{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ⁸

پارت ⁸
«حقته!»

این کلمه رو با تمامِ خشم و نفرتم توی صورتش پرت کردم و بدون اینکه حتی نگاه کنم چه بلایی سرش اومده، چرخیدم و سمتِ در دویدم. صدایِ ناله‌ی خفه‌ش پشتِ سرم بود، اما من فقط به فکرِ فرار بودم. با ضربه‌ی شونه‌م درِ چوبیِ سنگین رو باز کردم و خودم رو به راهرویِ دراز و تاریکِ بیرون پرت کردم.

راهرو مثلِ یه مارِ پیچ‌درپیچ بود. کفش‌هام روی سنگ‌های صیقلیِ کفِ عمارت تق‌تق می‌کرد و این صدا، تنها چیزی بود که توی سکوتِ سنگینِ خونه می‌پیچید. نفسم بریده بود، ریه‌هام از هوایِ سردِ عمارت می‌سوخت. صدایِ پام با صدایِ تپشِ قلبم یکی شده بود.

هنوز چند قدم بیشتر نرفته بودم که صدایِ آشنایی از پشتِ سرم، توی راهرو پیچید. دیگه از اون ناله‌ی درد خبری نبود؛ صداش حالا سرد، بم و به طرزِ ترسناکی آروم بود.

«ا.ت…»

فقط همین یه کلمه بود. اسمم رو صدا زد، اما نه مثلِ یه درخواست، بلکه مثلِ یه حکمِ قطعی. صدایِ قدم‌هاش رو شنیدم که روی زمین کشیده می‌شد… اون داشت دنبال می‌کرد. هنوز داشت می‌خندید، یه خنده‌ی کوتاه و عصبی که بویِ دیوانگی می‌داد.

«فکر کردی با یه ضربه می‌تونی از این بازی بری بیرون؟» صداش به دیوارهای سنگیِ راهرو برخورد می‌کرد و انگار از همه طرف بهم نزدیک می‌شد. «حالا دیگه واقعاً بازی شروع شد، پرنده‌ی کوچولو. چون الان دیگه من فقط نمی‌خوام نگهت دارم… حالا می‌خوام تاوانِ این ضربه رو هم پس بگیری.»

به انتهایِ راهرو رسیدم؛ یه دوراهی. سمتِ راست، پله‌های سنگیِ بزرگی بود که به طبقه پایین می‌رفت، و سمتِ چپ، یه درِ بزرگِ فلزی که احتمالاً به حیاط یا خروجی می‌رسید. پشتِ سرم، سایه‌ی بلندِ جونگ‌کوک رو دیدم که روی دیوارِ راهرو افتاده بود. اون با وجودِ دردی که داشت، با سرعتِ عجیبی می‌دوید.

تمامِ توانم، انگار که زندگی‌م بهش بند باشه، سمتِ درِ فلزی دویدم. پاهام روی سنگ‌های صیقلیِ کفِ عمارت لیز می‌خورد، ولی متوقف نشدم. صدایِ ضربانِ قلبم توی گوشم مثلِ طبل می‌کوبید. بالاخره رسیدم بهش… اون درِ سنگین و سرد که تنها راهِ نجاتم بود.

بدونِ اینکه حتی فکر کنم، دستگیره رو چسبیدم و با تمامِ وزنم کشیدم پایین.

کلیک…

ولی در تکون نخورد.

دوباره با شدت بیشتری کشیدم. «باز شو… لعنتی باز شو!»

صدایِ فلزِ سرد زیرِ دستم می‌لرزید، اما در انگار جوش خورده بود. قفل بود. یک قفلِ الکترونیکیِ لعنتی که هیچ جوره باز نمی‌شد.

درست در همون لحظه، صدایِ قدم‌ها پشتِ سرم قطع شد. سنگینیِ نگاهی رو رویِ کمرم حس کردم. نفس‌هاش، آروم و یکنواخت، پشتِ گردنم می‌خورد. اون دیگه نمی‌دوید

اون می‌دونست که راهِ فراری نیست.

جونگ‌کوک با صدایی که حالا به طرزِ عجیبی آروم و حتی مهربون شده بود، زمزمه کرد:

«خسته نباشی، ا.ت…»

نزدیک‌تر شد و دستش رو گذاشت روی در، درست کنارِ گوشم. بدنش رو به پشتم چسبوند. اون گرما، که تا چند دقیقه پیش برام هیجان‌انگیز بود، حالا بویِ ناامیدی می‌داد.

«فکر کردی من برایِ فرارِ تو، درها رو باز می‌ذارم؟»

دستش رو آروم برد سمتِ قفلِ الکترونیکی و با یه حرکتِ ساده، اون رو دوباره از راهِ دور قفل کرد. صدایِ "تیک"ِ قفل، مثلِ صدایِ بسته شدنِ پرونده‌ی آزادیِ من بود.

«حالا… حالا که فهمیدی هیچ راهِ فراری نیست، شاید وقتش رسیده که برگردی و با هم حرف بزنیم. اون ضربه‌ای که بهم زدی… یادت نرفته که؟»
دیدگاه ها (۰)

پارت ⁹با تمامِ وجود هولش دادم. جونگ‌کوک که انتظار نداشت از ا...

پارت ¹⁰حرکتِ من اون‌قدر سریع و بی‌رحمانه بود که حتی خودم هم ...

پارت ⁷لحظه‌ای که داشت با غرورِ تمام از تسلطش حرف می‌زد، بهتر...

پارت ⁶به محض اینکه اون جمله رو گفت، حس کردم تمامِ خون توی بد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط