دیدار سرنوشت
☆دیدار سرنوشت☆
part 5
آروم نزدیکش شدم و با لحن سرد و آروم بهش گفتم:
ته: پدرم به من گفته باید ازدواج کنم و میخواست من رو به قرار از پیش تعین شده بفرسته، ولی من حوصله قرار گذاشتن با یه هر_زه رو نداشتم. وقتی اومدم با تو قرارداد ببندم با خودم فکر کردم که شاید تو فرد مناسبی باشی و حداقل از اون هر_زه بهتری.
ویو کاترین*
وقتی این رو گفت چشمام از تعجب گشاد شد. با صدای تقریبا بلندی گفتم:
چییییی؟!
(ذهن کاترین: چطور ممکنه اونم موقعیت مشابهی مثل من داشته باشه؟ واقعا خنده داره.. اما... به نظرم تهیونگ خیلی هم بد نیست.. جذاب که هست، و تو کارش حرفه ایه و آدم موفقی هم هست.. نه، کاترین. نه. زود قبول نکن.)
تهیونگ اخم کرد و عقب رفت. من هم سعی کردم خودم رو جمع و جور کنم و گلوم رو صاف کردم و آروم گفتم:
ک: ببین.. گیریم که من قبول کردم، ولی اگه پدرم قبول نکنه چی؟
ته بلافاصله و با خونسردی گفت:
باهاش صحبت میکنم و مطمعنم قبول میکنه.
با خستگی آهی کشیدم.. آروم گفتم :
ک: حداقل یکم بهم وقت بده.
ته: نمیشه. (سرد)
ک: چرا؟
ته: همینی که هست.
اخم کردم. خیلی سرسخت و سمجه. چند مین به زمین خیره شدم. با خودم فکر کردم که این به نفع منم هست، چون منم نمیخوام به قرار از پیش تعین شده اونم با یه مرد فرانسوی برم. بالاخره گفتم:
ک: باشه.. قبول میکنم. ولی بهم قول بده فقط یه ازدواج کاری باشه و بیشتر از این نباشه. در ضمن، همکاری ما توی اون تبلیغ هم باید سرجاش باشه.
ته: خوبه، و قول میدم.
تهیونگ روی مبل روبروی من نشست و دست به سینه به من خیره شد.
ته: فردا میبرمت تا به پدرم معرفیت کنم. بعدش هم با پدرت تلفنی صحبت میکنم و راضیش میکنم. دو ماه دیگه هم ازدواج میکنیم.
ک: چی؟ فردا؟ یکم زود نیست؟
تهیونگ اخم کرد و باعث شد بیخیال جواب سوالم بشم. کمی بعد تهیونگ گفت:
ته: البته باید وارث هم بیاریم.......
_________________________☆
اینم از این پارتتت💖
تو کامنتا بگید پارت ۶ هم بزارم یا نه.
part 5
آروم نزدیکش شدم و با لحن سرد و آروم بهش گفتم:
ته: پدرم به من گفته باید ازدواج کنم و میخواست من رو به قرار از پیش تعین شده بفرسته، ولی من حوصله قرار گذاشتن با یه هر_زه رو نداشتم. وقتی اومدم با تو قرارداد ببندم با خودم فکر کردم که شاید تو فرد مناسبی باشی و حداقل از اون هر_زه بهتری.
ویو کاترین*
وقتی این رو گفت چشمام از تعجب گشاد شد. با صدای تقریبا بلندی گفتم:
چییییی؟!
(ذهن کاترین: چطور ممکنه اونم موقعیت مشابهی مثل من داشته باشه؟ واقعا خنده داره.. اما... به نظرم تهیونگ خیلی هم بد نیست.. جذاب که هست، و تو کارش حرفه ایه و آدم موفقی هم هست.. نه، کاترین. نه. زود قبول نکن.)
تهیونگ اخم کرد و عقب رفت. من هم سعی کردم خودم رو جمع و جور کنم و گلوم رو صاف کردم و آروم گفتم:
ک: ببین.. گیریم که من قبول کردم، ولی اگه پدرم قبول نکنه چی؟
ته بلافاصله و با خونسردی گفت:
باهاش صحبت میکنم و مطمعنم قبول میکنه.
با خستگی آهی کشیدم.. آروم گفتم :
ک: حداقل یکم بهم وقت بده.
ته: نمیشه. (سرد)
ک: چرا؟
ته: همینی که هست.
اخم کردم. خیلی سرسخت و سمجه. چند مین به زمین خیره شدم. با خودم فکر کردم که این به نفع منم هست، چون منم نمیخوام به قرار از پیش تعین شده اونم با یه مرد فرانسوی برم. بالاخره گفتم:
ک: باشه.. قبول میکنم. ولی بهم قول بده فقط یه ازدواج کاری باشه و بیشتر از این نباشه. در ضمن، همکاری ما توی اون تبلیغ هم باید سرجاش باشه.
ته: خوبه، و قول میدم.
تهیونگ روی مبل روبروی من نشست و دست به سینه به من خیره شد.
ته: فردا میبرمت تا به پدرم معرفیت کنم. بعدش هم با پدرت تلفنی صحبت میکنم و راضیش میکنم. دو ماه دیگه هم ازدواج میکنیم.
ک: چی؟ فردا؟ یکم زود نیست؟
تهیونگ اخم کرد و باعث شد بیخیال جواب سوالم بشم. کمی بعد تهیونگ گفت:
ته: البته باید وارث هم بیاریم.......
_________________________☆
اینم از این پارتتت💖
تو کامنتا بگید پارت ۶ هم بزارم یا نه.
- ۶.۶k
- ۲۳ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط