{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

***

***

میتسوری، یهو انگار که برق گرفته باشه، از جا پرید. «عه وا خاک به سرممممم! کلاسِ نقاشی! ازش جا موندیم!» صورتش سرخ شد و با دستاش زد رو گونه‌هاش. «وای خدا! این دفعه دیگه واقعاً بد شد! ایگورو-کون، میشه بقیه‌ی حرف‌هامون رو زنگِ بعدی بزنیم؟ الان باید بدویم سمتِ کلاس!»

ایگورو، که تازه داشت به این فکر می‌کرد که چقدر حرف‌هایِ میتسوری براش معنی‌دار شده بود، با شنیدنِ صدایِ بلندِ میتسوری، یه کم جا خورد. به ساعتش نگاه کرد. «...آره. باید بریم.» سرش رو تکون داد، ولی تویِ دلش داشت غوغا بود.

«**اون صد درصد تناسخ پیدا کردههههه!**» فکرِ ایگورو مثلِ یه برق از ذهنش گذشت. «چطور ممکنه؟ این همه شباهت... این همه حرف... اینجوری...» چشماش ناخودآگاه رفت سمتِ میتسوری که با هیجان داشت می‌دوید. «ولی امکان نداره! این باید یه جورِ اتفاق باشه. حتماً همه‌مون یه جورایی... قراره با هم باشیم. ولی...»

یهو یه فکرِ دیگه اومد تو سرش: «...این دختره، میتسوری... اگه واقعاً اون باشه... چقدر بزرگ شده! اون موقع... اون موقع شاید ۱۸ یا ۱۹ سالش بود؟... ولی الان فقط یه بچه‌یِ شیش ساله‌ست. چقدر عوض شده! ولی... ولی هنوزم همون روحه. همون لبخند، همون انرژی...»

ایگورو لب‌هاش رو رویِ هم فشرد. «اصلاً به من چههههه! الان فقط باید برم سرِ کلاس. اگه دیر کنم، اون نمره‌یِ لعنتی رو نمی‌گیرم. بعدش دوباره باید تا آخرِ ترم صبر کنم.»

با این فکر، ایگورو هم شروع کرد به دویدن، در حالی که کابِمارو، مثلِ همیشه، دورِ گردنش حلقه زده بود و انگار داشت از این همه‌یِ هیجانِ بچه‌ها لذت می‌برد.
دیدگاه ها (۰)

***همون موقع، تویِ کلاسِ نقاشی، بقیه‌یِ بچه‌ها که از قبل رسی...

***«تو این دنیایِ جدید»، مهدکودک «おみd» فقط یه مهدکودک نبود، ...

***ایگورو، چشم‌هاش گرد شده بود، همون‌طور که سرش رو به سمتِ م...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط