🍀 چهار برگ برای یک سرنوشت
🍀 چهار برگ برای یک سرنوشت
P.06 | یک نت اشتباه
چند هفته از آن شب گذشته بود.
یئونسو همچنان تمرین میکرد.
از نهسالگی ویولن میزد؛ چهار سال تمام.
چهار سال صبحهای زود، بعد از مدرسه و شبهایی که همه خواب بودند.
نوک انگشتهایش پینه بسته بود و گاهی روی قسمتهای حساسشان چسبزخم میزد.
استادش بارها گفته بود:
🎻: به دستهات استراحت بده.
🌸: فقط یک بار دیگه.
اما آن یک بار، همیشه چند بار میشد.
تا اینکه یک روز، در یک کنسرت کوچک محلهای، قرار شد یئونسو یکی از بخشهای مهم قطعه را اجرا کند.
تماشاچیها زیاد نبودند.
اما برای یئونسو، آن صحنه به اندازه بزرگترین سالن دنیا مهم بود.
پشت صحنه نفس عمیقی کشید.
🌸: فقط آروم باش.
روی صحنه رفت.
چند نت اول را درست نواخت.
صدای ویولن در سالن پیچید.
اما ناگهان دستش لرزید.
یک نت اشتباه.
یئونسو برای لحظهای مکث کرد.
بعد سعی کرد ادامه بدهد.
اما همان مکث باعث شد یکی از اعضای گروه ریتمش را از دست بدهد.
نفر بعدی هم اشتباه کرد.
چند ثانیه همهچیز از هماهنگی خارج شد.
قطعه تمام شد.
تشویقها کم بود.
خیلی کمتر از چیزی که انتظار داشتند.
یئونسو فقط به ویولنش نگاه کرد.
وقتی از صحنه پایین آمد، چند نفر از تماشاچیها شروع به پچپچ کردند.
«این همون دخترهست که چهار ساله ویولن میزنه؟»
«چهار سال؟ پس چرا اینقدر بد بود؟»
«فکر کنم زیادی خودش رو جدی گرفته بود.»
یئونسو همه را شنید.
اما هیچ جوابی نداد.
فقط ویولنش را محکمتر گرفت و از آنجا دور شد.
چند قدم نرفته بود که صدای جونگکوک را شنید.
🐇: یئونسو، صبر کن.
🌸: چیزی نیست.
🐇: هست.
🌸: فقط خراب کردم.
🐇: خب که چی؟
یئونسو ایستاد.
چشمهایش پر از اشک شده بود، اما نمیخواست گریه کند.
🌸: جونگکوک...
مکث کرد.
🌸: من چهار ساله دارم تمرین میکنم.
جونگکوک چیزی نگفت.
🌸: از نهسالگی.
نگاهش را به ویولنش دوخت.
🌸: پس چرا هنوز نمیتونم؟
جونگکوک آرام گفت:
🐇: چون چهار سال تمرین کردن یعنی خیلی تلاش کردی، نه اینکه دیگه حق اشتباه کردن نداشته باشی.
یئونسو جوابی نداد.
فقط به خانه برگشت.
مادر جئون همان لحظه متوجه شد حالش خوب نیست.
🏵: عزیزم؟
🌸: مامان، من دیگه نمیخوام ویولن بزنم.
مادرش چند لحظه ساکت ماند.
🏵: به خاطر امروز؟
🌸: نمیدونم.
مادر جئون کنارش نشست.
🏵: هر تصمیمی بگیری، من کنارت هستم. فقط نذار حرف چند نفر به جای خودت برات تصمیم بگیره.
کمی بعد، بابای جئون هم وارد اتاق شد.
✒️: شنیدم اجرا خوب پیش نرفته.
یئونسو سرش را پایین انداخت.
✒️: یک اجرای بد، چهار سال تلاشت رو بیارزش نمیکنه.
🌸: ولی شاید واقعاً استعدادش رو ندارم.
✒️: شاید.
یئونسو با تعجب نگاهش کرد.
بابای جئون ادامه داد:
✒️: اما نداشتن استعداد فوقالعاده، به معنی ناتوان بودن نیست.
بعد چند لحظه سکوت کرد.
✒️: اگر دوستش نداری، کنار بذارش. اما اگر فقط از شکستت ناراحتی، برای تصمیم گرفتن عجله نکن.
آن شب، یئونسو مدت زیادی به جعبه ویولنش نگاه کرد.
بعد آرام آن را بست.
🌸: شاید باید یه چیز دیگه پیدا کنم.
کتاب علومش را برداشت.
تصویر بدن انسان روی صفحه بود.
چند لحظه خیره ماند.
🌸: پزشکی...
و برای اولین بار، آیندهای را تصور کرد که در آن ویولنی وجود نداشت.
🍀 ادامه دارد...
P.06 | یک نت اشتباه
چند هفته از آن شب گذشته بود.
یئونسو همچنان تمرین میکرد.
از نهسالگی ویولن میزد؛ چهار سال تمام.
چهار سال صبحهای زود، بعد از مدرسه و شبهایی که همه خواب بودند.
نوک انگشتهایش پینه بسته بود و گاهی روی قسمتهای حساسشان چسبزخم میزد.
استادش بارها گفته بود:
🎻: به دستهات استراحت بده.
🌸: فقط یک بار دیگه.
اما آن یک بار، همیشه چند بار میشد.
تا اینکه یک روز، در یک کنسرت کوچک محلهای، قرار شد یئونسو یکی از بخشهای مهم قطعه را اجرا کند.
تماشاچیها زیاد نبودند.
اما برای یئونسو، آن صحنه به اندازه بزرگترین سالن دنیا مهم بود.
پشت صحنه نفس عمیقی کشید.
🌸: فقط آروم باش.
روی صحنه رفت.
چند نت اول را درست نواخت.
صدای ویولن در سالن پیچید.
اما ناگهان دستش لرزید.
یک نت اشتباه.
یئونسو برای لحظهای مکث کرد.
بعد سعی کرد ادامه بدهد.
اما همان مکث باعث شد یکی از اعضای گروه ریتمش را از دست بدهد.
نفر بعدی هم اشتباه کرد.
چند ثانیه همهچیز از هماهنگی خارج شد.
قطعه تمام شد.
تشویقها کم بود.
خیلی کمتر از چیزی که انتظار داشتند.
یئونسو فقط به ویولنش نگاه کرد.
وقتی از صحنه پایین آمد، چند نفر از تماشاچیها شروع به پچپچ کردند.
«این همون دخترهست که چهار ساله ویولن میزنه؟»
«چهار سال؟ پس چرا اینقدر بد بود؟»
«فکر کنم زیادی خودش رو جدی گرفته بود.»
یئونسو همه را شنید.
اما هیچ جوابی نداد.
فقط ویولنش را محکمتر گرفت و از آنجا دور شد.
چند قدم نرفته بود که صدای جونگکوک را شنید.
🐇: یئونسو، صبر کن.
🌸: چیزی نیست.
🐇: هست.
🌸: فقط خراب کردم.
🐇: خب که چی؟
یئونسو ایستاد.
چشمهایش پر از اشک شده بود، اما نمیخواست گریه کند.
🌸: جونگکوک...
مکث کرد.
🌸: من چهار ساله دارم تمرین میکنم.
جونگکوک چیزی نگفت.
🌸: از نهسالگی.
نگاهش را به ویولنش دوخت.
🌸: پس چرا هنوز نمیتونم؟
جونگکوک آرام گفت:
🐇: چون چهار سال تمرین کردن یعنی خیلی تلاش کردی، نه اینکه دیگه حق اشتباه کردن نداشته باشی.
یئونسو جوابی نداد.
فقط به خانه برگشت.
مادر جئون همان لحظه متوجه شد حالش خوب نیست.
🏵: عزیزم؟
🌸: مامان، من دیگه نمیخوام ویولن بزنم.
مادرش چند لحظه ساکت ماند.
🏵: به خاطر امروز؟
🌸: نمیدونم.
مادر جئون کنارش نشست.
🏵: هر تصمیمی بگیری، من کنارت هستم. فقط نذار حرف چند نفر به جای خودت برات تصمیم بگیره.
کمی بعد، بابای جئون هم وارد اتاق شد.
✒️: شنیدم اجرا خوب پیش نرفته.
یئونسو سرش را پایین انداخت.
✒️: یک اجرای بد، چهار سال تلاشت رو بیارزش نمیکنه.
🌸: ولی شاید واقعاً استعدادش رو ندارم.
✒️: شاید.
یئونسو با تعجب نگاهش کرد.
بابای جئون ادامه داد:
✒️: اما نداشتن استعداد فوقالعاده، به معنی ناتوان بودن نیست.
بعد چند لحظه سکوت کرد.
✒️: اگر دوستش نداری، کنار بذارش. اما اگر فقط از شکستت ناراحتی، برای تصمیم گرفتن عجله نکن.
آن شب، یئونسو مدت زیادی به جعبه ویولنش نگاه کرد.
بعد آرام آن را بست.
🌸: شاید باید یه چیز دیگه پیدا کنم.
کتاب علومش را برداشت.
تصویر بدن انسان روی صفحه بود.
چند لحظه خیره ماند.
🌸: پزشکی...
و برای اولین بار، آیندهای را تصور کرد که در آن ویولنی وجود نداشت.
🍀 ادامه دارد...
- ۹۲
- ۰۲ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط