{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت

پارت ۵
بومگیو گفت : اولا بچه خودتی دومن من اینجا چیکار میکنم
یونجون گفت : ببین دیگه هیچی نمیگم پرو نشو اینجا خونه ی منه دیروز جنابالی بیهوش شدن و نمیدونستم خونتون کجاست و اوردمت خونه خودم و بهت لطف کردم بیا الانم صبحونه بخور بریم شرکت که دیرم شده به خاطر تو
بومگیو هیچ جوابی نداشت و رفت نشست رو میز غذا خوری و داشت با غذا بازی‌میکرد و هیچی نمیخورد
یونجون گفت : چرا غذا نمیخوری یعنی انقدر بد مزه ست
بومگیو : نه فقط اشتها ندارم
میتونم یه خواهشی بکنم ازتون
یونجون : چی
بومگیو : اگه میشه یه دو روز به من مرخصی بدین
یونجون : چرا اون وقت ؟
بومگیو: مگه دلیل میخواد
یونجون : تا نگی دلیلت رو نه مرخصی نمیدم
بومگیو : خب حتما باید بگم الان حالم خوب نیست سرم درد میکنه
یونجون دستش رو روی پیشونی بومگیو گذاشت و دید دروغ نمیگه واقعا تب داره و حالش خوب نیست
یونجون : باشه خودم میرسونمت
بومگیو : نه ممنون خودم میتونم برم از اینجا تا خونه ۲۰ دقیقه راه هه
نکته ( خونه ی یونجون یکم اونور تر از شرکته)
یونجون : باشه مشکلی خداحافظ
و بومگیو از در خارج شد و به طرف خونه رفت
دو روز بعد
بومگیو اومد شرکت و داشت مثل همیشه قهوه درست میکرد و برد به سمت دفتر رئیس تق تق بیا تو
یونجون : بلاخره میبینم سالمی و نظرمو بدون خیلی ضعیفی
بومگیو : بفرمایید قهوتون راستی نظر شما رو نخواستم خودم میدونم
و رفت
ویوی یونجون "
از اون روزی که اومد شرکت رو نجات ازش خوشم اومده نمیدونم چرا اینجوری شدم ولی حتما باید بهش بگم به به قهوه رو چقدر خوشمزه میکنه
اتمام ویو
دو هفته بعد
بومگیو داشت با لپ تاپ کار میکرد که یکی صداش زد
اقای بومگیو رئیس کارتون داره
بومگیو : اومدم
تق تق تق بیا تو
بومگیو : رئیس کاری با من داشتی
یونجون از روی صندلی‌پاشد و اروم پاشد و به طرف بومگیو قدم بر میداشت و بومگیو که ترسیده بود هی عقب میرفت چون قیافه رئیس خیلی مرموز میزد هی نیشخند میزد
و یونجون هر قدمی که بر میداشت حرف میزد
یونجون : چوی بومگیو تو واقعا کی هستی
کی هستی که منو گرفتار خودت کردی کی هستی که من فقط فکرم دنبالشه
بومگیو توی ذهنش : چی میگه این فکرش رو گرفتار کردم
یونجون : کی هستی که منو عاشق خودت کردی
ذهن بومگیو : چی‌عاشق
و یهو بومگیو به دیوار بر خورد کرد و بین دیوار و دست یونجون گیر افتاده بود و سرش پایین بود
یونجون: به من نگاه کن بومگیو
بومگیو سرش رو بالا اورد و تو چشمای یونجون زل
یونجون : بومگیو دوست دارم
و لباش و کوبید رو لباش بومگیو
بومگیو همکاری نمیکرد از تعجب ولی وقتی یونجون گاز گرفت از لبش ناخود اگاه همکاری‌کرد و بعد چند دقیقه جدا شدن
س
یونجون : فکر نمیکردم انقدر خوب همکاری کنی
بومگیو از خجالت سرخ شده بود و با تمام سرعت فرار کرد
و تا دو روز بعد
یونجون اومد سراغ بومگیو دستش رو گرفت و رفتن دستشویی ( نترسین اسمات نداره )
یونجون داد زد
یا چوی بومگیو دو میدونی من دوست دارم چرا بی محلی میکنی چرا به جای من با کار کنای مرد دیگه صمیمی هستی هاااا
بومگیو از خشم یونجون و داد هاش چشاش پر اشک شد و گریه میکرد
بومگیو گفت: بخاطر اینکه
یونجون : بخاطر چی
بومگیو : به خاطر اینکه مجبور شدم
یونجون : کی مجبورد کرد ؟
بومگیو : منشی
یونجون : الان گفتی منشی
بومگیو : اره منو گرفت یه عالمه کتکم زد و بهم گفت اگه باز‌ به تو نزدیک شم منو
یونجون : تو روچی ؟
بومگیو :ابروت رو میبره چون اون روز که تو دفتر‌داشتی منو میبوسیدی فیلم داره و گفت پخشش میکنه
یونجون : اون زنیکه ی حرومزاده غلط میکنه تو هم گریه نکن
دیدگاه ها (۰)

پارت ۶یونجون گفت : فقط بومگیو یه سوال دارم ازت بومگیو : چیه ...

پارت ۴ (دوستان نکته بومگیو و یونجون هر دو تو تصادف حافظشون ر...

پارت ۳ مرخصی و بومگیو کمی ترسیده و از اتاق اشنایی بیرون او...

پارت ۲وقتی بومگیو چشماشو باز کرد یونجون رو دید و تعجب کرد و ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط