🦢 پارت سیوسوم | آخرین حساب
🦢 پارت سیوسوم | آخرین حساب
صبح روز بعد، همهچیز تغییر کرده بود.
جنگکوک دیگر حاضر نبود به دستور پدرش برگردد.
اما هنوز یک کار باقی مانده بود.
پیدا کردن مادرش و تمام کردن ماجرای سونگهو.
لیانا کنار پنجره ایستاده بود.
— میخوای بری؟
جنگکوک کت مشکیاش را پوشید.
— آره.
— تنها؟
— نه.
لیانا با نگرانی گفت:
— جنگکوک...
او نزدیک شد.
— این آخرین باره.
— از کجا مطمئنی؟
جنگکوک لبخند کوچکی زد.
— چون این بار میدونم برای چی میجنگم.
---
چند ساعت بعد، جنگکوک روبهروی سونگهو ایستاده بود.
— مادرم رو کجا بردی؟
سونگهو لبخند زد.
— بالاخره اومدی.
— جواب بده.
— قبلش یه معامله.
جنگکوک سرد گفت:
— دیگه معاملهای وجود نداره.
سونگهو خندید.
— فکر کردی چون چند نفر پشتتن، برندهای؟
جنگکوک جلو رفت.
— نه.
مکث کرد.
— چون دیگه چیزی برای از دست دادن ندارم.
سونگهو چند لحظه ساکت ماند.
جنگکوک ادامه داد:
— این بازی رو تموم کن.
در همان لحظه، صدای آژیر ماشینهای پلیس از دور شنیده شد.
سونگهو با تعجب برگشت.
جنگکوک آرام گفت:
— تمام مدارک کارهات رو تحویل دادم.
سونگهو با عصبانیت گفت:
— تو...
— من دیگه نمیخوام این زندگی رو ادامه بدم.
چند دقیقه بعد، سونگهو دستگیر شد.
جنگکوک سریع به سمت ساختمانی رفت که مادرش در آنجا نگهداری میشد.
وقتی در باز شد، مادرش سالم آنجا بود.
جنگکوک او را در آغوش گرفت.
— ببخشید مامان.
— تقصیر تو نبود.
---
چند روز بعد، خانه بالاخره آرام شده بود.
پدر جنگکوک از همهچیز کنار کشیده بود و جنگکوک تصمیم گرفته بود تجارت قانونی خودش را شروع کند.
عصر، لیانا در حیاط نشسته بود.
جنگکوک روبهرویش ایستاد.
— میتونم بشینم؟
لیانا لبخند زد.
— مگه اجازه هم میخوای؟
جنگکوک نشست.
چند لحظه هر دو سکوت کردند.
بعد گفت:
— لیانا، یه چیزی هست که مدتهاست باید بهت میگفتم.
لیانا نگاهش کرد.
— چی؟
جنگکوک نفس عمیقی کشید.
— من اول ازت متنفر بودم.
لیانا خندید.
— اینو که میدونم.
— ولی بعد...
ساکت شد.
— بعد چی؟
جنگکوک نگاهش کرد.
— عاشقت شدم.
لبخند لیانا آرام محو شد.
چند ثانیه فقط به هم نگاه کردند.
لیانا آرام گفت:
— منم...
مکث کرد.
— خیلی وقته دیگه ازت مثل قبل نمیترسم.
جنگکوک لبخند زد.
— یعنی؟
لیانا سرش را پایین انداخت.
— یعنی تو هم برای من مهم شدی.
جنگکوک برای اولین بار با خیال راحت لبخند زد.
اما هنوز یک قدم بزرگ باقی مانده بود.
قدم آخر؛ گرفتن رضایت خانواده و ساختن آیندهای که هیچکس برایشان انتخاب نکرده بود. 🦢
پآیآن پآرت سی و سوم...📝⃢💍
صبح روز بعد، همهچیز تغییر کرده بود.
جنگکوک دیگر حاضر نبود به دستور پدرش برگردد.
اما هنوز یک کار باقی مانده بود.
پیدا کردن مادرش و تمام کردن ماجرای سونگهو.
لیانا کنار پنجره ایستاده بود.
— میخوای بری؟
جنگکوک کت مشکیاش را پوشید.
— آره.
— تنها؟
— نه.
لیانا با نگرانی گفت:
— جنگکوک...
او نزدیک شد.
— این آخرین باره.
— از کجا مطمئنی؟
جنگکوک لبخند کوچکی زد.
— چون این بار میدونم برای چی میجنگم.
---
چند ساعت بعد، جنگکوک روبهروی سونگهو ایستاده بود.
— مادرم رو کجا بردی؟
سونگهو لبخند زد.
— بالاخره اومدی.
— جواب بده.
— قبلش یه معامله.
جنگکوک سرد گفت:
— دیگه معاملهای وجود نداره.
سونگهو خندید.
— فکر کردی چون چند نفر پشتتن، برندهای؟
جنگکوک جلو رفت.
— نه.
مکث کرد.
— چون دیگه چیزی برای از دست دادن ندارم.
سونگهو چند لحظه ساکت ماند.
جنگکوک ادامه داد:
— این بازی رو تموم کن.
در همان لحظه، صدای آژیر ماشینهای پلیس از دور شنیده شد.
سونگهو با تعجب برگشت.
جنگکوک آرام گفت:
— تمام مدارک کارهات رو تحویل دادم.
سونگهو با عصبانیت گفت:
— تو...
— من دیگه نمیخوام این زندگی رو ادامه بدم.
چند دقیقه بعد، سونگهو دستگیر شد.
جنگکوک سریع به سمت ساختمانی رفت که مادرش در آنجا نگهداری میشد.
وقتی در باز شد، مادرش سالم آنجا بود.
جنگکوک او را در آغوش گرفت.
— ببخشید مامان.
— تقصیر تو نبود.
---
چند روز بعد، خانه بالاخره آرام شده بود.
پدر جنگکوک از همهچیز کنار کشیده بود و جنگکوک تصمیم گرفته بود تجارت قانونی خودش را شروع کند.
عصر، لیانا در حیاط نشسته بود.
جنگکوک روبهرویش ایستاد.
— میتونم بشینم؟
لیانا لبخند زد.
— مگه اجازه هم میخوای؟
جنگکوک نشست.
چند لحظه هر دو سکوت کردند.
بعد گفت:
— لیانا، یه چیزی هست که مدتهاست باید بهت میگفتم.
لیانا نگاهش کرد.
— چی؟
جنگکوک نفس عمیقی کشید.
— من اول ازت متنفر بودم.
لیانا خندید.
— اینو که میدونم.
— ولی بعد...
ساکت شد.
— بعد چی؟
جنگکوک نگاهش کرد.
— عاشقت شدم.
لبخند لیانا آرام محو شد.
چند ثانیه فقط به هم نگاه کردند.
لیانا آرام گفت:
— منم...
مکث کرد.
— خیلی وقته دیگه ازت مثل قبل نمیترسم.
جنگکوک لبخند زد.
— یعنی؟
لیانا سرش را پایین انداخت.
— یعنی تو هم برای من مهم شدی.
جنگکوک برای اولین بار با خیال راحت لبخند زد.
اما هنوز یک قدم بزرگ باقی مانده بود.
قدم آخر؛ گرفتن رضایت خانواده و ساختن آیندهای که هیچکس برایشان انتخاب نکرده بود. 🦢
پآیآن پآرت سی و سوم...📝⃢💍
- ۴۹۷
- ۰۶ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط