#قرارداد_دوستانه s2p13
#قرارداد_دوستانه s2p13
ویو هانا :
روی مبل کنار نامجون نشسته بودم و داشتیم فیلم میدیدیم که صدای زنگ و شنیدم .
نامجون : کیه؟؟؟
هانا : نمیدونم... این وقت شب کی میتونه باشه .
بلند شدم و سمت در رفتم .
ساعت ۳ صبح کی میتونه باشه آخه...
صدای گریه بچه توی گوشام پیچید.
نه...
هانا : لیلی تویی؟؟
این بار میتونستم صدای هق هق خودشم بشنوم .
تندتر سمت در ورودی رفتم و بازش کردم .
لیلی پشت در وایساده بود ، سرسری لباس پوشیده بود ، خبری از آرایش و کفشای پاشنه بلندش نبود .
چی شده که با این سر و وضع اومده اینجا؟؟
چی باعث شده به جای کفشای پر زرق و برقش دمپایی پاش کنه...
هانا : لیلی خوبی !!!؟؟؟؟؟
چشم هاش قرمز شده بود ؟ حتی جونگ هی ام داشت گریه میکرد .
نامجون جلو اومد و به لیلی سلام کرد .
جونگ هی رو از بین دست هاش بیرون کشید .
نامجون : من جونگ هی رو میبرم داخل ، شما بیاید...
هانا : لیلی چیشده؟؟؟ ببینمت
چرا داری عین سگ گریه میکنی؟؟؟
لیلی : با کوک دعوا کردم (گریه)
دستشو گرفتم و داخل خونه کشیدمش .
هانا : بیا تو دیوونه...
اومد داخل خونه و ساک جونگ هی رو داد دست نامجون .
نامجون نگاه کوتاهی به لیلی انداخت و روی مبل نشست .
جونگ هی رو توی بغلش گرفت .
نامجون : دوباره...؟؟؟ لیلی اینجوری این بچه دیوونه میشه...من بهت حق میدم ، سختته ولی...
به خودت و. این بچه فکر کن لیلی ، من میدونم که تو آدم موفقی هستی ولی فشار زیادی روته .
دلم میخواست محکم بغلش کنم .
دوباره اون حالت آشفته اش بهش برگشته بود .
سویشرتش و برداشت و داخل بالکن رفت .
هانا : کجا ؟؟؟؟؟
لیلی : میرم سیگار بکشم...
ولی...من فکر کردم دیگه نمیخواد بکشه ، من نمیخوام از همه چیز دست بکشه .
هانا : نمیشه ، نمیزارم واسه یه دعوای احمقانه جونگ هی رو فدا کنی ، آنقدر ابله نباش.
ویو هانا :
روی مبل کنار نامجون نشسته بودم و داشتیم فیلم میدیدیم که صدای زنگ و شنیدم .
نامجون : کیه؟؟؟
هانا : نمیدونم... این وقت شب کی میتونه باشه .
بلند شدم و سمت در رفتم .
ساعت ۳ صبح کی میتونه باشه آخه...
صدای گریه بچه توی گوشام پیچید.
نه...
هانا : لیلی تویی؟؟
این بار میتونستم صدای هق هق خودشم بشنوم .
تندتر سمت در ورودی رفتم و بازش کردم .
لیلی پشت در وایساده بود ، سرسری لباس پوشیده بود ، خبری از آرایش و کفشای پاشنه بلندش نبود .
چی شده که با این سر و وضع اومده اینجا؟؟
چی باعث شده به جای کفشای پر زرق و برقش دمپایی پاش کنه...
هانا : لیلی خوبی !!!؟؟؟؟؟
چشم هاش قرمز شده بود ؟ حتی جونگ هی ام داشت گریه میکرد .
نامجون جلو اومد و به لیلی سلام کرد .
جونگ هی رو از بین دست هاش بیرون کشید .
نامجون : من جونگ هی رو میبرم داخل ، شما بیاید...
هانا : لیلی چیشده؟؟؟ ببینمت
چرا داری عین سگ گریه میکنی؟؟؟
لیلی : با کوک دعوا کردم (گریه)
دستشو گرفتم و داخل خونه کشیدمش .
هانا : بیا تو دیوونه...
اومد داخل خونه و ساک جونگ هی رو داد دست نامجون .
نامجون نگاه کوتاهی به لیلی انداخت و روی مبل نشست .
جونگ هی رو توی بغلش گرفت .
نامجون : دوباره...؟؟؟ لیلی اینجوری این بچه دیوونه میشه...من بهت حق میدم ، سختته ولی...
به خودت و. این بچه فکر کن لیلی ، من میدونم که تو آدم موفقی هستی ولی فشار زیادی روته .
دلم میخواست محکم بغلش کنم .
دوباره اون حالت آشفته اش بهش برگشته بود .
سویشرتش و برداشت و داخل بالکن رفت .
هانا : کجا ؟؟؟؟؟
لیلی : میرم سیگار بکشم...
ولی...من فکر کردم دیگه نمیخواد بکشه ، من نمیخوام از همه چیز دست بکشه .
هانا : نمیشه ، نمیزارم واسه یه دعوای احمقانه جونگ هی رو فدا کنی ، آنقدر ابله نباش.
- ۱۹۳
- ۰۵ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط