{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بگذار که در حسرتِ دیدار بمیرم

بگذار که در حسرتِ دیدار بمیرم
از دردِ نداریِ دل ، هر بار بمیرم

آه از دل عاشق کش و آه از لب معشوق
بگذار که در خلوتِ تَبدار بمیرم

دیدم رخ مهتابی ات ای ماه عزیزم
ای کاش که در شام شب تار بمیرم

در برکه به نیلوفر و مرداب فتادی
سنگی بزن از عشوه ی دلدار بمیرم

با من قدحی پُر کن از این جام گوارا
نگذار که اینگونه دل آزار بمیرم

رحمی تو به من کن در این شهر تلافی
نگذار که بر چوبه ی هر دار بمیرم
دیدگاه ها (۱)

بگذار که از درد تو بیمار بمیرماز آتش دل سوزم و تبدار بمیرمبر...

اکنون که در دام دو ابرویت اسیرم کاری نکن از هجر چشمانت بمیرم...

اکنون که در دام دو ابرویت اسیرم کاری نکن از هجر چشمانت بمیرم...

اکنون که در دام دو ابرویت اسیرم کاری نکن از هجر چشمانت بمیرم...

امشَب بَغلَم کُن کَمے آرام بِگیرَمآنقَدر فِشارَم بِدِه اَصلا...

امشب بغلم کن کمی آرام بگیرمآنقدر فشارم بده اصلاً که بمیرماین...

امشب بغلم کن کمی آرام بگیرمآنقدر فشارم بده اصلاً که بمیرماین...

اِمشَب بَغلَم کُن کَمے آرام بِگیرَمآنقَدر فِشارَم بِدِه اَصل...

امشب بغلم کن کمی آرام بگیرمآن قدر فشارم بده اصلاً که بمیرمای...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط