پارت
پارت ۳
مرخصی
و بومگیو کمی ترسیده و از اتاق اشنایی بیرون اومد و از در شرکت خارج شد و تصمیم گرفت برای فردا کمی لباس و وسایل بخره
بعد از چند ساعت خرید بومگیو به خونه رسید و گوشیش رو روی تایم ۶ گذاشت برای فردا و گرفت خوابید
فردا ساعت ۶ صبح
ویوی بومگیو
با صدای الارم گوشیم پاشدم و رفتم دستشویی کار های لازم رو انجام دادم و رفتم صبحونه خوردم . برای امروز خیلی ذوق داشتم و بلاخره کت و شلوار های سرمه ای رنگم رو پوشیدم کیف کارم و برداشتم و به سمت شرکت راه افتادم یک ۲۰ دقیقه راه تا شرکت و یه تاکسی گرفتم و بلاخره رسیدم جلو شرکت ذهن بومگیو ( خیلی از این شرکت خوشم میاد اسمش خیلی شیکه کنجکاوم ببینم رئیس چه شکلیه ) و رفتم توی شرکت و امروز جلسه بود اتاق جلسه رو اماده کردم و بلاخره رئیس اومد
وای عجب رئیسی دارم خدایی هم خیلی خوشگله هم خوشتیپ به قیافش میخوره خشن باشه و کمی هم دل رحم
فکر کنم تو زندگیش محبت ندیده
اتمام ویو
بومگیو داشت برای رئیس قهوه اماده میکرد و میبرد
و با خودش داشت حرف میزد و میگفت خوش بحال اونایی که الان دارن دارو میسازن من رشته دارو سازی برداشتم و خیلی خوب از این جور کار ها سر در میارم ولی واقعا حیف ولی تمام تلاشم رو میکنم تا ارتقاء رتبه بگیرم و از این قهوه دم کردن خلاص شم
و بالاخره بعد کلی حرف با خودش قهوه رو برد و در زد تق تق تق بیا تو
ویوی یونجون
تا حالا این پسر رو این دور اطراف ندیدم پسر ساده ای میاد میخوام کمی اذیتش کنم
اتمام ویو
یونجون : تازه واردی
بومگیو : بله
یونجون : چند سالته ؟
بومگیو : ۲۲
یونجون : خیلی کوچیک نیستی بچه های دبیرستانی الان باید خونه باشن
بومگیو خیلی عصبانی و بود و گفت : جناب رئیس من اینجا اومدم تا به شما خدمت کنم نه،اینکه بیام شما مسخرم کنید بفرمایید اینم قهوتون
و با عصبانیت و رفت و در رو هم با شدت بست
یونجون ریز ریز میخندید و با خودش گفت پسر جالبیه برای اذیت کردن
مرخصی
و بومگیو کمی ترسیده و از اتاق اشنایی بیرون اومد و از در شرکت خارج شد و تصمیم گرفت برای فردا کمی لباس و وسایل بخره
بعد از چند ساعت خرید بومگیو به خونه رسید و گوشیش رو روی تایم ۶ گذاشت برای فردا و گرفت خوابید
فردا ساعت ۶ صبح
ویوی بومگیو
با صدای الارم گوشیم پاشدم و رفتم دستشویی کار های لازم رو انجام دادم و رفتم صبحونه خوردم . برای امروز خیلی ذوق داشتم و بلاخره کت و شلوار های سرمه ای رنگم رو پوشیدم کیف کارم و برداشتم و به سمت شرکت راه افتادم یک ۲۰ دقیقه راه تا شرکت و یه تاکسی گرفتم و بلاخره رسیدم جلو شرکت ذهن بومگیو ( خیلی از این شرکت خوشم میاد اسمش خیلی شیکه کنجکاوم ببینم رئیس چه شکلیه ) و رفتم توی شرکت و امروز جلسه بود اتاق جلسه رو اماده کردم و بلاخره رئیس اومد
وای عجب رئیسی دارم خدایی هم خیلی خوشگله هم خوشتیپ به قیافش میخوره خشن باشه و کمی هم دل رحم
فکر کنم تو زندگیش محبت ندیده
اتمام ویو
بومگیو داشت برای رئیس قهوه اماده میکرد و میبرد
و با خودش داشت حرف میزد و میگفت خوش بحال اونایی که الان دارن دارو میسازن من رشته دارو سازی برداشتم و خیلی خوب از این جور کار ها سر در میارم ولی واقعا حیف ولی تمام تلاشم رو میکنم تا ارتقاء رتبه بگیرم و از این قهوه دم کردن خلاص شم
و بالاخره بعد کلی حرف با خودش قهوه رو برد و در زد تق تق تق بیا تو
ویوی یونجون
تا حالا این پسر رو این دور اطراف ندیدم پسر ساده ای میاد میخوام کمی اذیتش کنم
اتمام ویو
یونجون : تازه واردی
بومگیو : بله
یونجون : چند سالته ؟
بومگیو : ۲۲
یونجون : خیلی کوچیک نیستی بچه های دبیرستانی الان باید خونه باشن
بومگیو خیلی عصبانی و بود و گفت : جناب رئیس من اینجا اومدم تا به شما خدمت کنم نه،اینکه بیام شما مسخرم کنید بفرمایید اینم قهوتون
و با عصبانیت و رفت و در رو هم با شدت بست
یونجون ریز ریز میخندید و با خودش گفت پسر جالبیه برای اذیت کردن
- ۳۱۸
- ۱۸ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط