{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ⁶

پارت ⁶
به محض اینکه اون جمله رو گفت، حس کردم تمامِ خون توی بدنم یخ زد. بدون اینکه فکر کنم، چرخیدم و با تمامِ توانم سمتِ درِ اتاق دویدم. آدرنالین توی رگ‌هام می‌جوشید؛ فقط می‌خواستم از اون فضایِ خفه‌کننده و از اون نگاهِ سیاه نجات پیدا کنم.

صدایِ قدم‌هایِ سنگینش رو پشتِ سرم می‌شنیدم، ولی اهمیتی ندادم. دستم رو دراز کردم تا دستگیره‌ی فلزی رو بگیرم… نوکِ انگشتام باهاش تماس پیدا کرد، اما قبل از اینکه بتونم فشارش بدم، چیزی مثلِ یه گیره‌ی آهنین دورِ مچم پیچیده شد.

با یه حرکتِ سریع و وحشیانه، من رو از در جدا کرد و به دیوارِ کنارش کوبید. ضربه اون‌قدر محکم بود که برای لحظه‌ای نفسم حبس شد. جونگ‌کوک بدنش رو کاملاً بهم چسبوند، طوری که هیچ راهِ فراری باقی نموند. اون با یه دستش دو تا مچِ دستم رو بالای سرم قفل کرد و با دستِ دیگه‌ش، چونم رو محکم گرفت و مجبورم کرد بهش نگاه کنم.

اون می‌خندید، ولی خنده‌ش… ترسناک‌تر از هر فریادی بود.

جونگ‌کوک زمزمه کرد:

«کجا؟ کجا می‌خوای بری ا.ت؟ هنوز بازی شروع نشده، می‌خوای تمومش کنی؟»

صورتش رو آورد جلوتر، اون‌قدر نزدیک که نفسم به لب‌هاش برخورد می‌کرد.

«بیرون از این در، هیچ‌کس منتظرت نیست. بیرون از این در، فقط یه دنیایِ بزرگ‌ترِ که می‌تونه تو رو راحت‌تر ببلعه. اینجا…» با انگشتش مسیرِ گردنم رو تا روی ترقوه‌م دنبال کرد، «اینجا تنها جاییه که من اجازه می‌دم نفس بکشی. اگه این‌قدر دلت می‌خواد بدوی… شاید بهتر باشه توی تخت‌خوابم بدوی تا من خسته بشم، نه توی این اتاق که فقط دیوارهای سرد رو ببینی.»

نگاهش از چشم‌هام پایین اومد و روی لب‌هام ثابت موند. دستش رو که روی مچ‌هام بود، یکم سفت‌تر کرد،

جوری که دردِ خفیفی توی استخون‌هام پیچید.

«حالا… می‌خوای دوباره امتحان کنی؟ می‌خوای دوباره ببینی که وقتی می‌خوای از من فرار کنی، چطور مثلِ یه شکارِ بی‌دفاع توی چنگم گیر می‌افتی؟»

اون دیگه منتظرِ جواب نبود؛ انگار داشت لذت می‌برد از اینکه می‌دید چطور امید توی چشم‌هام داره رنگ می‌بازه.

تمامِ وجودم فریاد زدم، طوری که گلوم تیر کشید:

«من اون بیرون دوستی دارم که حتماً خیلی نگرانمه! ساعت رو ببین! ساعت ۳ نصفه شبه! تو چی فکر کردی؟ فکر کردی غیب شدم؟»

جونگ‌کوک لحظه‌ای سکوت کرد. نگاهش رو از من گرفت و چرخید سمت ساعتِ دیواریِ بزرگِ توی اتاق که عقربه‌های طلایی‌ش با صدایِ تیک‌تاکِ آروم، روی ۳ قفل شده بودن. یه لبخندِ کج و بی‌رحمانه روی لبش نشست، انگار که داشتم یه جوکِ خیلی بامزه تعریف می‌کردم.

اون بدون اینکه نگاهم کنه، با خونسردیِ عجیبی گفت:

«ساعت ۳ صبح… می‌دونی چی قشنگه؟ اینکه توی این ساعت، شهر دیگه بیدار نیست که بخواد دنبالِ کسی بگرده.»

چرخید سمتِ من. حالا چشماش رنگِ تیره‌تری گرفته بود، مثلِ تهِ یه اقیانوسِ سیاه. چند قدم اومد جلو و بدونِ اینکه فاصله‌ش رو رعایت کنه، گوشیش رو از جیبش درآورد و با یه حرکتِ نمایشی جلوی صورتم گرفت.

نگران؟» یه نیشخندِ کشدار زد. «اون پیامی که ساعتِ ۱۲ شب، از خطِ تو برایِ دوستت فرستاده شد و بهش گفت که داری یه مسافرتِ کاریِ فوری می‌ری و تا چند روز نمی‌تونی جواب بدی… به نظرت چقدر نگرانش کرد؟»

قلبم برای یک لحظه از تپش ایستاد. با ناباوری بهش خیره شدم.

«تـ… تو چی کار کردی؟»

جونگ‌کوک گوشی رو خاموش کرد و دوباره توی جیبش گذاشت. دستش رو دراز کرد و با انگشتِ اشاره‌ش، چونم رو گرفت و صورتم رو به سمتِ خودش چرخوند. صداش حالا اون‌قدر آروم بود که مجبور شدم برای شنیدنش بهش نزدیک‌تر بشم؛ صداش مثلِ لبه‌ی یه تیغ بود که روی پوستم کشیده می‌شد.

من هیچ‌وقت کارم رو ناقص نمی‌ذارم، ا.ت. وقتی یه چیزی رو انتخاب می‌کنم، دنیایِ اطرافش رو هم مدیریت می‌کنم. دوستت الان توی تخت‌خوابش آروم خوابیده، چون خیالش راحته که تو جایِ امنی هستی. اون خبر نداره که تنها چیزی که تو رو توی این ساعت بیدار نگه داشته، منم.»

خنده‌ی کوتاه و بمش توی فضایِ اتاق پیچید.

«پس دیگه نگرانِ اون نباش. اون بیرون هیچ‌کس دنبالت نیست. فقط تویی و من… و این شبِ طولانی که تازه شروع شده.»

کامنتو بخونید
دیدگاه ها (۱)

پارت ⁷لحظه‌ای که داشت با غرورِ تمام از تسلطش حرف می‌زد، بهتر...

پارت ⁸«حقته!»این کلمه رو با تمامِ خشم و نفرتم توی صورتش پرت ...

اینم پارت ⁵بدونِ ذره‌ای مکث، قبل از اینکه بتونه جمله‌ش رو تم...

پارت ⁴عصبانیت و صدایی که از شدتِ خشم می‌لرزید، فریاد زدم:«آر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط