رمان(باغ متروک) پارت4
رمان(باغ متروک) پارت4
بعد از غذا لوازمو جمع میکنن و آمادہ میسن کہ برن خونہ چون پدر سارا مشکل بینائی داشت و تویہ شب نمیتونست چیزی ببینہ و چراغ ماشینشون خراب بود و از اونجایی کہ خونہ چیزی نداشت مجبور میشن برن اما مادر سرا ناگھان یہ فکری بہ سرش میزنی
مادر : امشب اینجا بخوابیم چون ھوا دیگہ تاریک شدہ
پدر: اما ما ھیچ پتو یا لوازم خوابی تو خونہ نداریم
مادر: یہ پتو مسافرتی تو ماشین ھست ھمونون میزنیم رو خودمون و فردا راہ میوفتیم
پدر سارا ھم موافقت میکنہ و شب رو ھمونجا میمیونن
شب موقع خواب پدر مادر سارا کلی دعوا میکنن
مادر: اینجا خیلی سردہ بچہ ھا دارن یخ میکنن
پدر: من کہ گفتم بریم تو گفتی اینجا بمونیم
ھمینطوری دعوا میکردن و بعد از کلی سر ھم دادا زدن میخوابن اما پدر ناگھان صدایی میشنوہ
تا پارت بعدی با من بای باییییی 🩷🩷🩷🩷
بعد از غذا لوازمو جمع میکنن و آمادہ میسن کہ برن خونہ چون پدر سارا مشکل بینائی داشت و تویہ شب نمیتونست چیزی ببینہ و چراغ ماشینشون خراب بود و از اونجایی کہ خونہ چیزی نداشت مجبور میشن برن اما مادر سرا ناگھان یہ فکری بہ سرش میزنی
مادر : امشب اینجا بخوابیم چون ھوا دیگہ تاریک شدہ
پدر: اما ما ھیچ پتو یا لوازم خوابی تو خونہ نداریم
مادر: یہ پتو مسافرتی تو ماشین ھست ھمونون میزنیم رو خودمون و فردا راہ میوفتیم
پدر سارا ھم موافقت میکنہ و شب رو ھمونجا میمیونن
شب موقع خواب پدر مادر سارا کلی دعوا میکنن
مادر: اینجا خیلی سردہ بچہ ھا دارن یخ میکنن
پدر: من کہ گفتم بریم تو گفتی اینجا بمونیم
ھمینطوری دعوا میکردن و بعد از کلی سر ھم دادا زدن میخوابن اما پدر ناگھان صدایی میشنوہ
تا پارت بعدی با من بای باییییی 🩷🩷🩷🩷
- ۴۲۷
- ۰۲ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط