{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

اینم پارت ⁵

اینم پارت ⁵
بدونِ ذره‌ای مکث، قبل از اینکه بتونه جمله‌ش رو تموم کنه، دستم رو بالا آوردم و با تمامِ توان، توی صورتش کوبیدم.

شطااااک!

صدایِ سیلی توی فضای ساکتِ اتاق پیچید و مثلِ یه رعد و برق، سکوت رو در هم شکست. صورتِ جونگ‌کوک به یک سمت چرخید. من همون‌طور که دستم هنوز از شدتِ ضربه می‌لرزید، با چشم‌هایی که از اشکِ خشم پر شده بود، بهش زل زدم.

«نمی‌خوام توجهت رو جلب کنم، جونگ‌کوک! من اصلاً نمی‌خوام وجود داشته باشم، اگه قرار باشه بخشی از بازیِ کثیفِ تو باشم!»

صدایم دیگه نمی‌لرزید؛ یه جورِ عجیب، بعد از اون انفجارِ خشم، یه آرامشِ مرگبار جایگزینش شده بود. خودم رو عقب کشیدم و با نگاهی که ازش دیگه هیچ ترسی نبود، ادامه دادم:

«تو فکر می‌کنی با کنترل کردنِ من، با زندانی کردنم، به چیزی می‌رسی؟ تو فقط یه آدمِ تنهایِ ترسویی که فکر می‌کنه اگه دنیا رو زیرِ پات له کنه، دیگه تنها نمی‌مونه. تو شیاطینی رو نمی‌ترسونی، چون خودت هم می‌دونی که تهِ اون تاریکی، هیچی جز یه حفره‌ی خالی و بی‌روح نداری.»

مکث کردم و با لحنی که مثلِ یه حکمِ اعدام بود، گفتم:

«تو به من توجه نمی‌کنی، جونگ‌کوک… تو فقط داری دنبالِ یه آینه‌ای که بتونی توش ببینی چقدر بد و ویران‌گری. و من… من دیگه اون آینه‌ای نیستم که تو می‌خوای. من می‌خوام بمیرم، اما حتماً می‌میرم، ولی نه توی قلمروِ تو. ترجیح می‌دم توی این تاریکی دفن بشم، اما هرگز، تحتِ فرمانِ تو نباشم.»

جونگ‌کوک همون‌طور که صورتش به سمتِ اون طرف بود، تکون نخورد. اما متوجه شدم که فکّش رو محکم فشار داده و رگ‌های گردنش از خشمِ فروخورده بیرون زده. اون سکوتِ بعد از حرفِ من، از سکوتِ قبلش خیلی سنگین‌تر بود. انگار دارم با یه بمبِ ساعتی حرف می‌زنم که فقط منتظرِ یه جرقه است.

اون آروم، خیلی آروم، سرش رو برگردوند. چشم‌هاش دیگه اون برقِ بازیگوش رو نداشت؛ حالا فقط یه سیاهیِ مطلق و عمیق بود که انگار می‌خواست من رو ببلعه.

جونگ‌کوک با صدایی که حالا از شدتِ خشم، به یه پچ‌پچِ لرزان تبدیل شده بود، گفت:

«پس… می‌خوای بمیریا؟ فکر کردی می‌تونی با این حرف‌ها از من فرار کنی؟»

یه قدم برداشت و این بار، دیگه اون نگاهِ بازیگوش رو نمی‌شد دید. اون واقعاً جدی بود.

«اگه فکر کردی با مرگ، من رو می‌ترسونی یا از دستم می‌بری… اشتباه کردی. من حتی مرگ رو هم برای تو مدیریت می‌کنم. اگه می‌خوای بمیری، پس باید یاد بگیری… چطور زیرِ سایه‌ی من، با لذت بمیری.»
دیدگاه ها (۰)

پارت ⁶به محض اینکه اون جمله رو گفت، حس کردم تمامِ خون توی بد...

پارت ⁷لحظه‌ای که داشت با غرورِ تمام از تسلطش حرف می‌زد، بهتر...

پارت ⁴عصبانیت و صدایی که از شدتِ خشم می‌لرزید، فریاد زدم:«آر...

پارت³چند ثانیه بعد، در حالی که نفسم به شماره افتاده بود، عقب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط