‌خوام توضیح بدم
ا/ت از جاش تکون نخورد اما کمی به سمت صدا برگشت هیونجین ادامه داد:
_می‌دونم سیلی و حرفایی که زدم اشتباه بود.....واقعا ناراحتت کردم و از این بابت پشیمونم نمی‌خوام تو رو اذیت کنم.....فقط می‌خوام بفهمی که برام مهمی
ا/ت هنوز عصبانی بود اما صدای هیونجین و تلاشش برای آروم کردن اوضاع باعث شد کمی دلش نرم بشه هیونجین قدمی به جلو برداشت و ادامه داد:
_می‌فهمم که الان ازم ناراحتی..... و خب حق داری فقط لطفا بدون که من نمی‌خوام این حس منفی بینمون بمونه
ا/ت با نگاه سرد و لحنی نسبتاً خشک گفت:
×باشه....اما باید صادق باشی و دیگه این کارها رو تکرار نکنی
هیونجین سرش رو پایین انداخت و با صدایی آروم گفت:
_قول می‌دم.....اگه بهم فرصت بدی، می‌خوام جبران کنم
ا/ت بخاطر معصوم بودن هیونجین لبخندی زد و گفت:
×پشیمونیت و وجودت برام کافیه هوانگ.....
«End»
☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆
خوشحال میشم نظراتتون رو توی کامنتا بگین....
☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆
دیدگاه ها (۵۷)

#درخواستی #تکپارتی وقتی دخترتون میاد داخل اتاق و.... ا/ت برا...

#درخواستی#سه_پارتی وقتی برات قلدری میکرد..... Part 1(زنگ مدر...

#درخواستی#تک_پارتیوقتی..... ««این نوشته قراره متفاوت باشه و ...

#درخواستی #تکپارتیوقتی رپت قویه..... چان: با صدایی نسبتاً آر...

#تکپارتی •وقتی حجم دهنده فلفلی زدی که اعضا می بوسنتچان:ا/ت ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط