دیدار دوباره پارت
دیدار دوباره پارت ۱
بومگیو داشت مثل همیشه تو کافه کار میکرد که با صدای زنگوله نگاه کرد که بیینه که اومده تو . وقتی دید نفسش بند اومده ولی تعادل خودشو نگه داشت که نیفته و رفت سفارش اون مشتری رو بگیره وقتی رفت اصلا نگاهش نکرد چون میدونست اگه نگاهش کنه گریش میگیره و خودشو کوچیک میکنه
مشتری وقتی بومیگو رو نگاه کرد گفت : چرا تظاهر میکنی منو نمیشناسی اتفاقا یکم قبل دیدم نفست داشت بند می اومد واقعا دیگه منو دوست نداری
بومگیو جوابی نداد و چشاش پر شده و تنها چیزی که گفت : سفارشتون و مشتری گفت ایس امریکانو و بومگیو به سرعت به سمت سرویس بهداشتی رفت و قرص نفس تنگیش رو خورد و یهو اونقدر عصبانی بود که به آینه ی سرویس بهداشتی مشت زد و شکست و از دستش قطره قطره خون می اومد وقتی اومد بیرون از سرویس با دید هنوز مشتری اونجا نشسته و بومگیو بدون اینکه به سوبین با تمام سرعت کتش رو برداشت و به بیرون فرار کرد مشتری که اینو دید سریع رفت دنبالش اون قدر که دیویدن که بالاخره مشتری دست بومگیو رو گرفت بومگیو داد زد گفت : ولم کن یونجون ، یونجون گفت ؛ولت نمیکنم تا اینکه برگردی پیشم، بومگیو گفت: به نظرت بعد اون کاری که کردی من میتونم بهت اعتماد کنم (باگریه داره اینا رو میگه ) و یهو نفس بومگیو باز گرفت و یهو با زانو افتاد و دستش رو زمین و نفس نفس میزد یونجون خیلی نگران بود و گفت چیشده و بومگیو که اومد که حرف بزنه تو بغل بومگیو بیهوش شد و یونجون بومیگو رو کول کرد و با سرعت دوید به سمت نزدیک ترین بیمارستان و بلاخره بعد یه عالمه دویدن رسید و داد زد این بیمار بیهوشه و بومگیو رو گذاشتن رو بلاکارد و بردن تو یکی از اتاق ها و وقتی دکتر بیرون اومد یونجون اومد جلو دکتر و گفت : حالش خوبه ؟چرا اینجوری شد؟ دکتر گفت : نگران نباشید حالشون خوبه فقط در اثر استرس و عصبانیت خیلی زیاد اینجوری شد فقط خواهشا دیگه نزارید اینجوری بشه چون شاید باعث بشه رگ های بدنش بترکه و احتمال زنده موندش کم باشه ولی فعلا حال خوبه فقط ایشون کمی بیماری نفس تنگی دارن و باید خیلی مراقب باشی . یونجون گفت : چشم مواظبم فقط الان میتونم ببینمش دکتر : بله میتونی فقط یه یک ربع دیگه بهوش میاد یونجون گفت باشه
و رفت توی اتاق و بومگیو رو دید که مثل گذشته چقدر ناز خوابیده بود
بومگیو داشت مثل همیشه تو کافه کار میکرد که با صدای زنگوله نگاه کرد که بیینه که اومده تو . وقتی دید نفسش بند اومده ولی تعادل خودشو نگه داشت که نیفته و رفت سفارش اون مشتری رو بگیره وقتی رفت اصلا نگاهش نکرد چون میدونست اگه نگاهش کنه گریش میگیره و خودشو کوچیک میکنه
مشتری وقتی بومیگو رو نگاه کرد گفت : چرا تظاهر میکنی منو نمیشناسی اتفاقا یکم قبل دیدم نفست داشت بند می اومد واقعا دیگه منو دوست نداری
بومگیو جوابی نداد و چشاش پر شده و تنها چیزی که گفت : سفارشتون و مشتری گفت ایس امریکانو و بومگیو به سرعت به سمت سرویس بهداشتی رفت و قرص نفس تنگیش رو خورد و یهو اونقدر عصبانی بود که به آینه ی سرویس بهداشتی مشت زد و شکست و از دستش قطره قطره خون می اومد وقتی اومد بیرون از سرویس با دید هنوز مشتری اونجا نشسته و بومگیو بدون اینکه به سوبین با تمام سرعت کتش رو برداشت و به بیرون فرار کرد مشتری که اینو دید سریع رفت دنبالش اون قدر که دیویدن که بالاخره مشتری دست بومگیو رو گرفت بومگیو داد زد گفت : ولم کن یونجون ، یونجون گفت ؛ولت نمیکنم تا اینکه برگردی پیشم، بومگیو گفت: به نظرت بعد اون کاری که کردی من میتونم بهت اعتماد کنم (باگریه داره اینا رو میگه ) و یهو نفس بومگیو باز گرفت و یهو با زانو افتاد و دستش رو زمین و نفس نفس میزد یونجون خیلی نگران بود و گفت چیشده و بومگیو که اومد که حرف بزنه تو بغل بومگیو بیهوش شد و یونجون بومیگو رو کول کرد و با سرعت دوید به سمت نزدیک ترین بیمارستان و بلاخره بعد یه عالمه دویدن رسید و داد زد این بیمار بیهوشه و بومگیو رو گذاشتن رو بلاکارد و بردن تو یکی از اتاق ها و وقتی دکتر بیرون اومد یونجون اومد جلو دکتر و گفت : حالش خوبه ؟چرا اینجوری شد؟ دکتر گفت : نگران نباشید حالشون خوبه فقط در اثر استرس و عصبانیت خیلی زیاد اینجوری شد فقط خواهشا دیگه نزارید اینجوری بشه چون شاید باعث بشه رگ های بدنش بترکه و احتمال زنده موندش کم باشه ولی فعلا حال خوبه فقط ایشون کمی بیماری نفس تنگی دارن و باید خیلی مراقب باشی . یونجون گفت : چشم مواظبم فقط الان میتونم ببینمش دکتر : بله میتونی فقط یه یک ربع دیگه بهوش میاد یونجون گفت باشه
و رفت توی اتاق و بومگیو رو دید که مثل گذشته چقدر ناز خوابیده بود
- ۳۱۷
- ۱۸ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط