طــــراحـــــــ مــــــــــــاه کـــــــــــیــــــــه؟
طــــراحـــــــ مــــــــــــاه کـــــــــــیــــــــه؟
.⊱ .✦. ⊰ • ⊱ .✦. ⊰❁⊱ .✦. ⊰ • ⊱ .✦
پــــــارتـــــ37
صبح روز بعد، مانلی با یه ایدهی تازه از خواب بیدار شد.
تقریباً تمام مسیر تا شرکت، توی ذهنش طرح جدید رو کامل میکرد.
وقتی رسید، مستقیم رفت سمت میز کارش و شروع کرد به کشیدن.
چند ساعت گذشت و حتی متوجه نشد کسی وارد اتاق شده.
ـ فکر کنم این بار واقعاً توی دنیای خودتی.
با شنیدن صدا سرشو بلند کرد.
تهیونگ بود.
مانلی لبخند زد.
ـ باز کی اومدی؟
ـ پنج دقیقه پیش.
ـ و تو هیچی نگفتی؟
ـ چون دیدم انقدر متمرکزی که دلم نیومد حواستو پرت کنم.
مانلی نگاهی به ساعت انداخت.
ـ پنج دقیقه؟!
ـ آره.
ـ وای...
تهیونگ خندید.
ـ گفتم که. وقتی کار میکنی، همهچیزو فراموش میکنی.
مانلی شونه بالا انداخت.
ـ خب، ایدهها منتظر نمیمونن.
تهیونگ نزدیکتر اومد.
ـ میشه ببینم؟
این بار برخلاف قبل، دفترشو نَبست.
دفتر رو به سمتش گرفت.
ـ باشه.
تهیونگ با دقت صفحهها رو نگاه کرد.
چند لحظه چیزی نگفت.
مانلی کمی نگران شد.
ـ چی؟
ـ هیچی.
ـ یعنی خوب نیست؟
سرشو بالا آورد.
ـ نه، برعکسه.
ـ پس چرا ساکتی؟
ـ چون هر بار که طرحهاتو میبینم، یادم میافته چقدر برای چیزی که دوست داری تلاش میکنی.
مانلی لبخند کوچیکی زد.
ـ زیادی جدی شدی.
ـ گاهی میتونم.
ـ فقط گاهی؟
ـ آره، بیشترش سخت میشه.
هر دو خندیدن.
بعد تهیونگ گفت:
ـ راستی...
ـ هوم؟
ـ هفتهی بعد چند روز تعطیلیم.
ـ خوش به حالت.
ـ تو هم تعطیلی.
ـ من؟
ـ آره.
ـ از کجا معلوم؟
ـ چون من میدونم.
مانلی با شک نگاهش کرد.
ـ این یعنی چی؟
تهیونگ لبخند زد.
ـ یعنی یه برنامه دارم.
ـ چه برنامهای؟
ـ فعلاً راز.
مانلی اخم مصنوعی کرد.
ـ باز شروع شد.
ـ چی؟
ـ راز نگه داشتن.
تهیونگ با خنده گفت:
ـ صبر داشته باش، خانم طراح.
.⊱ .✦. ⊰ • ⊱ .✦. ⊰❁⊱ .✦. ⊰ • ⊱ .✦
پــــــارتـــــ37
صبح روز بعد، مانلی با یه ایدهی تازه از خواب بیدار شد.
تقریباً تمام مسیر تا شرکت، توی ذهنش طرح جدید رو کامل میکرد.
وقتی رسید، مستقیم رفت سمت میز کارش و شروع کرد به کشیدن.
چند ساعت گذشت و حتی متوجه نشد کسی وارد اتاق شده.
ـ فکر کنم این بار واقعاً توی دنیای خودتی.
با شنیدن صدا سرشو بلند کرد.
تهیونگ بود.
مانلی لبخند زد.
ـ باز کی اومدی؟
ـ پنج دقیقه پیش.
ـ و تو هیچی نگفتی؟
ـ چون دیدم انقدر متمرکزی که دلم نیومد حواستو پرت کنم.
مانلی نگاهی به ساعت انداخت.
ـ پنج دقیقه؟!
ـ آره.
ـ وای...
تهیونگ خندید.
ـ گفتم که. وقتی کار میکنی، همهچیزو فراموش میکنی.
مانلی شونه بالا انداخت.
ـ خب، ایدهها منتظر نمیمونن.
تهیونگ نزدیکتر اومد.
ـ میشه ببینم؟
این بار برخلاف قبل، دفترشو نَبست.
دفتر رو به سمتش گرفت.
ـ باشه.
تهیونگ با دقت صفحهها رو نگاه کرد.
چند لحظه چیزی نگفت.
مانلی کمی نگران شد.
ـ چی؟
ـ هیچی.
ـ یعنی خوب نیست؟
سرشو بالا آورد.
ـ نه، برعکسه.
ـ پس چرا ساکتی؟
ـ چون هر بار که طرحهاتو میبینم، یادم میافته چقدر برای چیزی که دوست داری تلاش میکنی.
مانلی لبخند کوچیکی زد.
ـ زیادی جدی شدی.
ـ گاهی میتونم.
ـ فقط گاهی؟
ـ آره، بیشترش سخت میشه.
هر دو خندیدن.
بعد تهیونگ گفت:
ـ راستی...
ـ هوم؟
ـ هفتهی بعد چند روز تعطیلیم.
ـ خوش به حالت.
ـ تو هم تعطیلی.
ـ من؟
ـ آره.
ـ از کجا معلوم؟
ـ چون من میدونم.
مانلی با شک نگاهش کرد.
ـ این یعنی چی؟
تهیونگ لبخند زد.
ـ یعنی یه برنامه دارم.
ـ چه برنامهای؟
ـ فعلاً راز.
مانلی اخم مصنوعی کرد.
ـ باز شروع شد.
ـ چی؟
ـ راز نگه داشتن.
تهیونگ با خنده گفت:
ـ صبر داشته باش، خانم طراح.
- ۲۵۶
- ۲۲ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط