.
.
---
### فصل ۴: شمارهای که دنیا را تکان میدهد
**راوی: میتسوری کانروجی**
هشت سال... هشت سالِ تمام! توی مهدکودک، وقتی برای اولین بار شینوبو رو پیدا کردم، اونقدر هیجانزده بودم که میخواستم فریاد بزنم، ولی شینوبو با اون نگاهِ نافذش منو عقب کشید. راست میگفت، ما باید مخفی میموندیم. دنیای مدرن جای ترسناکی بود برای کسانی مثل ما.
اما حالا... هشت سال گذشته. من ۱۶ سالمه. هنوز همون موهای صورتی رو دارم، هنوز همون احساساتِ پرشور رو دارم، ولی دیگه اون بچهی خامی نیستم که نتونه خودش رو کنترل کنه.
اون شب، وقتی شنیدم مامان اسمِ «اوبانای» رو آورد، انگار زمان برای چند ثانیه ایستاد. صدای ضربانِ قلبم رو توی گوشم میشنیدم. *اوبانای... ایگورو اوبانای...*
وقتی شمارهاش رو از توی گوشیِ مامان یواشکی برداشتم و توی گوشیم ذخیره کردم، دستام میلرزید. آیا واقعاً اونه؟ همون اوبانای؟ همون کسی که توی لحظهی مرگش بهم قول داد...؟
**«در زندگی بعدی... با تو ازدواج خواهم کرد.»**
این جمله مثل یک پتک توی سرم میکوبید. الان توی اتاقِ تاریکم نشستم. نورِ ضعیفِ گوشی روی صورتم افتاده. لیست مخاطبین رو باز میکنم. اسمش رو نوشتم: *«اوبانای (مارِ من)»*.
دستم روی دکمهی «ارسال پیام» میلرزه.
*باید بهش بگم؟ اگه بگم و اون یادش نباشه چی؟ اگه اون دیگه اون اوبانایِ قدیمی نباشه؟*
نه... غیرممکنه. من توی نگاهش، توی اون سکوتِ آزاردهندهای که همیشه توی راهروهای مدرسه موقع رد شدن از کنارم داره، اون سردیِ آشنا رو حس میکنم. اون هم هنوز اینجاست. من مطمئنم!
قلبم داره از قفسهی سینهام میزنه بیرون. یک نفسِ عمیق میکشم.
*بسه میتسوری! تو یه هاشیرا بودی، تو قویترین زنِ سپاهِ شیطانکش بودی! حالا داری برای یه پیام ساده میلرزی؟*
شروع میکنم به تایپ کردن:
> «سلام اوبانایسان. من میتسوریام... همکلاسیت. مامانم گفت جزوهها رو لازم داری. میخواستم بپرسم... یعنی... فقط میخواستم بگم که... دلم میخواد باهات حرف بزنم. دربارهی یه چیزِ خیلی قدیمی. دربارهی یه قول.»
دستم روی دکمهی ارسال میره. چشمهام رو محکم میبندم. *لعنت بهش! اگه بفهمه؟ اگه نفهمه؟*
**ارسال شد.**
حالا فقط صدایِ تپشِ قلبِ خودمه و سکوتِ سنگینِ شب. نکنه خواب باشه؟ نکنه اون هم الان داره به من فکر میکنه؟
*تیک... تیک...*
گوشیم لرزید. قلبم ایستاد.
---
### فصل ۴: شمارهای که دنیا را تکان میدهد
**راوی: میتسوری کانروجی**
هشت سال... هشت سالِ تمام! توی مهدکودک، وقتی برای اولین بار شینوبو رو پیدا کردم، اونقدر هیجانزده بودم که میخواستم فریاد بزنم، ولی شینوبو با اون نگاهِ نافذش منو عقب کشید. راست میگفت، ما باید مخفی میموندیم. دنیای مدرن جای ترسناکی بود برای کسانی مثل ما.
اما حالا... هشت سال گذشته. من ۱۶ سالمه. هنوز همون موهای صورتی رو دارم، هنوز همون احساساتِ پرشور رو دارم، ولی دیگه اون بچهی خامی نیستم که نتونه خودش رو کنترل کنه.
اون شب، وقتی شنیدم مامان اسمِ «اوبانای» رو آورد، انگار زمان برای چند ثانیه ایستاد. صدای ضربانِ قلبم رو توی گوشم میشنیدم. *اوبانای... ایگورو اوبانای...*
وقتی شمارهاش رو از توی گوشیِ مامان یواشکی برداشتم و توی گوشیم ذخیره کردم، دستام میلرزید. آیا واقعاً اونه؟ همون اوبانای؟ همون کسی که توی لحظهی مرگش بهم قول داد...؟
**«در زندگی بعدی... با تو ازدواج خواهم کرد.»**
این جمله مثل یک پتک توی سرم میکوبید. الان توی اتاقِ تاریکم نشستم. نورِ ضعیفِ گوشی روی صورتم افتاده. لیست مخاطبین رو باز میکنم. اسمش رو نوشتم: *«اوبانای (مارِ من)»*.
دستم روی دکمهی «ارسال پیام» میلرزه.
*باید بهش بگم؟ اگه بگم و اون یادش نباشه چی؟ اگه اون دیگه اون اوبانایِ قدیمی نباشه؟*
نه... غیرممکنه. من توی نگاهش، توی اون سکوتِ آزاردهندهای که همیشه توی راهروهای مدرسه موقع رد شدن از کنارم داره، اون سردیِ آشنا رو حس میکنم. اون هم هنوز اینجاست. من مطمئنم!
قلبم داره از قفسهی سینهام میزنه بیرون. یک نفسِ عمیق میکشم.
*بسه میتسوری! تو یه هاشیرا بودی، تو قویترین زنِ سپاهِ شیطانکش بودی! حالا داری برای یه پیام ساده میلرزی؟*
شروع میکنم به تایپ کردن:
> «سلام اوبانایسان. من میتسوریام... همکلاسیت. مامانم گفت جزوهها رو لازم داری. میخواستم بپرسم... یعنی... فقط میخواستم بگم که... دلم میخواد باهات حرف بزنم. دربارهی یه چیزِ خیلی قدیمی. دربارهی یه قول.»
دستم روی دکمهی ارسال میره. چشمهام رو محکم میبندم. *لعنت بهش! اگه بفهمه؟ اگه نفهمه؟*
**ارسال شد.**
حالا فقط صدایِ تپشِ قلبِ خودمه و سکوتِ سنگینِ شب. نکنه خواب باشه؟ نکنه اون هم الان داره به من فکر میکنه؟
*تیک... تیک...*
گوشیم لرزید. قلبم ایستاد.
- ۹۳
- ۱۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط