{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

طــــراحـــــــ مــــــــــــاه کـــــــــــیــــــــه؟

طــــراحـــــــ مــــــــــــاه کـــــــــــیــــــــه؟
.⊱ .✦. ⊰ • ⊱ .✦. ⊰❁⊱ .✦. ⊰ • ⊱ .✦.
پارت ۳۸

مانلی از صبح کنجکاو بود.

هر کاری می‌کرد، ذهنش می‌رفت سمت حرف دیشب تهیونگ.

«یه برنامه دارم.»

همین جمله کافی بود که تمام روز فکرش درگیر بشه.

وقتی وارد شرکت شد، دید تهیونگ کنار چند نفر از اعضا ایستاده و باهاشون حرف می‌زنه.

تا مانلی رو دید، لبخند زد.

ـ صبح بخیر.

ـ صبح بخیر.

چند قدم نزدیک‌تر شد.

ـ خب؟

تهیونگ با تعجب نگاهش کرد.

ـ خب چی؟

ـ اون برنامه.

چند نفر از اعضا که اطراف بودن، خندیدن.

یکی گفت:

ـ هنوز نگفته؟

مانلی سریع برگشت سمتش.

ـ یعنی شماها می‌دونید؟

تهیونگ با حالت بی‌گناه گفت:

ـ شاید.

ـ تهیونگ!

همه خندیدن.

که جیمین گفت:

ـ فکر کنم باید زودتر بهش بگیم، وگرنه تا آخر روز کنجکاویش ما رو دیوونه می‌کنه.

مانلی دست به سینه ایستاد.

ـ دقیقاً.

تهیونگ بالاخره تسلیم شد.

ـ باشه.

چند ثانیه مکث کرد.

ـ هفته‌ی بعد قراره چند روز برای استراحت و چند تا برنامه‌ی کاری به پاریس بریم.

چشم‌های مانلی گرد شد.

ـ پاریس؟

ـ آره.

ـ یعنی...

ـ یعنی تو هم میای.

چند لحظه فقط نگاهش کرد.

ـ من؟

ـ آره.

ـ ولی چرا من؟

تهیونگ گفت:

ـ چون بخشی از پروژه‌های جدید اونجاست و...

جونگکوک با شیطنت گفت:

ـ" و چون یه نفر می‌خواست راهنمای پاریسی داشته باشه."

تهیونگ نگاهش کرد.

ـ چیزی نگفتم.

همه خندیدن.

مانلی هم خندید.

پاریس...

شهری که سال‌ها توش زندگی کرده بود.

اما این بار فرق داشت.

این بار قرار نبود فقط برای کار برگرده.

قرار بود با آدم‌هایی بره که کم‌کم براش تبدیل به دوست‌های واقعی شده بودن.

همون شب، وقتی وسایلش رو آماده می‌کرد، یه لحظه چشمش به عکس فوری‌ای افتاد که با تهیونگ گرفته بودن.

لبخند زد.

فکر نمی‌کرد چند ماه پیش، یه همکاری ساده بتونه اون رو به اینجا برسونه...ادامه دارد🍷🤍
دیدگاه ها (۰)

طــــراحـــــــ مــــــــــــاه کـــــــــــیــــــــه؟ .⊱ ....

طــــراحـــــــ مــــــــــــاه کـــــــــــیــــــــه؟ .⊱ ....

طــــراحـــــــ مــــــــــــاه کـــــــــــیــــــــه؟ .⊱ ....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط