دیدار سرنوشت
☆دیدار سرنوشت☆
part 7
ویو ته"
وارد اتاقش شدم و دیدم که آروم خوابیده و پتو هم رو خودش ننداخته. آهی کشیدم و (چقدر آه میکشی برادر) رفتم جلو و روش پتو انداختم.
حتی در خواب هم زیباست. ناخودآگاه دستم رو به سمت گونه ش بردم و با دست سردم پوست گرم و نرمش رو نوارش کردم. اما به خودم اومدم و سریع اما با اکراه عقب رفتم.
نه تهیونگ.. نه. این فقط یه ازدواج فیکه. تو قرار نیست حسی به این دختر پیدا کنی.
از اتاق بیرون رفتم و در رو بستم. به در تکیه دادم. سیگاری بیرون اوردم و روشن کردم.
درحالی که دودش رو تماشا میکردم، و به برنامه هام برای آینده فکر میکردم...
[صبح]
ویو کاترین*
صبح از خواب بیدار شدم. کمی کش و قوس دادم و روی تخت نشستم. به دیوار روبه روی تختم چند مین خیره شدم تا ویندوزم بالا اومد. بلند شدم و رفتم سمت پنجره و بازشون کردم. باد موهام رو تکان میداد. دستم رو لای موهام کشیدم در حالی اون ها که با باد میرقصیدن. هوای تازه صبح رو استشمام کردم و لبخندی زدم. (بچه چقدر صافته)
بعدش رفتم سمت دستشویی، کارای لازم و روتین پوستی انجام دادم و موهام رو بستم و رفتم پایین تا صبحونه بخورم.
از اونجایی که از همه زودتر بیدار شده بودم و همه (ته و اجوما و خدمتکار ها) خواب بودن خودم یه صبحونه خوشمزه درست کردم و میز رو چیدم که دیدم ته هم با قیافه خواب آلود اومده پایین.
ک: صبح بخیر. (لبخند)
ویو ته"
از خواب بیدار شدم و دست و صورتم رو یه آبی زدم و اومدم پایین. دیدم کاترین داده میز رو میچینه. با خواب الودگی و تعجب بهش خیره شدم و محوش شدم (به به) که یهو گفت:
ک: صبح بخیر. (لبخند)
ته: چند ثانیه نگاهم بهش قفل شد که گفتم:
ته: عااا صبح بخیر. (سرد)
رفتم پشت میز نشستم و صبحونه رو با کاترین خوردم. از حق نگذریم خیلی خوش مزه بود. (منحرف خودتیییی)
با نگرانی که سعی میکرد پنهانش کنه گفت:
ک: چطور شده؟
ته: بد نیست.............
_________________________________☆
ادامه دارد...
اسلاید دوم عکس کاترینه.
part 7
ویو ته"
وارد اتاقش شدم و دیدم که آروم خوابیده و پتو هم رو خودش ننداخته. آهی کشیدم و (چقدر آه میکشی برادر) رفتم جلو و روش پتو انداختم.
حتی در خواب هم زیباست. ناخودآگاه دستم رو به سمت گونه ش بردم و با دست سردم پوست گرم و نرمش رو نوارش کردم. اما به خودم اومدم و سریع اما با اکراه عقب رفتم.
نه تهیونگ.. نه. این فقط یه ازدواج فیکه. تو قرار نیست حسی به این دختر پیدا کنی.
از اتاق بیرون رفتم و در رو بستم. به در تکیه دادم. سیگاری بیرون اوردم و روشن کردم.
درحالی که دودش رو تماشا میکردم، و به برنامه هام برای آینده فکر میکردم...
[صبح]
ویو کاترین*
صبح از خواب بیدار شدم. کمی کش و قوس دادم و روی تخت نشستم. به دیوار روبه روی تختم چند مین خیره شدم تا ویندوزم بالا اومد. بلند شدم و رفتم سمت پنجره و بازشون کردم. باد موهام رو تکان میداد. دستم رو لای موهام کشیدم در حالی اون ها که با باد میرقصیدن. هوای تازه صبح رو استشمام کردم و لبخندی زدم. (بچه چقدر صافته)
بعدش رفتم سمت دستشویی، کارای لازم و روتین پوستی انجام دادم و موهام رو بستم و رفتم پایین تا صبحونه بخورم.
از اونجایی که از همه زودتر بیدار شده بودم و همه (ته و اجوما و خدمتکار ها) خواب بودن خودم یه صبحونه خوشمزه درست کردم و میز رو چیدم که دیدم ته هم با قیافه خواب آلود اومده پایین.
ک: صبح بخیر. (لبخند)
ویو ته"
از خواب بیدار شدم و دست و صورتم رو یه آبی زدم و اومدم پایین. دیدم کاترین داده میز رو میچینه. با خواب الودگی و تعجب بهش خیره شدم و محوش شدم (به به) که یهو گفت:
ک: صبح بخیر. (لبخند)
ته: چند ثانیه نگاهم بهش قفل شد که گفتم:
ته: عااا صبح بخیر. (سرد)
رفتم پشت میز نشستم و صبحونه رو با کاترین خوردم. از حق نگذریم خیلی خوش مزه بود. (منحرف خودتیییی)
با نگرانی که سعی میکرد پنهانش کنه گفت:
ک: چطور شده؟
ته: بد نیست.............
_________________________________☆
ادامه دارد...
اسلاید دوم عکس کاترینه.
- ۷.۷k
- ۲۴ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط