{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

چراغ ساحل آسودگی ها در افق پیداست!

چراغ ساحل آسودگی ها در افق پیداست!
در این ساحل که من افتاده ام خاموش.
غمم دریا،دلم تنهاست
وجودم بسته در زنجیر خونین تعلق هاست!
خروش موج،بامن میکند نجوا،که
هرکس دل به دریا زد رهایی یافت!
که هرکس دل به دریا زد رهایی یافت...
مرا آن دل که بر دریا زنم و نیست!
ز پا این بند خونین برکنم نیست.
امید آن که جان خسته ام را،
به آن نادیده ساحل افکنم نیست!
دیدگاه ها (۱)

کسی آمدکه حرف عشق با ما زد دل ترسوی ماهم دل به دریا زد به یک...

دیروز غروب پیاده روهای غمگین راقدم میزدم عابران بی تفاوت ازک...

ناخدای قایق عشق بودم دربحر تو موج عشقت گرچه سنگین قایق من با...

گاهی گمان می‌کنی تمام شده‌ای؛ مثل هیزمی نیم‌سوخته در اجاقِ ک...

مردی در ساحل...[پارت هفتم]روز بعد...ات طبق عادت هر روز، نزدی...

خیالش باز، شعری بر لبم بی اختیار آوردکه اوصاف علی طبع مرا ای...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط