{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

همیشه همه‌چیز آن‌طور که در خیال‌هایمان می‌چینیم پیش نمی‌ر

همیشه همه‌چیز آن‌طور که در خیال‌هایمان می‌چینیم پیش نمی‌رود، مگر نه؟

این دنیا به من ثابت کرده بود که گاهی بدترین اتفاقات و خطرناک‌ترین آدم‌هایی که وارد زندگی‌ات می‌شوند، می‌توانند تبدیل به امن‌ترین نقطه و محکم‌ترین تکیه‌گاهت شوند.

او فقط دختری پاک و معصوم بود؛ دختری که در تمام زندگی‌اش، جز مادرش، کسی را برای حمایت از خودش نداشت.

نه از پدری که در کودکی، هم او و هم مادرش را رها کرده بود چیزی نصیبش شده بود، نه از آدم‌های اطرافش که هر روز به او یادآوری می‌کردند چقدر تنهاست و چقدر بدبخت.

اما شاید...

روزی آدمی عجیب وارد زندگی‌اش شد؛ آدمی که قرار بود همه‌چیز را تغییر دهد.

آدمی که هیچ شباهتی به چیزی که او در زندگی‌اش نیاز داشت نداشت.

نمی‌دانم...

شاید شما بدانید آن آدم قرار است چه کسی باشد.


ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


پارک لارا هستم.

دختری که از نگاه خیلی‌ها، چیزی جز یک آدم تنها و بدبخت نیست.

من و مادرم در خانه‌ای کوچک در سئول زندگی می‌کنیم. خانه‌ای ساده، اما تنها جایی که برای من معنای واقعیِ «خانه» را داشت.

وقتی هفت ساله بودم، پدرم تصمیم گرفت زندگی خودش را انتخاب کند و ما را پشت سرش جا بگذارد.

به آلمان رفت.

و من ماندم و مادرم.

شاید عجیب باشد، اما سال‌ها بود به شنیدن حرف‌های مردم عادت کرده بودم.

«همون دختریه که پدرش ترکش کرده.»

«پدرش نمی‌خواستش.»

«بیچاره‌ست...»

جمله‌هایی که زمانی شنیدنشان قلبم را می‌شکست، حالا دیگر برایم معنایی نداشتند.

مهم نبود.

من مادرم را داشتم.

و میچا...

میچا بهترین دوست من بود؛ کسی که می‌توانستم نصف زندگی‌ام را با او قسمت کنم.

شاید زیادی حرف زدم.

پس بگذارید از اول شروع کنیم.

بیایید با هم، زندگی من را تماشا کنیم؛ زندگی دختری که هنوز نمی‌دانست قرار است چه چیزی در انتظارش باشد.


ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


جئون جونگ‌کوک هستم.

نمی‌شناسیدم؟

عجیب است...

تقریباً کسی نیست که اسم مرا نشنیده باشد.

اما بگذریم.

هفت سال از آن زندگی گذشته است.

کدام زندگی؟

زندگیِ جئون جونگ‌کوکی که زمانی ساده بود.

همان پسری که به آدم‌ها اعتماد می‌کرد، به عشق باور داشت و خیلی زود فریب چیزی را خورد که تصور می‌کرد واقعی است.

عشق دروغین.

هفت سال گذشت.

اما بعضی چیزها هیچ‌وقت فراموش نمی‌شوند.

منِ آن روزها دیگر وجود ندارم.

حالا من، جئون جونگ‌کوک هستم؛ مردی که تمام آسیا نامش را با ترس به زبان می‌آورد.

مافیایی که دیگر چیزی برای از دست دادن ندارد.

آن پسر ساده را سال‌ها پیش دفن کردم.

همراه با تمام احساساتی که روزی باعث شدند ضعیف باشم.

احساس؟

دیگر چیزی از آن باقی نمانده.

رحم؟

وقتی هیچ‌کس به من رحم نکرد، چرا باید به دیگران رحم کنم؟

سال‌هاست همه می‌گویند قلبم از سنگ است.

اما حقیقت این است...

هیچ قلبی واقعاً از سنگ ساخته نشده.

حتی قلب من.


ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

شخصیت‌های اصلی:
پارک لارا «۲۱سال»
جئون جونگ‌کوک«۲۷»

شخصیت‌های حاضر:
کانگ میچا«۲۲»
بک جی‌هان«۲۶»
هوانگ ناری؛ مادر لارا«۵۴»

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

خب، چطور بوددد؟ اگر حمایت بشه قول میدمم پارتاشو شروع کنممم
دیدگاه ها (۰)

مال من باشPart:2روز ها و ماه ها و سال ها گذشت و جونگ کوک ۱۸ ...

پارت ۹ – حقیقتزمان: ساعت ۹:۴۰ شبمکان: خانه‌ی تهیونگباران دوب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط