#قرارداد_دوستانه s2p11
#قرارداد_دوستانه s2p11
ویو کوک :
سمت جونگ هی چرخیدم و چشم هام رو به دستای کوچولوی روی پتوش دوختم .
کوک : بهتری بابا؟؟
از جاش بلند شد و با چشم های مشکیش بهم خیره شد ، احساس میکردم رد نگاهش داره تا استخونم رو میسوزونه.
لیلی : الان داره از بچه ۳ ماهه میپرسی بهتره یا نه؟؟ دیوونه ای؟؟؟
کوک : پریودی؟؟؟؟
لیلی : چی میگی !!!! چه ربطی داره !!!!
کوک : چون انگار میخوای با مشت بزنی تو دهنم (با صدای بلند)
موهای آشفته بلندش رو از چشماش کنار زد و بهم خیره شد .
لیلی : باشم یا نباشم چه فرقی به حال تو داره ؟؟
کوک : فرقش اینه که شاید بفهمم باید چیکار کنم که ازم ایراد نگیری !! (داد)
لیلی : داد نزن بچم بیدار میشه !.
کوک : بچت..؟؟؟ از کی تاحالا فقط بچه توعه؟؟
ویو لیلی :
دیدین گفتم ؟؟
همیشه وقتی به هم میرسیم ی دعوایی شکل میگیره .
جوری که انگار اگه این دعوا ها نباشه زندگی ای در جریان نیست .
از روی تخت بلند شدم و سمت کمدم رفتم .
کوله پشتی مشکی رنگم رو برداشتم و لباسام رو داخلش گذاشتم .
از اتاق بیرون رفتم و لباسای جونگ هی ام برداشتم و داخل ساکش گذاشتم .
کوک : کجا به سلامتی ؟؟ (صدای بلند)
لیلی : پیش هانا .
سمت گهواره جونگ هی رفتم تا با خودم ببرمش ولی دستاش سد راهم شد .
لیلی : چیکار میکنی ؟
کوک : هرجا میخوای برو نمیزارم بچمو ببری .
لیلی : بدش من . (داد)
کوک : اگه بچتو میخوای بمون (داد)
صدای جیغ جونگ هی داشت روانمو به هم میریخت، چطور میتونست انقدر خودخواه باشه .
لیلی : کسی که میتونه این مدت طولانی بچشو نبینه الانم تحمل کنه ندیدن بچشو .
بدن کوچیک پسرمون از داخل دستهاش بیرون کشیدم و سمت در رفتم .
گونه هاش سرخ شده بود ، دوباره تبش بالا رفته بود و جیغ میزد .
لیلی : آروم باش مامان...میریم پیش خاله(کنار گوش جونگ هی)
ویو کوک :
سمت جونگ هی چرخیدم و چشم هام رو به دستای کوچولوی روی پتوش دوختم .
کوک : بهتری بابا؟؟
از جاش بلند شد و با چشم های مشکیش بهم خیره شد ، احساس میکردم رد نگاهش داره تا استخونم رو میسوزونه.
لیلی : الان داره از بچه ۳ ماهه میپرسی بهتره یا نه؟؟ دیوونه ای؟؟؟
کوک : پریودی؟؟؟؟
لیلی : چی میگی !!!! چه ربطی داره !!!!
کوک : چون انگار میخوای با مشت بزنی تو دهنم (با صدای بلند)
موهای آشفته بلندش رو از چشماش کنار زد و بهم خیره شد .
لیلی : باشم یا نباشم چه فرقی به حال تو داره ؟؟
کوک : فرقش اینه که شاید بفهمم باید چیکار کنم که ازم ایراد نگیری !! (داد)
لیلی : داد نزن بچم بیدار میشه !.
کوک : بچت..؟؟؟ از کی تاحالا فقط بچه توعه؟؟
ویو لیلی :
دیدین گفتم ؟؟
همیشه وقتی به هم میرسیم ی دعوایی شکل میگیره .
جوری که انگار اگه این دعوا ها نباشه زندگی ای در جریان نیست .
از روی تخت بلند شدم و سمت کمدم رفتم .
کوله پشتی مشکی رنگم رو برداشتم و لباسام رو داخلش گذاشتم .
از اتاق بیرون رفتم و لباسای جونگ هی ام برداشتم و داخل ساکش گذاشتم .
کوک : کجا به سلامتی ؟؟ (صدای بلند)
لیلی : پیش هانا .
سمت گهواره جونگ هی رفتم تا با خودم ببرمش ولی دستاش سد راهم شد .
لیلی : چیکار میکنی ؟
کوک : هرجا میخوای برو نمیزارم بچمو ببری .
لیلی : بدش من . (داد)
کوک : اگه بچتو میخوای بمون (داد)
صدای جیغ جونگ هی داشت روانمو به هم میریخت، چطور میتونست انقدر خودخواه باشه .
لیلی : کسی که میتونه این مدت طولانی بچشو نبینه الانم تحمل کنه ندیدن بچشو .
بدن کوچیک پسرمون از داخل دستهاش بیرون کشیدم و سمت در رفتم .
گونه هاش سرخ شده بود ، دوباره تبش بالا رفته بود و جیغ میزد .
لیلی : آروم باش مامان...میریم پیش خاله(کنار گوش جونگ هی)
- ۵۵
- ۰۵ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط