عاشقت نیستم 🥀
عاشقت نیستم 🥀
پارت 15
این پارت یکم چیزه اگه چیز میشید نخونید
میدوریا: عقلتو از دست دادی باکوکو
ـــ تو کاری کردی این اتفاقا بیوفته
ـــ مگه من چکار کرـــــ
باکوگو دسته بیلشو تو دهن میدوریا حول میده جوری که نمیتونه نفس بکشه
میدوریا: بلترخزپزخنن نرن(دارم خفه میشم درش بیار)
باکوگو:چی؟! نمیفهمم چی میگی این حسش خیلی نابه هااا داره عقل از سرم میپرونه (میدوریا رو نگاه میکنه و سرخ میشه)
عجب منظره دیدنی هیچجوره نمیشه من میخوام قیافتو با خودم ببرم اون دنیا
دکو تا ته میخوام ببرمش اگه ذره ای دندونت بهش بخوره از دهنت منفجر میشی
میدوریا:(چیییی! هنوز کامل نبرده تو؟! دارم خفه میشم.. حتی وقتی که غذا تو گلوم گیر میکنه این حسو نداره گلوم چسبناک شده نمیتونم واقعا خیلی حس عجیبیه دوباره دستام شل شدن نمیتونم کنارش بزنم مثل همون شب)
باکوگو: دکو تو خیلی عوضیی من دارم از دهن جرت میدم ولی تو داری به یکی دیکه فکر میکنی تو واقعا دیگه داری عصبااانییییم میکنییییییی
(تا ته تو دهن میدوریا جاش میکنه و کام میشه)
صدای نفس نفس زدن باکوگو، صرفه کردن میدوریا و عطش تنشون اون فضای متروکه رو گرم کرده بود جوری که هرکسی میومد توی این مکان بی قید و شرط شق میکرد
میدوریا:(داد) عوضی داشتم میمردم حتی جایی برای نفس کشیدنم نزاشتییی
باکوگو: چیه؟! ناراحتی؟؟(پرتش میکنه روی مبل کناری) باشه فهمیدم توهم میخوای برات ساک بزنم نه؟! تو خب دلت میخواد یکی به این اژدها کوچوله یکمی محبت کنه و....
پارت 15
این پارت یکم چیزه اگه چیز میشید نخونید
میدوریا: عقلتو از دست دادی باکوکو
ـــ تو کاری کردی این اتفاقا بیوفته
ـــ مگه من چکار کرـــــ
باکوگو دسته بیلشو تو دهن میدوریا حول میده جوری که نمیتونه نفس بکشه
میدوریا: بلترخزپزخنن نرن(دارم خفه میشم درش بیار)
باکوگو:چی؟! نمیفهمم چی میگی این حسش خیلی نابه هااا داره عقل از سرم میپرونه (میدوریا رو نگاه میکنه و سرخ میشه)
عجب منظره دیدنی هیچجوره نمیشه من میخوام قیافتو با خودم ببرم اون دنیا
دکو تا ته میخوام ببرمش اگه ذره ای دندونت بهش بخوره از دهنت منفجر میشی
میدوریا:(چیییی! هنوز کامل نبرده تو؟! دارم خفه میشم.. حتی وقتی که غذا تو گلوم گیر میکنه این حسو نداره گلوم چسبناک شده نمیتونم واقعا خیلی حس عجیبیه دوباره دستام شل شدن نمیتونم کنارش بزنم مثل همون شب)
باکوگو: دکو تو خیلی عوضیی من دارم از دهن جرت میدم ولی تو داری به یکی دیکه فکر میکنی تو واقعا دیگه داری عصبااانییییم میکنییییییی
(تا ته تو دهن میدوریا جاش میکنه و کام میشه)
صدای نفس نفس زدن باکوگو، صرفه کردن میدوریا و عطش تنشون اون فضای متروکه رو گرم کرده بود جوری که هرکسی میومد توی این مکان بی قید و شرط شق میکرد
میدوریا:(داد) عوضی داشتم میمردم حتی جایی برای نفس کشیدنم نزاشتییی
باکوگو: چیه؟! ناراحتی؟؟(پرتش میکنه روی مبل کناری) باشه فهمیدم توهم میخوای برات ساک بزنم نه؟! تو خب دلت میخواد یکی به این اژدها کوچوله یکمی محبت کنه و....
- ۴۴۸
- ۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط