دســت نوشتــه هــای عمــو هیــون
دســت نوشتــه هــای عمــو هیــون
قسمــت چهــآردهـم
بیسـت جولای
آفتاب آزاردهنده ای نیمی از صورتم را پوشانده بود. کلافه به مسیر ادامه میدادم. اما ناگهان تورا دیدم.. تویی که آفتاب آزاردهنده را به پرتوی طلایی رنگ خورشید تبدیل کردی..
تا کمی قبل، خیابان فضایی سنگین و نا آشنا داشت. اما به عبورت از خیابان، انگار هر قدمت تولد گلی بر خیابان است. تولد گلی شکننده و خوش بو در سنگی سخت.
اما ناگهان ایستادی و با دست به گلی اشاره کردی. دختری قدم به قدم با تو راه میرفت؛ اما چشم من، فقط تو را میدید..
سمت او برگشتی و درحالی که دستت هنوز گل را نشان کرده بود گفتی:« اون گلو ببین، چه خوشگله. »
نمیدانم آن گلِ کوچک چه داشت که نگاهت را دزدید. اما در آن لحظه، حس کردم جای گل عوض شده. انگار این دخترِ من بود که به جهان رنگ می پاشید.
آن گل کوچک، نمیداند چقدر خوش شانس است.. انگار در آن لحظه آن موجود کوچک خوشبخت ترین در دنیا بود..
در آن زمان، من به گل نگاه نمیکردم؛ من به دخترم خیره شده بودم که گل را نشان گرفته بود.
تقدیم به رزِ آبی رنگه من، میان آسفالت سخت.
قسمــت چهــآردهـم
بیسـت جولای
آفتاب آزاردهنده ای نیمی از صورتم را پوشانده بود. کلافه به مسیر ادامه میدادم. اما ناگهان تورا دیدم.. تویی که آفتاب آزاردهنده را به پرتوی طلایی رنگ خورشید تبدیل کردی..
تا کمی قبل، خیابان فضایی سنگین و نا آشنا داشت. اما به عبورت از خیابان، انگار هر قدمت تولد گلی بر خیابان است. تولد گلی شکننده و خوش بو در سنگی سخت.
اما ناگهان ایستادی و با دست به گلی اشاره کردی. دختری قدم به قدم با تو راه میرفت؛ اما چشم من، فقط تو را میدید..
سمت او برگشتی و درحالی که دستت هنوز گل را نشان کرده بود گفتی:« اون گلو ببین، چه خوشگله. »
نمیدانم آن گلِ کوچک چه داشت که نگاهت را دزدید. اما در آن لحظه، حس کردم جای گل عوض شده. انگار این دخترِ من بود که به جهان رنگ می پاشید.
آن گل کوچک، نمیداند چقدر خوش شانس است.. انگار در آن لحظه آن موجود کوچک خوشبخت ترین در دنیا بود..
در آن زمان، من به گل نگاه نمیکردم؛ من به دخترم خیره شده بودم که گل را نشان گرفته بود.
تقدیم به رزِ آبی رنگه من، میان آسفالت سخت.
- ۳.۹k
- ۲۹ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط