#𝙁𝙞𝙫𝙚.𝙮𝙚𝙖𝙧𝙨.𝙤𝙛.𝙨𝙞𝙡𝙚𝙣𝙘𝙚
#𝙁𝙞𝙫𝙚.𝙮𝙚𝙖𝙧𝙨.𝙤𝙛.𝙨𝙞𝙡𝙚𝙣𝙘𝙚
𝗽𝗮𝗿𝘁 20🦤
مرد وارد تاریکی شد
من چندثانیه همان جا ایستاده بودم
نمیدانستم بایدجلو بروم یا نه
برای اولین بار...
ازاینکه جواب سوالم راپیداکنم میترسیدم
جونگکوک کنارم ایستاد
{اتیلدا}
به اونگاه نکردم
{جان؟}
جونگکوک لبخندارومی روی صورتش نشست..
{اگرچیزی حس کردی...}
{چیو؟ حس کنمـ؟}
چندلحظه سکوت کرد
{اگرچیزی یادت اومد، فورابهم بگو}
بالاخره به اونگاه کردم
{چراتو؟}
جونگکوک نگاهش را به ورودی تاریک مدرسه دوخت
{چون ممکنه چیزی که یادت میاد... واقعی نباشه}
ولی جونگکوک دروغ گفت اوبخاطراینکه دختری که دوست دارد اسیب نبیندهرکاری میکرد
اخم کردم
{اون یارو هم همینو گفت}
{میدونم}
{پس چراهردوتون یه چیز رو میگید؟چیوازم پنهان میکنید؟}
جونگکوک جوابی نداد
و همین سکوتش بیشترازهرجوابی نگرانم کرد
قبل ازین که حرفی بزنم
سونگ هو از داخل مدرسه گفت:
{اگرقرارنیست بیاید، من میرم}
اینم فقط بلدغربزنه چطوری جونگکوک این سونگ هو رو تحمل میکرده من اگرجاش بودم سرشو ازتنش جدامیکردم
داشتم باخودم درحالی راه میرفتم حرف میزم که
جونگکوک با عصبانیت گفت:
{توجلونمیری}
سونگ هو برگشت
{چرا؟}
{چون پنج ساله ازاین مردفرارکردی}
{دقیقا}
{پس تو بیشتر از همه میدونی چقدر خطرناکه}
سونگ هو چندثانیه به اونگاه کرد
بعد آرام گفت:
{برای همین بایدجلوبرم}
جونگکوک چیزی نگفت
من واردمدرسه شدم
بوی نم و گردو غباردرهواپیچیده بود
ساختمان مدرسه درشب...
کاملامتفاوت به نظرمیرسید
راهروهای تاریک
کلاس های خالی
پنجره هایی که با بادآرام تکان میخوردند
وصدای قدم هایمان که درسکوت ساختمان میپیچید
مرد جلوترازماحرکت میکرد
اماهربارکه به پیچ راهرو میرسیدیم...
دیگرآنجانبود؟
{کجا رفت؟}
یونگی با اخم اطراف را نگاه کرد
{چرا به من نگاه میکنی از کجا بدونم}
اتلیدا یک نگاهی چپ به یونگی کرد به نشانه اینکه خفه شو
سونگهو آرام سریع حرفی زدتاجو بین اتیلدایونگی عوض شود گفت:
{این مدرسه راه های زیادی داره}
{راه های زیادی؟}
{بیشترازچیزی که فکرمیکنی}
جونگکوک به برادرش نگاه کرداز
دستش دلخوربود
{تواینجازندگی میکردی؟}
سونگهو جواب نداد
همین کافی بود
{تو اینجا زندگی میکردی؟}
این بارمن پرسیدم
سونگ هو آهسته گفت:
{نه}
مکث کرد
{اما اون شب اینجا بودم}
ایستادم
{کدوم شب؟}
سونگ هو نگاهش را به انتهای راهرو دوخت
{شبی که همه چیز شروع شد}
.... 🦖⚧
خب خب ببخشیددیرشد
گفتم یکم تغییرات به رمان بدم یکمم جنبه طنزداشته باشه
واینکه ممنون ازحمایتاتون
ووووو ازهمهههه مهممم ترررر
500 تایییمونننن مبارککک لیلیلیلیلیلیلیلیلی
بخاطر اینکه 500 تایی شدیممم شرایط نداریم بریدعثق کنید
𝗽𝗮𝗿𝘁 20🦤
مرد وارد تاریکی شد
من چندثانیه همان جا ایستاده بودم
نمیدانستم بایدجلو بروم یا نه
برای اولین بار...
ازاینکه جواب سوالم راپیداکنم میترسیدم
جونگکوک کنارم ایستاد
{اتیلدا}
به اونگاه نکردم
{جان؟}
جونگکوک لبخندارومی روی صورتش نشست..
{اگرچیزی حس کردی...}
{چیو؟ حس کنمـ؟}
چندلحظه سکوت کرد
{اگرچیزی یادت اومد، فورابهم بگو}
بالاخره به اونگاه کردم
{چراتو؟}
جونگکوک نگاهش را به ورودی تاریک مدرسه دوخت
{چون ممکنه چیزی که یادت میاد... واقعی نباشه}
ولی جونگکوک دروغ گفت اوبخاطراینکه دختری که دوست دارد اسیب نبیندهرکاری میکرد
اخم کردم
{اون یارو هم همینو گفت}
{میدونم}
{پس چراهردوتون یه چیز رو میگید؟چیوازم پنهان میکنید؟}
جونگکوک جوابی نداد
و همین سکوتش بیشترازهرجوابی نگرانم کرد
قبل ازین که حرفی بزنم
سونگ هو از داخل مدرسه گفت:
{اگرقرارنیست بیاید، من میرم}
اینم فقط بلدغربزنه چطوری جونگکوک این سونگ هو رو تحمل میکرده من اگرجاش بودم سرشو ازتنش جدامیکردم
داشتم باخودم درحالی راه میرفتم حرف میزم که
جونگکوک با عصبانیت گفت:
{توجلونمیری}
سونگ هو برگشت
{چرا؟}
{چون پنج ساله ازاین مردفرارکردی}
{دقیقا}
{پس تو بیشتر از همه میدونی چقدر خطرناکه}
سونگ هو چندثانیه به اونگاه کرد
بعد آرام گفت:
{برای همین بایدجلوبرم}
جونگکوک چیزی نگفت
من واردمدرسه شدم
بوی نم و گردو غباردرهواپیچیده بود
ساختمان مدرسه درشب...
کاملامتفاوت به نظرمیرسید
راهروهای تاریک
کلاس های خالی
پنجره هایی که با بادآرام تکان میخوردند
وصدای قدم هایمان که درسکوت ساختمان میپیچید
مرد جلوترازماحرکت میکرد
اماهربارکه به پیچ راهرو میرسیدیم...
دیگرآنجانبود؟
{کجا رفت؟}
یونگی با اخم اطراف را نگاه کرد
{چرا به من نگاه میکنی از کجا بدونم}
اتلیدا یک نگاهی چپ به یونگی کرد به نشانه اینکه خفه شو
سونگهو آرام سریع حرفی زدتاجو بین اتیلدایونگی عوض شود گفت:
{این مدرسه راه های زیادی داره}
{راه های زیادی؟}
{بیشترازچیزی که فکرمیکنی}
جونگکوک به برادرش نگاه کرداز
دستش دلخوربود
{تواینجازندگی میکردی؟}
سونگهو جواب نداد
همین کافی بود
{تو اینجا زندگی میکردی؟}
این بارمن پرسیدم
سونگ هو آهسته گفت:
{نه}
مکث کرد
{اما اون شب اینجا بودم}
ایستادم
{کدوم شب؟}
سونگ هو نگاهش را به انتهای راهرو دوخت
{شبی که همه چیز شروع شد}
.... 🦖⚧
خب خب ببخشیددیرشد
گفتم یکم تغییرات به رمان بدم یکمم جنبه طنزداشته باشه
واینکه ممنون ازحمایتاتون
ووووو ازهمهههه مهممم ترررر
500 تایییمونننن مبارککک لیلیلیلیلیلیلیلیلی
بخاطر اینکه 500 تایی شدیممم شرایط نداریم بریدعثق کنید
- ۴.۵k
- ۰۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط