تصادف هیونp

( تصادف هیون.............p۱۶)

فلیکس سرشو به نشانه تایید تکون داد و.......
هیونجین صورتشو به صورت فلیکس نزدیک کرد
« یادته روزی که خبر خوب داشتی اول حالتو خوب کردم ؟! الانم من خبر خوب دارم دکتر..... »
هیونجین لباشو به لبای فلیکس چسبوند و شروع کرد به مکیدنشون....
فلیکس تعجب کرده بود ولی تصمیم گرفت باهاش همکاری کنه.....
داشتن لب های همدیگه رو میمکیدن که کم کم اون مک ها به گاز گرفتن تبدیل میشدن......
هیونجین کم کم سرشو میاورد پایین تر و روی گردن فلیکس مارک میزاشت و گاز میگرفت و فلیکس ، هم لذت میبرد و هم استرس داشت......
فلیکس « هیونجین...... هیونجین! اگه بقیه این مارک هارو روی گردنم ببینن چی؟! »
هیونجین توجه نکرد و به کارش ادامه داد......
فلیکس چشماش پر شد....... چون میدونست که اخرین روزاش با هیونجینه......
هیونجین سرشو از گردن فلیکس بیرون اورد و دستاشو گذاشت رو شونه های فلیکس.....
هیونجین « نمیخای بدونی خبر خوبم چیه ؟! »
فلیکس « هـ....ها؟ عا اره خبرت چیه ؟! »
هیونجین « اینکه قراره از فردا هر روز رو خوش بگذرونیم....... مگه نه ؟! »
فلیکس چشاش پر شد و نتونست حرف بزنه.... با دستای کوچیک و سردش سعی داشت چشاشو پاک کنه ولی......‌
هیونجین « چـ......چی شد ؟! چرا گریه میکنی فلیکس ؟! »
گریه فلیکس بیشتر شد
هیونجین بغلش کرد و با دستش سر فلیکسو ناز میکرد....
هیونجین « شیششششششش آروم باش...... چیشده چرا گریه میکنی ؟! »
فلیکس از اتاق رفت بیرون و دوید به سمت دستشویی و در رو قفل کرد......
هیونجین پشت سرش رفت و سعی داشت در دستشویی رو باز کنه.... اون هی در رو میکوبید.....
هیونجین « فلیییییییکس....... فلیییکس...... در رو باز کن »
فلیکس با دستش دهنشو گرفته بود تا گریش معلوم نشه ولی از نفس هاش همه چی معلوم بود......
هیونجین « فلیکس من از اینجا میرم.... اوکی ؟ ولی خودت تمومش کن و بیا اتاقم...... »
هیونجین رفت اتاقش و منتظر موند تا فلیکس خودش بیاد......
فلیکس گریه‌شو جمع و جور کرد و سر و صورتشو شست از دستشویی اومد بیرون.... یه نفس عمیق کشید و رفت به سمت اتاق هیونجین......
فلیکس در رو زد
« میشه بیام تو ؟! »
هیونجین رفت در رو باز کرد و با حرکت سرش بهش گفت که بیاد تو.....
فلیکس رفت تو و نشست روی صندلی کنار تخت هیونجین.....
هیونجین در رو قفل کرد و کلیدشو برداشت و گذاشت تو جیبش و.........
دیدگاه ها (۱۳)

( تصادف هیون.............p۱۷)هیونجین در رو قفل کرد و کلیدشو ...

( تصادف هیون.............p۱۸)فلیکس رفت و برگه مرخصی رو گرفت ...

✨نزدیک تر از همیشه✨ی فیک از مینسونگ......لینو و هان.......مو...

( تصادف هیون.............p۱۴)هیونجین شوک شد و چشماش گرد شد ....

Part 6 — No Escapeفلیکس رو تخت هتل ولو شده بود، ساعدش رو پیش...

Part 4 — No escapeفلیکس سرشو بلند کرد، یه لحظه به مرد زل زد،...

#شش_پارتی#هیونجین#درخواستیp²وقتی میفهمه بارداری... ات بالا ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط