🍀 چهار برگ برای یک سرنوشت
🍀 چهار برگ برای یک سرنوشت
P.04 | چیزی که پرسیده نشد
راه خانه معمولاً برای یئونسو کوتاه بود.
اما آن روز انگار خیابانها کش آمده بودند.
صدای قدمهایشان روی پیادهرو میپیچید و باد خنک عصرگاهی موهای یئونسو را روی صورتش میریخت.
بطری شیرموز هنوز در دستش بود.
تقریباً دستنخورده.
جونگکوک چند بار به آن نگاه کرد.
🐇: تو معمولاً تا الان نصفشو خوردی.
🌸: امروز حوصله ندارم.
چند قدم دیگر سکوت کردند.
جونگکوک بالاخره آرام پرسید:
🐇: هنوز به اون مرد فکر میکنی؟
🌸: نه.
🐇: دروغ گفتن بلد نیستی.
یئونسو لحظهای به او نگاه کرد.
🌸: پس چرا پرسیدی؟
جونگکوک شانه بالا انداخت.
🐇: چون شاید میخواستی یکی بپرسه.
یئونسو چیزی نگفت.
فقط نگاهش را به خیابان روبهرو دوخت.
بعد از چند ثانیه، بطری شیرموز را بالا آورد.
🌸: میخوای؟
🐇: الان دیگه خودت نمیخوری؟
🌸: چرا.
🐇: پس چرا تعارف کردی؟
🌸: نمیدونم.
جونگکوک لبخند کوچکی زد.
🐇: خیلی عجیبی.
🌸: خودتی.
و این بار هر دو خندیدند.
نه خیلی بلند.
اما کافی بود تا سکوت سنگین بینشان کمی کنار برود.
وقتی به خانه رسیدند، مادر جئون تقریباً همان لحظهای که در باز شد، متوجه تغییر حال یئونسو شد.
🏵: خستهای عزیزم؟
🌸: یکم.
🏵: مدرسه سخت بود؟
🌸: آره.
مادر جئون چند لحظه به صورتش نگاه کرد.
انگار میدانست جواب واقعی چیز دیگری است.
اما چیزی نپرسید.
فقط دستش را روی موهای بههمریختهی یئونسو کشید.
🏵: باشه. هر وقت خواستی حرف بزنی، من هستم.
یئونسو لبخند کوچکی زد.
🌸: ممنون مامان.
و از پلهها بالا رفت.
شب شده بود.
خانه آرام بود.
صدای ساعت از دور میآمد و نور کمرنگ چراغ خیابان از لای پرده روی دیوار افتاده بود.
یئون سو در تختش دراز کشیده بود.
چشمهایش را بست.
اما صدای مرد دوباره در ذهنش پیچید.
🚬: بچهی نفرینشده...
یئونسو چشمهایش را باز کرد.
نفسش را آرام بیرون داد.
اما این بار اتاق خودش را نمیدید.
یک اتاق قدیمی بود.
دیوارهای چوبی تیره.
بوی بخور.
یک در کشویی که نیمهباز مانده بود.
و صدایی از پشت آن...
صدای مادربزرگ.
یئونسو بیاختیار پتو را محکم گرفت.
و فقط یک فکر از ذهنش گذشت:
باز هم برگشتم آنجا.
🍀 ادامه دارد...
P.04 | چیزی که پرسیده نشد
راه خانه معمولاً برای یئونسو کوتاه بود.
اما آن روز انگار خیابانها کش آمده بودند.
صدای قدمهایشان روی پیادهرو میپیچید و باد خنک عصرگاهی موهای یئونسو را روی صورتش میریخت.
بطری شیرموز هنوز در دستش بود.
تقریباً دستنخورده.
جونگکوک چند بار به آن نگاه کرد.
🐇: تو معمولاً تا الان نصفشو خوردی.
🌸: امروز حوصله ندارم.
چند قدم دیگر سکوت کردند.
جونگکوک بالاخره آرام پرسید:
🐇: هنوز به اون مرد فکر میکنی؟
🌸: نه.
🐇: دروغ گفتن بلد نیستی.
یئونسو لحظهای به او نگاه کرد.
🌸: پس چرا پرسیدی؟
جونگکوک شانه بالا انداخت.
🐇: چون شاید میخواستی یکی بپرسه.
یئونسو چیزی نگفت.
فقط نگاهش را به خیابان روبهرو دوخت.
بعد از چند ثانیه، بطری شیرموز را بالا آورد.
🌸: میخوای؟
🐇: الان دیگه خودت نمیخوری؟
🌸: چرا.
🐇: پس چرا تعارف کردی؟
🌸: نمیدونم.
جونگکوک لبخند کوچکی زد.
🐇: خیلی عجیبی.
🌸: خودتی.
و این بار هر دو خندیدند.
نه خیلی بلند.
اما کافی بود تا سکوت سنگین بینشان کمی کنار برود.
وقتی به خانه رسیدند، مادر جئون تقریباً همان لحظهای که در باز شد، متوجه تغییر حال یئونسو شد.
🏵: خستهای عزیزم؟
🌸: یکم.
🏵: مدرسه سخت بود؟
🌸: آره.
مادر جئون چند لحظه به صورتش نگاه کرد.
انگار میدانست جواب واقعی چیز دیگری است.
اما چیزی نپرسید.
فقط دستش را روی موهای بههمریختهی یئونسو کشید.
🏵: باشه. هر وقت خواستی حرف بزنی، من هستم.
یئونسو لبخند کوچکی زد.
🌸: ممنون مامان.
و از پلهها بالا رفت.
شب شده بود.
خانه آرام بود.
صدای ساعت از دور میآمد و نور کمرنگ چراغ خیابان از لای پرده روی دیوار افتاده بود.
یئون سو در تختش دراز کشیده بود.
چشمهایش را بست.
اما صدای مرد دوباره در ذهنش پیچید.
🚬: بچهی نفرینشده...
یئونسو چشمهایش را باز کرد.
نفسش را آرام بیرون داد.
اما این بار اتاق خودش را نمیدید.
یک اتاق قدیمی بود.
دیوارهای چوبی تیره.
بوی بخور.
یک در کشویی که نیمهباز مانده بود.
و صدایی از پشت آن...
صدای مادربزرگ.
یئونسو بیاختیار پتو را محکم گرفت.
و فقط یک فکر از ذهنش گذشت:
باز هم برگشتم آنجا.
🍀 ادامه دارد...
- ۱۳۳
- ۰۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط