Part
Part¹⁹
#عشق_سایه_ای
ویو فلیکس
سرم داشت میسوخت. انگار هزار تا صدا توی مغزم باهم جیغ میکشیدن. گذشته، حال، خاطراتی که نمیشناختم ولی حس میکردم واقعا مال منن… همه با هم قاطی شده بودن.
چشام باز شد.
هیونجین درست جلوی صورتم بود، نگران… خیس از بارون و اشک.
_فلیکس… صدای منو میشنوی؟
_من… من هیونجینم. اینجا هستم. باهاتم.
یه لحظه… چشام تار شد، ولی بعد تمرکز کردم. نگاش کردم.
نفس نفس میزدم. بدنم هنوز تو شوک بود. ولی…
_هیونجین؟
نفسش با لرز آزاد شد.
+آره، خودمم… تو خوبی؟ بگو خوب شدی…
لبخند زدم.
_یه کم گیجم… ولی میدونم که تویی. و میدونم که… بهم کمک کردی.
اون مرد سفیدپوش، توی گوشه اتاق افتاده بود. هیونجین تو درگیری کوتاهی باهاش زده بودش بیهوش. ولی معلوم بود این فقط اولشه… همه چی تازه شروع شده.
+ما باید بریم. اینجا دیگه امن نیست.
بلند شدم. قدمهام لرزون بود، ولی حس میکردم یه نیروی تازهای تو بدنم شکل گرفته. یه نیرویی که نمیدونستم خوبه یا بد.
ویو هیونجین
دستشو گرفتم. از اتاق دویدیم بیرون. صدای آژیرها بلندتر شدن. همه پایگاه تو حالت آمادهباش بود.
از راهروهای تاریک گذشتیم تا رسیدیم به خروجی پشتی.
وقتی بالاخره رسیدیم بیرون، فلیکس یه لحظه وایستاد.
_هیونجین؟
+هوم؟
_من هنوز نمیدونم دقیقاً چیام… ولی یه چیزو مطمئنم.
نگام کرد. چشماش قرمز، ولی پر از نور.
_تو رو میخوام… هر چی که هستم، هر چی که بشم… نمیخوام ازت جدا شم.
خشکم زد. لبام باز شد ولی چیزی نگفتم. فقط رفتم جلو… بغلش کردم.
+منم همینطور، فلیکس. تا تهش.
#huynlix
#عشق_سایه_ای
ویو فلیکس
سرم داشت میسوخت. انگار هزار تا صدا توی مغزم باهم جیغ میکشیدن. گذشته، حال، خاطراتی که نمیشناختم ولی حس میکردم واقعا مال منن… همه با هم قاطی شده بودن.
چشام باز شد.
هیونجین درست جلوی صورتم بود، نگران… خیس از بارون و اشک.
_فلیکس… صدای منو میشنوی؟
_من… من هیونجینم. اینجا هستم. باهاتم.
یه لحظه… چشام تار شد، ولی بعد تمرکز کردم. نگاش کردم.
نفس نفس میزدم. بدنم هنوز تو شوک بود. ولی…
_هیونجین؟
نفسش با لرز آزاد شد.
+آره، خودمم… تو خوبی؟ بگو خوب شدی…
لبخند زدم.
_یه کم گیجم… ولی میدونم که تویی. و میدونم که… بهم کمک کردی.
اون مرد سفیدپوش، توی گوشه اتاق افتاده بود. هیونجین تو درگیری کوتاهی باهاش زده بودش بیهوش. ولی معلوم بود این فقط اولشه… همه چی تازه شروع شده.
+ما باید بریم. اینجا دیگه امن نیست.
بلند شدم. قدمهام لرزون بود، ولی حس میکردم یه نیروی تازهای تو بدنم شکل گرفته. یه نیرویی که نمیدونستم خوبه یا بد.
ویو هیونجین
دستشو گرفتم. از اتاق دویدیم بیرون. صدای آژیرها بلندتر شدن. همه پایگاه تو حالت آمادهباش بود.
از راهروهای تاریک گذشتیم تا رسیدیم به خروجی پشتی.
وقتی بالاخره رسیدیم بیرون، فلیکس یه لحظه وایستاد.
_هیونجین؟
+هوم؟
_من هنوز نمیدونم دقیقاً چیام… ولی یه چیزو مطمئنم.
نگام کرد. چشماش قرمز، ولی پر از نور.
_تو رو میخوام… هر چی که هستم، هر چی که بشم… نمیخوام ازت جدا شم.
خشکم زد. لبام باز شد ولی چیزی نگفتم. فقط رفتم جلو… بغلش کردم.
+منم همینطور، فلیکس. تا تهش.
#huynlix
- ۸۰
- ۲۸ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط